از نیمه های مهر ماه به این ور چقدر اتفاقات مهم
مربوط به نی نی اون روزا و محمد مهدی این روزا بود که هربار اومدم پشت سیستم بنویسمشون
نشد،چقدر از مشخصات هفته های آخرش و تند تند وزن گرفتناش و دردهای کشنده و وحشتناک
خودم و کارای زیادی که روی سرم ریخته بود و به عشق اومدن مسافر کوچولوم تند تند انجامشون
میدادم
وای جیگر مامان اگه اون روزا یه لحظه فقط یه لحظه
حالت چشمات و نگاه کردنت به خودم رو میدونستم چطور اون هفته ها و روزهای آخر رو میتونستم
صبوری کنم تا تو بیای؟
دردهایی که از ماه ششم اذیتم میکردن و نتیجه اون
شد آمپولایی که باید هفته ای یکبار و بعضاً هفته ای دوبار تزریق میکردم با ورودم به
ماه هشتم خیلی کشنده شد و از نیمه دوم ماه هشتم طوری شد که هروقت دراز میکشیدم برای
خوابیدن اشکم از دردای زیر شکم در میومد علاوه بر اینکه زانوها و پشت ساق پام هم مدام
توی خواب میگرفت و نمیتونستم تغییر وضعیت بدم.نمازهام رو گاهی از شدت درد و حس پایین اومدن نی نی جون مجبور میشدم یک در میون
نشسته بخونم(خدا قبول کنه(
خلاصه وقتی وارد آبان شدیم دیگه هر لحظه فکر میکردم
نی نی الانه که دنیا بیاد،تقریباً اکثر شبها دردهای منظم داشتم به خصوص شب میلاد امام
رضا که فکر میکردیم مسافرمون اونشب برسه و با امام رضا میگفتم که:مهربون من شما میدونین
من چقدر به شما و اسمتون علاقه دارم و همیشه آرزو داشتم که اسم همسر یا پسرم رضا باشه
اما چه کنم که حالا که خدا داره بهم پسر میده
نمیتونم اسمی غیر از محمد مهدی براش انتخاب کنم.وقتی بهش فکر میکنم دلم یه حالی میشه
از فکر اینکه پسرم وقتی به سنی برسه که بتونه یه سری مسائل رو درک کنه فکر اینکه اسمی
داره که ترکیب اسم و لقب امام عصر عج الله تعالی فرجه الشریف هست چه تاثیراتی روی فکر
و روح و تربیت شخصیتی و مذهبیش میتونه داشته باشه.
مطمئن بوده و هستم که همه ی معصومین از این انتخاب
راضی هستن.خلاصه اونشب هم گذشت و روزگار من کما فی السابق میگذشت.در این بین روزهایی
بودن که خیلی دلهره داشتم که توی اون روزها که به دلیل اتفاقات خاص آمادگی برای زایمان
من وجود نداشت درد به سراغم نیاد.مثلاً روز روز یازدهم که لوله کشی آب گرم خونه مامانی
مشکل پیدا کرد و بعد هم که درستش کردن آبگرمکنشون خراب شد.من که با این اوضاع نمیتونستم
برم خونه مامانی،مونده بودیم اگه مامانی بیاد پیش من مدرسه دایی علی رو چیکار کنیم؟
تازه این مشکلی نبود مشکل اصلی روز سیزدهم اتفاق
افتاد:وقتی که مامانی میرفت که جواب تلفن خونشون رو بده نمیدونم چی شده بود که میفته
روی کتف راستش و بنده خدا دستش به شدت درد میگیره به حدی که دست راستش رو نمیتونست
حرکت بده.از یه طرف خیلی نگران مامانی بودم و از طرفی هم خدا خدا میکردم که یه وقت
توی این روزها وقت زایمانم نرسه.
آخه روز قبلش هم رفته بودم دکتر برای چکاو هفتگی
که خانم دکتر منو یه معاینه داخلی نسبتاً طولانی
کرد که به نظر من بیمورد بود چون سایز لگن من که از زایمان اولم معلوم بود مشکلی نداره
و مشکل دیگه ای هم که نداشتم.البته بعدش معلوم شد که اینکار صرفاً به خاطر تحریک جنین
بوده و معاینه داخلی بهانه بوده(به گفته خود دکتر)
وقتی از صندلی معاینه میومدم پایین خیلی ناراحت
شدم و به دکتر گفتم نباید اینکار رو میکردین.من برای زایمان عجله ای ندارم و دوست دارم
هر وقت که وقتش شد بچم به دنیا بیاد نه اینکه خودم زمان زایمان رو جلو و عقب کنم.
شب چهاردهم آبان ١٣٨٨:
از دیشب که دکتر معاینه داخلی انجام داده به همراه
ادرار لخته های بزرگ خون دفع میشه همراه سوزش که از عوارض طبیعی معاینه داخلیه.اگر
فردا هم ادامه پیدا کنه باید برم دکتر که خداای نکرده خطری بچم رو تهدید نکنه.
امشب اصلاً(تاکید میکنم اصلاً)درد ندارم.خدا رو
شکر.خدا کنه تا روشن شدن وضعیت دست مامانی و بهبودیش زایمان نکنم.آمین
شب وقت خوابوندن رضوان خاتون:
رضوان خاتون:مامان جون نی نی کی میخواد بیاد تو
دُینا(دنیا)؟
من:نمیدونم مامان شاید چند روز دیگه،دیگه زیاد چیزی
نمونده.هر وقت که خدا بخواد نی نی ما هم دنیا میاد
رضوان خاتون:نی نی فردا میاد تو دینا
من:فردا که فکر نکنم ولی انشالا زود زود میاد عزیزم.دیگه
بگیر بخواب
رضوان خاتون(با عصبانیت):چرا فردا میاد تو دینا
تو نمیدونی
در ادامه شب هم اصلاً درد نداشتم
روز چهادهم آبان ١٣٨٨:
با کمال تعجب امروز هم بدون درد شروع شد خدا رو
صد هزار مرتبه شکر(نگران مامانی هستم یادم باشه بهش تلفن کنم)و ظهر برم بهش سر بزنم
باید خونه رو مرتب کنم(آخه دیشب خواب بودم که حس
کردم یه چیزی روی صورتم راه میره و با کمال تعجب دیدم که یه سوسکه.و تمام پشتیها و
مبلها رو برای کشتنش جابه جا کرده بودم...خدا رو شکر که نترسیدم و الا حتماً کارم به
بیمارستان میکشید)
مرغ رو گذاشتم نیمپز بشه تا بعداً توی سس ترش و
دون انار بپزمش(عباس چند روزه که میگه مرغ ترش برامون درست کن)
برنج رو خیسوندم و مشغول مرتب کردن آشپزخونه شدم.
رضوان بیدار شد و صبحانه رو با هم خوردیم.بعد از
جمع کردن سفره و شستن ظرفها رفتم طرف کابینت تا دیگ رو برای گذاشتن آب برنج در بیارم.
یادم باشه آب برنج رو که گذاشتم با مامانی تماس
بگیرم و بعد هم برم حمام
...چرا پام یهو گرم شد.خاک تو سرم این چیه؟یعنی
خودمو خیس کردم ولی من که...بعد از چند ثانیه دو زاریم افتاد که کیسه آب بچه پاره شده.
هر دو تا خط بابای بچه خاموشه،محل کارشونم که هیچ
کدوم از خطا تو ساعت کاری جواب نمیدن،شماره همکارای شعبه ش رو هم که ندارم.
زنگ میزنم به همسایمون که شوهرش همکار شوهرمه و
به تازگی از اون شعبه منتقلش کردن به جای دیگه که لااقل شماره یکی از همکارا رو ازش
بگیرم:تلفن رو جواب نمیده،موبایلش رو هم...نه
تماس میگیرم با همسایه طبقه دوممون،شاید خونه اونا
باشه اما نیست.همسایمون میگه که الان با شوهرش تماس میگیره که بیاد منو برسونه اما
من روم نمیشه،میگم من شوهرم رو پیدا میکنم شما بیزحمت رضوان رو نگهدارید تا پدرم بیاد
دنبالش.میگه پس من میرم بالا در خونه خانم...رو میزنم شاید خونه باشه...بود و با شوهرش
تماس گرفت و اونم با همکارش و شوهرم زنگ زد به من و ...
بدو بدوی من واسه آماده کردن رضوان که بازیش گرفته
بود و آقای همسایه و شوهرم که با هم رسیده بودن و تحویل دادن رضوان به خانم همسایه
با یه خداحافظی سوزناک و یه دنیا عشق و یه عالمه بوسه و رفتن من به بخش زنان بیمارستان
و پذیرش در ساعت ١١:١۵
و اما اینکه من توی این بیمارستان به اصطلاح خصوصی
چی به روزم اومد شروعش باشه با این مطلب که:
بعد از اینکه ساعت یازده و ربع پذیرش شدم منو به
اتاق معاینه فرستادن و یه نفر اومد و یه معاینه انجام داد و اسم دکترم رو پرسید(که
خودم هم قبلاً باهاش تماس گرفتم و توی همون بیمارستان بود)دیگه کسی سراغم نیومد تا
ساعت ١٢:٣٠ و اونقدر گرم صحبت بودن که صدای من هم به گوششون نمیرسید.تازه ساعت دوازده
و نیم هم یکی از پرستارها اومده بود دستکش برداره که با دیدن من تعجب کرد و گفت این
کیه اینجا خوابیده و...و با توضیح اینکه کیسه آب ساعت ١٠:٢٠ دقیقه پاره شده و درد هم
ندارم ازش خواهش کردم فوری دکترم رو خبر کنه.
منو به اتاق درد بردن و یه سرم بهم وصل کردن ولی
خبری از دکتر نبود.وقتی از یکی از پرستارا پرسیدم گفت دکتر رو دیر خبر کردن رفته سر
عمل دومش و گفته این سرم رو بگیری تا بیاد.ساعت ١٣:٣٠ دکتر اومد و با دیدن من خندید
و گفت:دیدی کشوندمت بیمارستان خانم لبنانی(چون من روسریم رو لبنانی میبندم منو با این
اسم صدا میکنه(
بعد هم با یه وسیله ای شبیه نی مثانه م رو خالی کرد که خیلی درد داشت و این کار
رو دو بار تکرار کرد(یه چیزی تو مایه های سند که البته کیسه بهش وصل نبود)و بعد معاینه
کرد و گفت هنوز جا داری و احتمالاً ساعت چهار زایمان میکنی و گفت که سر یه عمل دیگه
میره و من باید آمپول فشار بگیرم و از پرستار هم خواست که جنین رو تحریک کنه.من گفتم
خانم دکتر من دردهام داره شدید میشه چه عجله ای دارین شما که دارین میرین سر عمل اگه
آمپول گرفتم و وقتش شد و شما سر عمل بودین چی؟گفت:دلت خوشه ها،فکر کردی تا آمپول گرفتی
می زایی؟
چشمتون روز بد نبینه بعد از حدود پنج دقیقه چنان
دردی به جونم افتاد که نگو و نپرس که اگه بپرسی هم نمیتونم توصیفش کنم.پرستاری که خانم
دکتر منو بهش سپرده بود(که البته فکر میکنم انترن بود)بعد از معاینه من گفت هنوز جا
داری و یه آمپول دیگه زد تو سرُم.بهش گفتم من که خودم درد دارم دیگه چرا اینو میزنی
و اون بی اعتنا به من دور سرم رو زیاد کرد و رفت.
دیگه داشتم میمردم سر بچه حسابی پایین اومده بود
و من داشتم منفجر میشدم.پرستار رو صدا زدم و ازش خواستم که دکتر رو خبر کنه.گفت هنوز
زوده،هنوز خیلی جا داری دکتر که بیکار نیست بیاد رو سرت و منتظر زایمانت بمونه(با خودم
فکر کردم وقتی داره یه میلیون و دویست سیصد هزار تومن پول میگیره که زایمان رو خصوصی
انجام بده معنیش چیه؟ دکتری که سر رضوان خاتون زایمان منو به عهده گرفت از اولین لحظه
تا بعد از زایمان با من بود و حتی تو ذکر گفتن بهم کمک میکرد،خدا خیرش بده.
گفتم آخه من سر بچه رو کاملاً حس میکنم.گفت فکر
میکنی.اما وقتی که میخواست بره یه نگاهی به من انداخت و کاملاً متوجه شدم که ترسیده
و از اتاق بیرون رفت.صداش رو میشنیدم که با اتاق عمل تماس گرفته بود و میگفت:به خانم دکتر محمودی بگید خودش رو برسونه
زائوش فوله و رحمش ده سانته.
اما وقتی تو اتاق اومد به روی خودش نیاورد.سر بچه
دیگه داشت بیرون میومد و من وقتی از درد دستم رو بی اختیار روی دهانه رحمم گذاشتم سرش
رو لمس کردم،یه زور زدن من کافی بود تا به دنیا بیاد.از پرستار خواستم منو به اتاق
زایمان ببره،آخه اونجا استریل نبود.اما اون به من گفت خانم تو هنوز خیلی جا داری هول
نباش.بهش گفتم خودتونم میدونین که من الانشم با این آمپولایی که بهم تزریق کردین و
دستکاریاتون توی وقت اضافه ام و اگه بچه م توی این اتاق به دنیا بیاد مسئولیتش با شماست.رفت
و چند دقیقه بعد با خدمه بخش اومد که منو به اتاق زایمان ببره.نمیتونستم پاهام رو تکون
بدم. احساس کردم رحمم داره متلاشی میشه.
با هر زحمتی بود روی تخت زایمان نشستم.پرستار فکر
میکنم سر بچه رو دید که یهو با حالت دعوا داد زد خانم زور نده.گفتم من زور نمیزنم بچه
خودش داره میاد بیرون آخه چرا معطلش میکنید دکتر نیومد که نیومد بچه که نمیتونه منتظر
دکتر بمونه الان خفه میشه.همش منتظر بودم یکی بیاد پیش صندلی تا با یه فشار بچم رو
از اون تونل تنگ و تاریکی که توش بود نجات بدم،آخه اگه کسی بچه رو نمیگرفت و میفتاد
تو لگن معلوم نبود چه بلایی سرش میومد.اما انگار خانم خانما دستم رو خونده بود که نزدیکم
نمیشد.از درد داشتم میمردم همش خدا خدا میکردم و نمیتونستم جلوی جیغ زدن خودم رو بگیرم.تنها
کاری که توی اون شرایط از دستم بر میومد که واسه بچم انجام بدم این بود که نفسم رو
حبس کردم و با تمام توانم دهانه رحمم رو باز نگه داشتم تا خفه نشه.بیست دقیقه تمام
این وضعیت رو تحمل کردم،دیگه توان نداشتم دنیا دور سرم چرخید و سیاه شد و داشتم شهادتینم
رو میگفتم که خانم دکتر با حالت دو وارد اتاق شد و نمیدونم تو صورت من چی دید که یه
لحظه کُپ کرد.
حالا یه مشکل تازه به وجود اومده بود و اون این
بود که چون مدت طولانی رحم رو باز نگه داشته بودم نمیتونستم ببندمش و بچه رو به طرف
بیرون هدایت کنم(اونایی که زایمان طبیعی انجام دادن میدونن که برای هدایت بچه به طرف
بیرون باید با باز و بسته کردنهای به موقع رحم اینکار رو انجام داد و اینکاریه که مادر
به طور غریزی یاد میگیره)از طرفی احساس میکردم
دیواره های رحمم تجزیه شده و هیچ کنترلی روی اعصاب داخلیش ندارم.القصه حالا که وقتش
بود من جونی نداشتم که...
با هر زوری که میزدم احساس میکردم جیگرم تو حلقم
میاد.دایم خدا خدا میکردم و فریاد میزدم، نمیتونستم جیغ نکشم و بعد هر جیغی که میکشیدم
کلی خجالت میکشیدم و وجدان درد میگرفتم که این چه کار سفیهانه ای بود که من کردم.بالاخره
با کمک خدا و استمداد گرفتن از حضرت زهرا و امام زمان و روحیه دادن به خودم(که تو باید
بالا سر رضوان خاتون باشی و باید همه نیروهات رو جمع کنی که هم بچه ت سالم دنیا بیاد و هم خودت زنده بمونی و مراقبشون باشی)همه نیروهام
رو جمع کردم و با یه "خدایا"ی بلند پسر گلم راس ساعت ١۵:٠٣ روز پنج شنبه
١۴ آبان ١٣٨٨به دنیا اومد.
و این تازه اول ماجرا بود:نمیدونم چی شد یه لحظه
دیدم همه ترسیدن.دکتر با دستپاچگی و حالت تشر به دستیارش گفت سریع بچه رو بده بغلش،و
این رو جوری گفت که انگار میترسید دیگه فرصتی برای در آغوش گرفتن جگر گوشه م نداشته
باشم(و بعدها هم گفت که دقیقاً همین فکر رو میکرده(.
وقتی پسرم رو بغلم دادن بسم الله گفتم و صلوات فرستادم
و از عمق وجودم بهش سلام و خوش آمد گفتم و تا تونستم دعاش کردم.دکتر که متوجه بی حالی
من و لرزش دستم شده بود گفت بچه رو از دستم بگیرن.
دکترقبل از بخیه زدن باز هم از همون لوله هایی که
قبلاً گفته بودم استفاده کرد تا مثانه رو خالی کنه. بعد دیدم که دکتر درمونده شده و
مدام این و اونو صدا میکنه و یه لحظه چشم رو هم گذاشتم و باز کردم و دیدم که سه تا
دکتر و با سه پرستاری که توی بخش بودن و حتی خدمه بخش بالای سرم هستن.به هر دو دستم
سرم وصل کردن.دکتر داد میزد و میگفت خونریزی داخلی شدید داره.و یه نگاه به صورتم کرد
و چشمام رو هم معاینه کرد و یه پرستار رو مامور کرد که هر چند دقیقه فشارم رو بگیره.بعد
دوباره از اون لوله ها که اسمش خاطرم نیست خواست و گفت :به علت فشار زیادی که بهش اومده
مثانه ش مرتب پر میشه.پرستاری که فشارم رو میگرفت به دکتر گفت:فشارش خیلی پایین اومده.دکتر
بهم گفت:تو رو خدا تحمل کن،دیواره رحمت به خاطر فشار زیادی که بهش اومده داغون شده
و خونریزی داخلی شدیدی داری،اگه بتونم یه جوری جلوی خونریزی رو بگیرم که هیچ اگه نتونم
باید سریعاً ببریمت اتاق عمل.
درد وحشتناکی میکشیدم،کلی پنبه و گاز داخل رحم میکردن
و فشار می دادن تا شاید خونریزی بند بیاد اما به محض خارج کردن اونا خون فواره میزد
بیرون.تمام کف دور تخت،لباسای همه کسانی که دور تخت بودنو تا شصت پای خودم خون فواره
میزد.دکتر داد زد دو و نیم واحد خون لازم داره یکی سریع کارای تزریق خونش رو انجام
بده.اما نمیدونم چی بین همدیگه پچ پچ کردن که قضیه کلاً کنسل شد.ساعت چهار شد و وقت
ملاقات بود اما به خاطر وضعیت خاص بخش و اینکه همه بالا سر من بودن به کسی جازه ورود
ندادن.
دکتر سعی میکرد با بند آوردن خونریزی جاهایی رو
که دیواره رحم آسیب دیده پیدا کنه و بخیه کنه و خودش میگفت که با این شدت خونریزی میترسم
جایی بخیه نشده باقی بمونه.بخیه های آخر رو که میزد کاملاً فرو رفتن سوزن و کشیده شدن
نخ رو حس میکردم و جیغ میزدم.یه نکته جالب اینکه وقتی دکتر اولین بسته نخ بخیه رو استفاده
کرد دیدن که دیگه نخ بخیه توی اتاق زایمان نیست و تازه باید صبر میکردیم که خدمه بخش
بره طبقه پایین و نخ تحویل بگیره و بیاد.
خلاصه هر جوری بود سر و ته قضیه رو هم آوردن،اما
دکتر بهم گفت که هنوز هم خونریزی داخلیت بند نیومده و شرایط خوبی نداری.و مرتب باید
چک بشی.و وقتی منو از اتاق زایمان بیرون بردن ساعت پنج بعد از ظهر بود.چشمام به شدت
تار بود طوری که حتی جلوی پام رو هم نمیتونستم ببینم و دنیا دور سرم میچرخید.از طرفی
دستم به شدت درد میکرد و اینقدر سنگین شده بود که نمیتونستم حرکتش بدم.یه چند باری
هم گفتم که کسی توجه نکرد.تا اینکه یکی از پرستارها که اومد فشارم و رو بگیره و ازم
بپرسه که میخوام بچم رو شیر بدم یا نه گفت این سرم رو کی وصل کرده؟گفتم چطور مگه؟ گفت:سرم
رو اشتباهاً زیر پوست کرده و دستت ورم کرده، و این ورم طوری بود که تا ده روز بعد از
زایمان به طور کلی از بین رفت اما تا مدتها دستم درد داشت.
و جالبتر اینکه با وجود این شرایطی که داشتم دکترم
تا فردا ساعت پنج بعد از ظهر به من سر نزد.وقتی هم اومد منو دید گفت اگه بخوای تو بیمارستان
بمونی و یه چند روزی بستری بشی برات بهتره اما اگه بخوای میتونی ترخیص بشی.و من ترجیح
دادم ترخیص بشم.آخه موندن من توی بیمارستانی که اینجوری به آدم میرسن چه سودی برام
داشت.یه نکته جالب دیگه هم وضع غذاشون بود:ناهار ظهرشون که ظاهراً قرمه سبزی بود.شب
هم که شام یه ماکارونی چرب و تند آوردن،ناهار فرداش هم عدس پلویی بود که اونم تند بود.و
من ترجیح دادم با وضعی که دارم به خوردن همون آبمیوه و شیرینی و پسته و خرمایی که داشتم
قناعت کنم.
یک هفته بعد برای معاینه پیش دکتر رفتم و بهش گفتم
که محل بخیه هام خیلی درد میکنه و پوستم به شدت کشیده شده و این نخ بخیه هایی که خیلی
آویزون مونده اذیتم میکنه و نمیتونم بشینم.وقتی معاینه کرد یهو احساس درد شدیدی کردم
و دیدم که با قیچی قسمتهایی از پوستم رو میبره و با پنس یه چیزی رو بیرون میکشه.از
درد بی حال شدم.دکتر گفت که به علت خونریزی داخلی که داشتی خون زیر بخیه هات جمه شده
و دورش داره گوشت میاره،من مجبور شدم اون قسمتها رو شکاف بدم و لخته ها رو بیرون بکشم.و
گفت که خونریزی داخلیم هم هنوز ادامه داره و باید چند روز دیگه دوباره برگردم.گفتم
خب حداقل بی حسی میزدین من که دارم میمیرم.وقتی به خونه برگشتم و خواستم از ژلی که
دکتر برای ضد عفونی کردن محل بخیه ها داده بود استفاده کنم متوجه شدم که اون نخ بلندی
که قبلاً وجود داشت نیست،حالا نمیدونم که علت اون گوشت آوردن واقعاً خون بود که زیر
بخیه ها جمع شده بود یا امتداد این نخ توی گوشت فرو رفته بود...الله اعلم
هفته بعد هم که رفتم باز هم نتیجه این بود که خونریزی
داخلی هنوز ادامه داره و باید استراحت کنم و خوب غذا بخورم و از این حرفا.من هم که
به علت زردی محمد مهدی پرهیز کرده بودم ..........
خلاصه هر چی بود با یاری خدا گذشت اما آثارش هنوز
هم پا بر جاست،طوری که حتی با خوردن روزانه کپسولهای pregnacare وقرص
eisenplas در حالی که نزدیک به دو ماه از زایمان میگذره
هنوز به شدت آهن خونم پایینه و سر گیجه و تاری
دید دارم.و یه مشکل دیگه که دارم اینه که با اینکه مدام منتظر بودم تا بعد از زایمان
بتونم روی کمر بخوابم اما کمرم قوصی گرفته که به هیچ عنوان نمیتونم به پشت بخوابم و
خیلی کمر درد دارم
پینوشتها:
1)فرشته های مهربون من و به خصوص محمد مهدی
جانم
احتمالا شما روزی این مطلب رو میخونین که ازدواج
کردید و شاید در آستانه بچه دار شدن باشید.و تازه اون هم به این علته که بفهمید بچه
چقدر برای مادر عزیزه و شما چقدر برای من خواستنی هستید
به خصوص تو پسر گلم،هدف من از نوشتن اینها این نبوده
که منتی سرت بزارم،نه خدا منو نبخشه اگه لحظه ای اینطور فکر کرده باشم،که اصلاً چه
منتی مگه تو از من خواستی که به این دنیا بیارمت.هدف اصلیه من از نوشتن اینها در وهله
اول ثبت تمام لحظات قشنگی بود که با تو داشتم و اینکه بدونی حتی وقتی که به خاطر تو درد میکشیدم دوست
داشتم
و دوم اینکه بدونی یه زن وقتی که به کمک خداوند
فرزندی رو به همسرش هدیه میده چه دردها که نمیکشه و چه بلاها که سرش نمیاد و چه بسا
عوارض سخت بارداری و زایمان رو باید تا آخر عمر تحمل کنه،با این اوصاف کمترین کاری
که تو میتونی برای جبران گوشه ای از فداکاریهایی که همسرت میکنه تا تو پدر بشی اینه
که همیشه بهش وفادار بمونی و محبت کنی،و از هیچ تلاشی برای آسایش و آرامش و شادیش کوتاهی
نکنی.
اگه خدا خواست و اون روز من بودم که خودم بهت میگم
که چکار کنی تا همسرت دردهاش رو فراموش کنه،اما اگه نبودم اینا رو از من داشته باش
و این رو هم یادت نره که تو اولین ملاقاتت بعد از به دنیا اومدن بچتون یه دسته گل و
یه هدیه در حد توانت براش ببری و پیشونی و دستش رو ببوسی و ازش تشکر کنی و بهش بگی
که خدا رو به خاطر سلامتیش شکر میکنی،و بهش بگی که بچه رو چون از وجود اون به تو هدیه
شده دوست داری
و یادت نره که از طرف من هم ببوسیش و ازش تشکر کنی
2)اون روزا خیلی از دست دکترم ناراحت شدم
که چرا سعی کرد زمان زایمان رو جلو بندازه.و میخواستم تو هر وقت که وقتش بود و هر روزی
که روز تو بود به دنیا بیای،ولی بعدش که فکر کردم دیدم که اگر خدا نمیخواست و این روز
روز تو نبود دکتر هر کاری هم که میکرد تو به دنیا نمی اومدی...
و چهاردهم آبان روز تو بود،روزی که خدا خواست برای
تو باشه،روزت مبارک عزیزم
3)اولش قصد نداشتم اینا رو بنویسم.از فکر اینکه یه روزی
پسرم اینا رو بخونه خجالت میکشیدم،اما بعدش به این نتیجه رسیدم که وقتی بچه خودش به
دنیا بیاد.
پایان
مامان رضوانه خاتون و محمد مهدی