تولد نیما کوچولو- اسفند 89- شیراز

من در 18 اسفند 89 فهمیدم باردارم. البته تو این تاریخ آزمایش خون دادم ولی قبلش هم از طریق بی بی چک فهمیده بودم. چند ماه اول حاملگی خوب بود و مشکل خاصی نداشتم اما تابستون که شروع شد و هوا گرم شد واقعا از گرما کلافه شده بودم و از صبح تا شب عرق می‌ریختم. 2 ماه آخر هم که دیگه وزنم زیاد شده بود کمر درد و پا درد گرفته بودم و دیگه زیاد نمی‌تونستم چیزی بخورم چون به معده‌م خیلی فشار می‌یومد. خلاصه قرار بود طبق تاریخ آخرین پریودیم اواسط آبان ماه زایمان داشته باشم و دلم می‌خواست زایمانم طبیعی باشه چون همه می‌گفتن طبیعی بهتره. دکترم هم گفته بود مشکلی نیست فقط نزدیک زایمان باید ببینم که تنگی لگن نداشته باشی. دو هفته قبل از زایمانم که نوبت دکتر داشتم دکتر لگنم رو معاینه کرد و گفت که تنگی لگن داری و زایمان طبیعی یا خیلی سخته برات یا اصلا نمی‌تونی و واسه بچه‌ت هم خطر داره. دکتر واسه 10 روز بعدش تاریخ سزارین برام زد که می‌شد 38 هفته و دو روز و حدود دو هفته زودتر از تاریخ زایمانم بود واسه همین اصلا آمادگی نداشتم ولی از این لحاظ که یه تاریخ مشخص بود و مثل زایمان طبیعی نمی‌خواست منتظر بشی و ندونی کی قراره زایمان کنی خوب بود. دیگه حسابی از کمر درد و پا درد و مشکلات غذا خوردن خسته شده بودم و دلم می‌خواست زودتر حاملگیم تموم بشه فکر می‌کردم راحت می‌شم نمی‌دونستم چی در انتظارمه. خلاصه روز قبلش رفتیم بیمارستان واسه تشکیل پرونده. بیمه تکمیلی مون تا سقف 1 میلیون هزینه زایمان رو میداد. قبلا که از بیمارستان پرسیده بودم مبلغی که گفته بودن کمتر از 1 میلیون بود واسه همین فکر می‌کردم که چیزی لازم نیست بدیم اما بهمون گفتن که چند روزه هزینه‌ش اضافه شده و باید 200 تومان خودمون بدیم. بعد هم گفتن که بعد از ظهر باید بیام تا متخصص بیهوشی منو ببینه و ساعت 10 شب زنگ بزنم بیمارستان تا ساعت عملم رو بهم بگن. متخصص بیهوشی گفت که می‌تونی بیهوشی کامل بشی یا از کمر به پایین. من بیهوشی کامل رو انتخاب کردم. چون تو اینترنت که جستجو کردم دیدم خیلی ها نوشته بودن که بعدش کمر دردای بدی گرفتن. آخر شب که زنگ زدم بیمارستان گفتن که فردا ساعت 3 بعد از ظهر باید بیمارستان باشم. اون شب خوابم نمی‌برد. صبح صبحانه خوردم و بعد از اون دیگه هیچی نباید می‌خوردم. نزدیکای ظهر که شد حسابی گرسنه شده بودم. حدود ساعت 2 رفتیم دنبال مامانم تا بریم بیمارستان. اونجا که رفتیم گفتن دکتر یه عمل اورژانسی براش پیش اومده بود و من تا ساعت 6 معطل شدم. تو اتاق عمل خانم دکتر ازم پرسید که اسم بچه‌ام رو چی می‌خوام بذارم. همه کسایی که تو اتاق عمل بودن خیلی مهربون و شوخ بودن و باعث شدن من کلی آرامش پیدا کنم. بعد دکتر بیهوشی اومد که یه ماسک گذاشت رو صورتم و بهم گفت یه نفس عمیق بکشم ، بعد از اون دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی چشمام رو باز کردم داشتن منو به بخش منتقل می‌کردن و شوهرم و بابا و مامانم بالای سرم بودن. تو بخش که رفتم دیدم یه نی نی خیلی کوچولو کنارم هست. با دست و پاهای خیلی خیلی کوچولو که الان بعد از 2 ماه من هنوز عاشق دست و پاهای کوچولوشم. بعد پرستار اومد و گفت که باید بهش شیر بدم. طفلک انقدر کوچولو و نحیف بود که حتی بلد نبود شیر بخوره، مامانم کمکم کرد تا سینه‌مو به دهن بگیره و بتونه آروم آروم مک بزنه. این قشنگ ترین چیزی بود که تا اون موقع دیدم و باعث شد همه دردام یادم بره و فقط شیر خوردن این کوچولو رو تماشا می‌کردم. اینم از اون لحظه‌هایی هستت که هنوز که هنوزه کلی دوست دارم موقع شیر خوردن نگاش کنم. اون شب به خاطر تاثیر داروهای مسکن زیاد درد نداشتم اما از فردا صبحش تازه فهمیدم چی به سرم اومده. از همون صبح تا 5-4 روز بعدش از درد داشتم می‌مردم به اضافه مشکلات دیگه‌ای که داشتم. یکیش شیر دادن به نی نی بود که باید هی مک می‌زد تا شیر جریان پیدا کنه و همین مک زدن ها باعث شد سر سینه‌هام زخم بشه. از یه طرف با مک زدنهاش دردم میومد و از طرف دیگه اونم گرسنه بود و چاره‌ای نبود. چند بار قطره قطره شیر ‌دوشیدیم و با قاشق چایخوری بهش دادیم اما خیلی کم بود و سیرش نمی‌شد. کلی هم دلم براش می‌سوخت که از گشنگی گریه می‌کرد اما کاری از دستم برنمی‌یومد. خودمم از درد سینه‌هام داشتم می‌مردم. بعد از 5-4 روز یواش یواش مشکل حل شد. و هم سینه‌های من خوب شدن و هم نیما یاد گرفت درست شیر بخوره که از این لحاظ خیالم راحت شد. جای بخیه‌ها هم خیلی درد می‌کرد اما با گذشت زمان و راه رفتن اونم کم کم بهتر شد.

اسم خانم دکتری که پیشش می‌رفتم دکتر قاسم پور بود که تو بیمارستان کوثر و دنا مریضاشو می‌بینه. زایمانم هم تو بیمارستان کوثر بود که راضی بودم.

تولد عرفان کوچولو- تیرماه 1385- اصفهان

بعد از دو سال که از ازدواجمون می گذشت تصمیم گرفتیم بچه دار شیم .از همون ماههای اول من منتظر اومدن فرزندم بودم اما این انتظار 1 سال و چهار ماه طول کشید.توی این مدت روز های پر از دلهره ای رو پشت سر گذاشتم.مرتب آزمایش و سونو گرافی هم خودم و هم همسرم.و همه جوابها حاکی از سالم بودن ما داشت .اما چرا باردار نمی شدم ؟ جواب همه پزشکان این بود که به علت اضطراب مادر بارداری اتفاق نمی افته.سعی کردم با خودم مبارزه کنم و بی خیال شوم .که بالاخره نتیجه داد و من در ماه مبارک رمضان سال 84 باردار شدم.

از همون روزها احتیاط رو سرلوحه کار و زندگیم قرار دادم.9 ماه انتظار از آن یکسال و نیم قبلش بدتر بود.دلهره سالم بودن و سالم ماندن فرزندم.گفتم اگه بچه پسر بود اسمشو می ذارم عرفان.5 ماهه بودم که فهمیدم پسره و از همون روزها تکون هاشو احساس کردم.از همون ماه به علت درد در ناحیه شکم زیر نظر دکترم قرص مصرف می کردم که از زایمان زودرس عرفان جلوگیری بشه.بالاخره 9 ماه انتظار با همه سختی هاش گذشت.روز 13 تیر ماه به علت کم شدن حرکت های عرفان و نیز لک بینی به بیمارستان مراجعه کردم و بعد از یک شبانه روز بستری شدن تو بخش زایمان و انجام سونوی بیوفیزیکال که حرکات بچه رو چک می کنند و گرفتن نوار قلب از عرفان دکتر گفت همه چیز روبه راهه و می تونی بری خونه چون 3 هفته دیگه مونده و بهترین زمان برای رشد عرفانه.منم از خدا خواسته به خونه برگشتم .اما این سه هفته باقیمونده به علت اضطراب زیادم خیلی دیر پیش رفت. کم کم احساس کردم شکمم مرتب منقبض میشه و مثل سنگ سفت طوری که انگشت توش نمی ره.حسابی هول کرده بودم.شنبه 24 تیر 85 رفتم دکتر .شرح را براش دادم و اون هم معاینه کرد گفت دهانه رحم باز نشده برو تا دردت بگیره.هنوز 1 هفته وقت داری.گفتم دکتر من خسته شدم نگرانم از طرفی استخاره کردم سزارین کنم خیلی خوب اومده لطفا منو سزارین کنین.خانم دکتر که خیلی مومنه تا شنید استخاره گفت زبون من بند اومده باشه سزارین شو.حالا کی؟ گفتم میشه فردا صبح که روز تولد حضرت زهراست منو زایمان کنین تا من روز مادر، مادر شم.خندید و گفت باشه فردا ساعت 8 صبح برو بیمارستان بخواب.چون رشد عرفانتم خوبه و کمبود رشد نداره .با کلی خوشحالی همراه با دلهره رفتم خونه.به همسر و مامانم گفتم فردا زایمانمه.جالبه که اونشب عروسیه پسر دائیم بود و من هم رفتم عروسی.همه تو عروسی می پرسیدند کی زایمان داری می گفتم فردا؟با تعجب نگاهم می کردند که پا شدی اومدی عروسی! بابا تو دیگه کی هستی !

خلاصه از شام خوشمزه عروسی نتونستم بخورم.بعد عروسی اومدم خونه اما تا 1 ساعت از فکر خوابم نمی برد.صبح ساعت 5 بیدار شدم رفتم حمام غسل صبر کردم.نماز خوندم و از قلعه یاسین رد شدم .با شوهر، مامان و مادر شوهرم راهی بیمارستان شدم.بعد از انجام کارهای پذیرش منو بردند تو اتاق انتظار و دیگه من نتونستم همراهامو ببینم.لباسامو عوض کردم و لباس اتاق عملو پوشیدم.پرستارا بهم سرم زدند اما خدارا شکر از سوند خبری نبود.پرستار منو برد تو یه اتاق که یه تخت توش بود و هر کی یه کاری می کرد.گفت بخواب رو تخت.وقتی خوابیدم تازه فهمیدم اتاق عمله اما چرا هیچ شباهتی به اتاق عمل نداشت؟ اشک تو چشام جمع شد و بی اختیار بلند شدم گفتم دکترم کو که دیدم یه خانم سبز پوش که فقط چشماش پیداست گفت من اینجام.نگران نباش.دستاش تا آرنج پر بتادین بود.یه آقای بد اخلاق که دکتر بیهوشی بود اومد و کلی دعوام کرد که چرا سزارینو انتخاب کردی و روحیه ام رو کاملا قبل زایمان تخلیه کرد.بعد یه ماسک گذاشت رو دهنم و گفت نفس بکش.بعد یه نفس عمیق ، من دیگه هیچی نفهمیدم.عرفان ساعت 8:40 دقیقه صبح با قد 52 سانت و وزن 3 کیلو و 250 گرم بدنیا اومد.خیلی خیلی سخت به هوش اومدم یعنی احساس کردم دارم خفه میشم.به هوش اومده بودم اما نمی تونستم چشمامو باز کنم و حرف بزنم بگم دارم خفه می شم .احساس کردم دارم می میرم .فقط به شدت سرمو تکون می دادم که یه نفر اومد ماسک اکسیژن رو گذاشت رو دهنم و گفت نفس بکش. وقتی چشمامو باز کردم توی ریکاوری بودم من تو همون حالو هوا پرسیدم بچم خوبه؟ یعنی اصلا فکر خودم نبودم.سریع منو بردن تو بخش که شوهرم - مامانم - خواهرم و مادر شوهرم انتظارمو می کشیدند.مامانم و مادر شوهرم عرفانو دیده بودند.حسابی تعریفشو می کردند و دل منو شوهرم رفت. بعد نیم ساعت عرفانمو که مثل فرشته ها خوابیده بود بهمون دادند.احساس اون موقع ما نگفتنی بود و من الان بعد از 6 سال منتظر تولد دومین فرزندم هستم که تا 3 ماه دیگه به دنیا میاد.اما این دفعه بیهوشی موضعی رو برای سزارین انتخاب می کنم..

خدایا این لحظه نابو قسمت همه خانم ها بکن.

 

پایان

 

تولد النا کوچولو- مهرماه 90

 

با نام و یاد خدای خوبم  که به من توانایی پروراندن غنچه ای را در درونم بخشید و مرا یاری کرد تا بتوانم  گل زیبای زندگیم  را به دنیا  هدیه کنم .

من همیشه  دوست داشتم  بصورت  طبیعی  یعنی  آن طور  که  خدای  خوبم  پسندیده  فرزندم  را به  دنیا  بیاورم  و خدا را  شکر که  توانستم.

  صبح روز 3 مهر بود  طبق  دستور مامایی  که  قرار بود  موقع  زایمان  کنارم  باشه  به  بیمارستان  رفتم  و مثل همیشه  من  رو دلداری  داد  و  روی  پیاده روی  تأکید  کرد  اما  من  تنبل تر از این  حرفا  بودم  و تا  اون  موقع که 10  روز به  زایمانم  مونده  بود،  ده  بار هم  پیاده روی  نرفته  بودم(که البته ضرر کردم ) .

 

بعد از ظهر هم آخرین  نوبت دکترم  بود  ، نامه  بیمارستان  و بهم  داد و گفت  اگه تا  تاریخ  زایمان  اتفاقی نیافتاد بیا  تا  بررسی  بشه ، منم  که  به  دلم  افتاده بود  به   تاریخی  که  تعیین  کرده  بود  نمیکشه  از خانم منشی خداحافظی کردم  و حلالیت  طلبیدم.

ساعت 2 نیمه شب  بود  که  با  درد  بیدا ر شدم  زیر  دلم  و کمرم  درد  میگرفت  و  چند  ثانیه  بعد  آروم  میشد به ساعت  نگاه کردم  و  مطمئن  شدم  که  درد ها  منظمند  تا  ساعت  4  به  همسری  نگفتم  تا  اینکه  خودش  از صداهای  من  که  آروم  آه  می کشیدم  بیدار شد  بهش  گفتم  فکر کنم  موقعشه!  گفت  نه بابا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  هنوز 10 روز  دیگه  مونده !!!!  بعدش هم  من  آمادگیشو  ندارم،  از این حرفش  حسابی  خندم  گرفت  انگار هنوز باورش  نشده بود  قراره  راستی راستی  بابا  بشه!!!

 

ساعت  6  صبح  دیگه طاقت  نداشتم ، دوست داشتم  بدونم  واقعاً  درد های  زایمانه  یا  نه ؟  به خانم ماما  تلفن کردم  و  قضیه  رو گفتم  ایشون  هم دردهای  زایمانی  رو تأ یید  کرد  وگفت  برای  معاینه  ساعت  8  صبح  بیا بیمارستان . من و همسری  ومامان  ساعت  8 رفتیم اما  خانم ماما  گفت  که  خیلی  زوده   برو خونه  دوش  بگیر از پله ها  بالا  و   پایین  برو غذای  سبک  بخور و  ساعت 1 بعد از ظهر  بیا  تا  تحت نظر  باشی .

 طبق  دستورات  عمل کردم  و ساعت 1بعد از ظهر راهی  بیمارستان شدم  اما  باز زود بود  و قرارشد   ساعت  7 شب  دوباره  به  بیمارستان  برم ، تا  ساعت  7 شب  رفته رفته  فاصله  بین  دردها  کمتر میشد  و شدت بیشتری  پیدا می کرد ، ساعت  7  که  به  بیمارستان  رفتم  خانم ماما  گفت  که  احتمالا  نصف  شب  زایمان میکنی  حالا  یا  میتونی بری  خونه یا بمونی !!!

من  که  دردها   امانم  رو بریده بود  قبول  نکردم  خونه  برم. دردها  تا  ساعت  ده ونیم شب   قابل تحمل  بود  ولی  از اون  موقع  تا  لحظه  به  دنیا آمدن  دخترم(حدود 2 ساعت )  لحظاتی  بود  که  با  وجود  درد  زیاد احساس  میکردم  خدا  از هر لحظه  دیگه ای  تو زندگیم  بیشتر  بهم  نزدیک  شده  .

دخترم  در اولین  ساعت  سه شنبه 5 مهر 1390  پا  به  این  دنیا  گذاشت  لحظه ای  که  با  هیچ چیزی  در این دنیا  قابل  مقایسه  و  با هیچ  کلمه ای  قابل  وصف  نیست  آن جا  بود  که از عمق وجودم  دانستم :

تولد ایلیا کوچولو/آذر 1389-اصفهان


4 اردیبهشت 89 بود که بعد از سه ماه اقدام، متوجه شدم که باردار شده ام. پنج سال از ازدواجمون می گذشت و توی این مدت به خاطر ادامه تحصیل بچه دار نشدیم. اونقدر اطرافم درباره نازایی و خطرات پیشگیری طولانی مدت شنیده بودم که تاخیر بیش از اون رو جایز نمی دونستم. از اینکه داشتم مادر شدن رو تجربه می کردم خیلی خوشحال بودم. خوشبختانه دوران بارداری خوبی رو سپری کردم. غیر از افزایش وزن تصاعدی!! مشکل خاصی نداشتم. بین تصمیم گیری برای زایمان طبیعی یا سزارین مردد بودم. بیشتر دلم می خواست سزارین بشم. اینقدر راجع به درد زایمان طبیعی شنیده بودم که ازش می ترسیدم. مادرم هر چهارتا بچه اش رو طبیعی به دنیا آورده بود و در هر چهار زایمان هم ساعتها درد کشیده بود. دلم نمی خواست این پروسه رو تجربه کنم. ماه آخر بودم که به دلیل تغییر بیمه همسرم مجبور شدم پزشکم رو عوض کنم. بیستم آذر بود که پیش پزشکی که به توصیه دوستانم انتخاب کرده بودم رفتم. بهم گفت حالا حالاها وقت دارم و برای هفت دی نوبت زد که برم برای معاینه. من اما یه چیزی بهم در درونم اطمینان می داد که پسرم همون هفته به دنیا میاد. حس عجیبی داشتم. دکتر بهم معرفی نامه داد که اگه مشکلی پیش اومد به بیمارستان خودش مراجعه کنم.

روز سه شنبه 23 آذر ماه از ابتدای روز احساس می کردم حرکات ایلیا خیلی کم شده. برخلاف روزهای دیگه که مرتب به شکمم ضربه میزد و فشار می آورد. چون قبلا در این زمینه پزشکم خیلی بهم هشدار داده بود نگران بودم. کمی آب قند گرم درست کردم و خوردم. به پهلوی چپ دراز کشیدم تا ببینم وضعیت حرکاتش چه جوریه. تغییری نکرد. سعی کردم مضطرب نشم و فورا با همسرم تماس گرفتم. به مامان هم خبر دادم. ساکم رو از هفته قبل آماده کرده بودم. یه حسی بهم میگفت که وقتش رسیده. آماده شدیم و رفتیم دم خونه مامان اونو سوار کردیم و راه افتادیم به سمت بیمارستان.

 شب تاسوعا بود و توی قسمت زایشگاه فقط چند تا ماما بودن. مساله رو به یکی از اونا گفتم. بهم گفت روی تخت دراز بکشم. بعد با دستگاه ضربان قلب بچه رو چک کرد. یه سری سیم هایی به شکمم وصل کرد و یه کلید هم داد دستم و گفت هر موقع احساس کردم بچه تکون می خوره کلید رو فشار بدم: فقط دوبار!

بهم گفت ضربان قلب بچه ضعیفه و باید بستری بشم. مامان بیرون بخش منتظر بود. جریان رو گفتم و لباسهام رو بهش دادم. رضا (همسرم) کارهای پذیرش رو انجام داد. اصلا خوابم نمی برد. همش دعا می کردم و نگران بودم. تا ساعت چهار صبح دوبار دیگه ان اس دی شدم. بار آخر پرستار گفت باید برای عمل آماده بشم. باور نمی کردم دوران بارداریم تا ساعتی دیگه تموم میشه و فرزندم رو خواهم دید!

دوتا پرستار اومدن و بهم سوند وصل کردن که خیلی منزجر کننده بود! بعد نشوندنم روی ویلچر و راه افتادیم به سمت اتاق عمل. دکترم و متخصص بیهوشی اونجا منتظرم بودن. دکتر باهام احوالپرسی کرد و به شوخی گفت می خواستم طبیعی زایمان کنی از دستم قسر دررفتی!

خیلی زود بیهوش شدم. تنها چیزی که یادم میاد اینه که پرستار یه ماسک روی صورتم گذاشت و من دیگه چیزی نفهمیدم. درد شدیدی رو زیر دلم احساس می کردم. به هوش اومدن من درست زمانی بود که داشتن منو از اتاق عمل به بخش منتقل می کردند. از شدت درد ناله می کردم. اصلا توی اون لحظه متوجه نبودم که کجام و چی شده. اما نکته عجیب اومدن این جمله روی زبونم بود: بچه ام سالمه؟! اونم در لحظه ای که هنوز منگ داروی بیهوشی بودم و درد می کشیدم. اینو تنها از موهبت مادر شدن می دونم و اینکه ناخودآگاه ذهنم کاملا متوجه این موضوع بود که من الان مادرم.

مادرم توی اتاق منتظرم بود. منو روی تختم گذاشتند و بهم سرم همراه با داروی مسکن تزریق کردند و دردم ساکت شد. لحظاتی بعد پسرم رو پرستار آورد. ایلیای من ساعت 4:30 دقیقه بامداد روز چهارشنبه 24 آذر 1389( روز تاسوعا) به دنیا اومد. وزن موقع تولدش 3.250 و قدش 43 سانت بود. دکترم می گفت چون هنوز یه دو هفته ای برای به دنیا اومدن فرصت داشت و مجبور به عمل اورژانسی شدیم هنوز جا برای وزن گرفتن داشته. یه پسر سفید با سر کم مو. من عاشق نی نی های کم مو بودم و همیشه آرزو می کردم بچم کم مو و تپل باشه. مادرم پسرم رو گذاشت کنارم تا بهش شیر بدم. لحظه فوق العاده ایی بود. باورم نمیشد این موجود نازنین دوست داشتنی که کنارمه بچه منه! نوازشش کردم و بهش شیر دادم. با اون دهان کوچیکش آروم آروم شیر می خورد و من از مادر بودنم غرق لذت بودم.

خدا رو شکر نه در دوران بارداری و نه برای زایمان مشکل خاصی نداشتم. عصر روزی هم که عمل شدم به توصیه پزشکم راه رفتم که اولش خیلی برام بلند شدن از روی تخت سخت بود و زیر شکمم می سوخت و درد می گرفت ولی کم کم بهش عادت کردم و تونستم خیلی آروم قدم بردارم. موقعی که باردار بودم خیلی از کسانی که سزارین شده بودند از درد جای بخیه ها و سختی راه رفتن می گفتن که به نظر من یه پروسه طبیعی بود و اصلا ترس نداشت.

شاد و پیروز باشید. مامان ایلیا کوچولو

lililife.persianblog.ir

تولد یاسمن بانو- تیرماه 90- تهران

هشت ماهه باردار بودم که خونه عوض کردیم.  همه چیز رو خودم بسته بندی کردم .

شرایط سختی بود هنوز بیمارستان و دکتر مورد نظرم رو پیدا نکرده بودم بیمه تکمیلیمون به مشکل خورده بود .دنبال خونه هم بودیم.

بالاخره کلی تحقیق کردم و دکتر" راح ل ه آق ای ی س ل ط ان ی" رو انتخاب کردم و بیمارستان خانواده ارتش رو !

بعد از گذشت 1ماه توی خونه جدید همسرم دیگه طاقتش تموم شده بود و هر دفعه که من می رفتم دکتر می گفت بگو این دفعه دیگه تمومش کنه ها!

شنبه 4تیر همه کارهامو کردم .خونه رو تمیز کردم حمام و دستشویی رو شستم گردگیری و جارو برقی و اتو کاری و خلاصه کلی کار کردم که اگه فردا که می رم بیمارستان دکتر گفت باید سزارین بشی بگم همون موقع سزارینم کنه .

شب برامون مهمون اومد و من با همه خستگیم پاشدم غذا درست کردم و محیای مهمونها شدم اونا ساعت 12:30 رفتن و منم با خستگی زیاد خوابیدم می خواستم شب زودتر بخوابم که اگه فردا موقع عملم بود یا زایمانم استراحتم کافی بوده باشه .اما قبل از خواب ساک بیمارستان رو هم برداشتم.

با کلی خستگی ساعت نزدیک 1خوابیدم و ساعت 2:05 از شدت دستشویی بیدار شدم انقدر خسته بودم که حال نداشتم برم دستشویی اما دیدیم دلم درد گرفته و سوزش دارم .تا پاشدم احساس کردم بی اختیار داره ازم یه آب گرمی میریزه !زودی دویدم تو دستشویی و دیدم لباس زیرم پر از خون آبه شده!

خیلی ترسیده بودم    با صدای لرزان سعی کردم داد بزنم و بعد از چند ثانیه وفق شدم و به همسری گفتم لباس بپوشه اونم با خوشحالی دور خونه می چرخید و وشگن می زد.یکم که به خودش مسلط شد لباسهای منو برام آورد و لباسهای خودشم پوشید و به مامانها خبر داد .

داشتم از ترس و اضطراب می مردم  رفتم قسمت اتاق زایمان یه دختر جوونی معاینه ام کرد خیلی سوزش داشتم و چندشم هم می شد خیلی شدید تر از معاینه ی معمول دکتر زنان بود .مامانها هم اومده بودن مامان خودم رنگ به رو نداشت منم سعی می کردم وانمود کنم که رو به راهم .

تو یکی از اتاق دردها منو خوابوند و اجازه داد حدود نیم ساعت مامانم کنارم باشه .مادر شوهرم برام قران مفاتیح آورده بود منم شروع کردم به خوندن یس و الرحمن و اینا که حدود 3:30 دردم شروع شد . رفتم دستشویی و به ماما گفتم شکمم می خواد کار کنه می شه زور بزنم که جیغ زد نههههههه ممکنه فشار زایمان باشه بیا معاینه ات کنم!

دوباره معاینه ام کرد اما این دفعه سعی کردم خودم رو سفت نکنم اما دردهام شروع شده بود .ماما هی به دکتر زنگ می زد و می گفت فلانقدر باز شده !

دردهام اول خیلی زیاد نبود اما به مرور...

ماماهه بهم گفت اگه دردهام زیاد شد صداش کنم تا معاینه ام کنه منم برای اینکه معاینه نشم می گفتم درد ندارم تا صدام در اومد تا اومد معاینه ام کنه گفتم درد ندارم .باهام دعوا کرد و گفت اگه حرف گوش نکنی ممکنه بچه اون وسط گیر کنه و خدای نکرده خفه بشه !

ساعت 7 انقدر دردم زیاد شد که خودم صداش کردم تا معاینه ام کنه و سعی کردم بیشتر همکاری کنم تا بتونه کارش رو بکنه .

گفت بیش از 3سانت باز شده .حدود 1ربع بعد دکتر اومد و بهم گفت اگه بخوام هنوز طبیعی زایمان کنم کمکم می کنه و پیشم می مونه با اینکه تو بیمارستان دولتی موقع زایمان طبیعی دکتر بالا سر آدم نمی مونه .گفت تا بچه های 4500 هم کمک می کنن طبیعی به دنیا بیان منم قبول کردم به شرطی که تو مرحله آخر زایمان هر طوری که دکتر بیهوشی تشخیص می ده بی حسی موضعی برام بکنن.

اما دکتر که دوباره معاینه ام کرد گفت بچه اگه کمتر از 3کیلو هم بود نیم تونستی طبیعی زایمان کنی چون خیلی بالست و با اینکه سو ته شده اما اصلا سرش فیکس نیست!

بعد ماما دوباره اومد سراغم تا برام سوند وصل کنه اونم چندش بود و سوزش داشت .بعد که سوند رو وصل کرد دیدشلنگش سوراخ شده .و عوضش کرد .اما تو راه اتاق عمل سونده باز در اومد .توی اتاق عمل خواستن برام بزارن که من التماس و در خواست که آقاها برن بیرون !دکتر بیهوشی مرد بود . رفت و سوندم رو وصل کردن(شد 3دفعه تو 1ربع)بعد دکتر بیهوشی اومد و آنژِیو ی دستم رو درآورد ودوباره زد که بعد از 3ماه هنوز جاش مونده!بعد هم 3بار به نخاعم سوزن زد تا بیحس شدم و سریع منو خوابوندن.

مثل بید می لرزیدم و با صدای خفه ای که از ته حلقم دراومد هی می گفتم دکتر تو رو خدا نبری من هنوز حس دارما!

دکتر هم بهم گفت نترس حس داری امادردت نمیاد!

پرده ی جلوی صورتم رو کشیدن و متوجه شدم که شکمم رو بریدن .دکتر راست می گفت درد نداشتم اما حس می کردم .چند تا تکون محکم و دوباره برش(آ[ه دور سر یاسمن 37 سانت بود و از برش اول در نیومد )حالم بد شده بود از پرستار خاهش کردم دستش رو روی صورتم بذاره و بهش گفتم می ترسم اونم ماسک اکسیژن برام گذاشت دستش رو روی صورتم گذاشت و بهم گفت که ذکر بگم تا آروم بشم.

منم شروع کردم سوره والعصر رو خوندن تا آروم بشم واقعا بهتر شدم تا اینکه همون پرستار بهم گفت عزیزم خییلی داری بلند می خونی حواس دکتر پرت می شه ها !تازه متوجه شدم دارم داد می زنم!

بعد کلی تکون محکم بهم دادن و بعد...یه صدای گریه آروم و نازنین....نفسم بند اومده بود .اشکم بی اختیار می اومد باصدای بلند تکبیر می گفتم و خدا رو شکر می کردم.

پرسنل اتاق عمل قربون صدقه اش می رفتن و دست به دستش می کردن و می گفتن که چه تمیز و قشنگه!

با همن صدای خفه خواهش کردم دخترم رو بهم نشون بدن .انگار تازه یادشون افتاد .به صورتم نزدیکش کردن و انگار فقط 5ثانیه طول کشید .بعد دوباره محکم تکونم دادن و یه سری فشار سنگین از بالا به پائیین و یه صدای شر شر!

چون بچه بالا بود درست از زیر دنده های فشار می دادن تا هم رحمم بیاد سر جای اصلیش هم تخلیه بشه و خون همینطوری شر شر ازم می رفت!انقدر فشار دادن که نفسم بند اومد و احساس کردم قلبم درد می کنه برای همین دوباره برام اکسیژن گذاشتن.تو ریکاوری کلی معطل شدم تا حس توی پام برگرده و توی این مدت اونایی که پشت در اتاق عمل مونده بودن و بچه رو دیده بودن نگرانم شده بودن مخصوصا مامانم که همه پرسنا رو کچل کرده بود از بس پرسیده بود چرا بچه منو نمیارین بیرون .منم اونجا التماس می کردم که روسر ی منو از مامانم بگیرین  این کلاهه اصلا رو سرم بند نمی شه و همه جونم پیداست که یه دستمال از دستمالهای اتاق عمل انداختم رو سرم به شرطی که تو اتاق که رسیدم شالم رو سرم کنم و اون پارچه رو بدم به اونی که تخت رو هل می داد.

وقتی بی حسیم داشت می رفت نابود شدم از درد و فقط ائمه رو صدا می کردم حامد کنارم اومد و منو بوسید و نوازشم کرد جالب اینجا بود پیرمردی که تخت رو هل میداد هم دستش رو گذاشته بود روی صورت من و قربون صدقه ام می رفت و می گفت نگران نباش باباجون تموم شد !

وقتی می خواستن بذارنم روی تخت توی اتاق خواهش کردم به اندازه یه دم و بازدم صبر کنن اما نکردن و من حالم حسابی بد شد و خواهر شوهرم هم با ناله های من فینت کرد و حالش بد شد!

بچه رو که آوردن نمی تونستم درست ببینمش حالم هم خوب نیود تا بهم مخدر زدن آروم شدم تا تونستن بچه رو شیر بدم وای وای وای چه صدای نازی داشت !اولین حس مکیدنش رو هیچوقت یادم نمی ره خییییلی ذوق کردم .یاسمن راس ساعت 8:35 به دنیا اومد و ساعت 12 که دکتر اومد دیدنم ازش پرسیدم بچه بعدی م رو کی می تونم بیارم اونم گفت 2سال دیگه می تونی حامله بشی .همه تعجب کرده بودن می گفتن تو هنوز اری ناله می زنی !از بچه بعدی می پرسی؟!

یادمه تو اتاق درد و اتاق عمل همش دعا می کردم که خدا به اونایی که بچه ندارن لطف کنه و بهشون بچه بده !آخه حیف این همه لذت نیست کسی نچشه و از دنیا بره؟!

خاطره تولد ديانا كوچولوي - 13 مرداد 90- مشهد

 ابتدا نوشت  از طرف مدیر وبلاگ: از تاخیری که تو ارسال پست‏ها و تایید نظرات وجود داشته معذرت میخوام. نظرات پست قبل تایید شد و  سعی شد به ایمیل ها هم پاسخ داده بشه.

 

روز 12 مرداد ساعت 6 صبح از دردهاي دل و كمر از خواب بيدار شدم

من 37 و 4 روز بودم و هنوز فكر مي كردم تا زايمان خيلي مونده (19 روز)
دردها فاصله منظمي نداشت و بين 15 تا 20 دقيقه بود
كه نمي شد بهش گفت ريتميك
اما من چون سابقه سقط داشتم با اين دردها آشنا بودم و مي دونستم شروع واسه دردهاي اصلي خواهد بود
ساعت 10 ديدم دردها قطع نشد و به همسري گفتم ديگه داره مشكوك ميشه
حدود 12 رفتيم سونو گرافي اخه دكتر واسه هفته 38 سونو داده بود و من كه ديدم اوضاعم مشكوكه رفتم سونو
توي سونو همه چيز نرمال بود و دكتر وزنت را 2970 تخمين زد
توي راه برگشت رفتيم داروخانه و وسايلي كه براي بيمارستان لازم بود را خريديم
عصر هم رفتيم با همسري دكتر و من گفتم از صبح درد و انقباض دارم و دكتر گفت نگران نباشم و اگه فاصله دردها 5 دقيقه شد برم بيمارستان
خلاصه يه كم پياده روي كرديم و اومديم خونه
ساك بيمارستان را بستيم
شب ماكاراني درست كردم و رفتيم روي پشت بوم و اخرين شام دونفريمون را خورديم (البته اون موقع نمي دونستم اين اخرين شام دو نفرمون هست)
دردها كما بيش ادامه داشتن اما قابل تحمل بودن و هنوز ريتميك نبودن
شب حدود 2 خوابيديم
و من ساعت 4:45 دقيقه بايه درد شديد از خواب بيدار شدم
همسري هم بيدار شد
وقتي پا شدم احساس كردم ترشحاتم زياده و حدس زدم كيسه آبم پاره شده - مايع گرم و زلال
رفتم دستشويي و ديدم بله ترشح رنگي هم دارم
فاصله دردها را اندازه گرفتيم ديديم شده 5 دقيقه
با همسري حاضر شديم و صبحانه خورديم
فاصله دردها كمتر و كمتر مي شد
وقتي رسيد به دو دقيقه راه افتاديم سمت بيمارستان و من شدت دردهام خيلي زياد شد
به بيمارستان كه رسيديم ساعت 6:10 صبح بود.
منو بردن اتاق معاينه و ماما گفت كيسه آبت پاره شده و دهانه رحمت 4/6 هست
گفتم مي خوام از روش بيدرد استفاده كنم گفتن دكتر بيهوشي مياد باهات صحبت مي كنه
زنگ زدند به دكترم هم خبر دادن
معاينه دردي نداشت فقط حس بدي داشت
خلاصه تا 7:45 دوبار ديگه معاينه شدم و دهانه رحم رسيد به 5/7 بعد لباس مخصوص به من دادن و من را بردن اتاق درد
اونجا من تنها بودم
منو به دستگاههاي موجود وصل كردن كه يكي صداي قلبتو نشون مي داد و اون يكي نمي دونم چي بود
فاصله دردهام شده بود يك دقيقه
خلاصه تا 8:15 دردهام ادامه داشت و دهانه رحم شد 6 سانت
دكتر بيهوشي اومد و گفت كه مي خواد از روش ماسك اكسيژن استفاده كنه و دارويي كه بايد به دستم تزريق مي شد و اطمينان داد كه تا 80 درصد درد كاهش پيدا مي كنه و گفت از اپيدورال خيلي بهتره
منم خيالم راحت شد - با توجه به اينكه دكترم اشنا بود و سفارش منو به كادر كرده بود فهميدم نبايد چيز بدي باشه و خوشحال شدم كه چيزي قرار نيست به كمرم تزريق بشه و درضمن دردهام اينقدر زياد بود كه فكرم كار نمي كرد-
من تا اونموقع فكر مي كردم از روش اپيدورال استفاده مي كنن و قبلا دقيق سوال نكرده بودم

خلاصه ماسك را اوردن و دكتر گفت بايد توش نفس بكشي و يه دوز دارو هم بهم تزريق شد
اول حالت خواب بهم دست داد ولي دردها كه مي يومد هشيار مي شدم
اما يك ربع كه گذشت ديگه كلا تو حالت خواب بودم البته صداها را مي شنيدم و ديگه از اين به بعد فقط فشارها را احساس مي كردم و دردهاي دل و كمر نداشتم
ساعت 8:30 بود كه فشارهاي خيلي زيادي احساس كردم و چند تا داد وحشتناك زدم كه دادها از درد نبود از فشار بود و ناگفته نماند اصلا دست خودم نبود انگاري يه نيرويي مي گفت داد بزن
- تمام مدت دكتر بيهوشي و ماما بالا سرم بودن و تاكيد داشتن توي ماسك تنفس كنم و داد و هوار نكنم-
همه از روند زايمان خيلي راضي بودن و مي گفتن همه چي خوب و فعاله
كار به اينجا كه رسيد يه معاينه شدم و گفتن دهانه رحم فول شده و بچه وارد مجرا شده
همين جا بود كه دكترم اومد و فوق العاده از روند زايمان تعجب كرد و گفت من فكر مي كردم تا عصر زايمان نكني
بعد باز كلي سفارش كرد كه ميخواد من درد نكشم و پرسيد چند دوز دارو داده شده دكتر بيهوشي گفت 2 تا گفت يك دوز ديگه هم بديد كه دردي احساس نكنه
ويلچر اوردن و منو ساعت 9:15 دقيقه بردن توي اتاق زايمان
فشار زيادي توي اون قسمت احساس مي كردم اما خوشبختانه دردي نداشتم
رفتم روي تخت زايمان و بازم چند تا داد وحشتناك ديگه زدم كه دكتر گفت سر بچه ديده مي شه
واي خيلي خوشحال شدم
خلاصه دكتر گفت مي خوام واست ضد عفوني كنم ولي من فهميدم مي خواد برش بده كه اصلا احساس نكردم
يه لحظه احساس كردم يه سر بچه اومد و بلافاصله عبور شانه هاشو احساس كردم و ليز خوردن بچه
و خداي من فرزند من متولد شد
دكتر ساعت را اعلام كرد 9:40
صداي گريه اش اومد
دكتر گفت تكون نخور تا جفت بياد
چند لحظه بعد جفت هم اومد
تميزش كردن و نشونم دادن واي باورم نميشد
با تمام وجود دستامو بردم سمت اسمون و گفتم خدايا شكرت.......... باورم نميشه
دكترها و ماماها مي گفتن برامون دعا كن
و من اشك مي ريختم و مي گفتم خدايا شكرت
دكتر شروع كرد به بخيه زدن ومن غير از يكي دوبار سوزش چيزي حس نكردم
گفت زياد بخيه نخوردي - 4 تا
بخيه زدن 10 دقيقه طول كشيد
ساعت 10 منو بردن توي بلوك
و ساعت 10:15 كوچولومو اوردن تا بهش شير بدم
بچه تا 11:45 شير خورد و من ساعت 12 رفتم بخش

به شدت از كادر بيمارستان - رضوي مشهد- و دكترم -دكتر نظرزاده- و دكتر بيهوشي-دكتر صديقي- راضي هستم
همه چي عالي بود
رسيدگي بسيار خوب بود
تمام مدت يك ماما و دكتر بيهوشي همراه من بود
و هيچ نقصي نداشت
اگه يك بار ديگه مادر بشم حتما همين بيمارستان ، زايمان طبيعي و همين دكتر را انتخاب مي كنم
جا داره از دكترم كه نه ماه تمام به من دلگرمي داد و همراهم بود بازم تشكر كنم و از خدا واسش بهترين ها را طلب كنم
خدايا شكرت

- وزن بچه برخلاف تخمين سونو گرافي 2550 و قدش 47 بود
- من بعد زايمان هيچ سوزش و دردي در ناحيه بخيه نداشتم فقط احساس كوفتگي داشتم كه گفتن مال فشار وارده است
- مامور بيمه وقتي فهميد طبيعي زايمان كردم بهم تبريك گفت و كلي ذوق كرد
- از اولين ساعات خودم به تنهايي دستشويي مي رفتم و بچه ام را شير مي دادم

 

مامان دیانا کوچولو

  

تولد آنیتا کوچولو- شهریور 89- تهران

دکتر تاریخ ویزیت یکی مونده به آخرم رو چهارشنبه 24 شهریور داده بود، اون روز فکر میکردم حالا میرم مطب و تاریخ زایمانم رو برا حد اقل 4 مهر که میشه 38 هفته و 2 روزم مشخص میکنه.خلاصه با رضا رفتیم دکتر البته اینم بگم چون قرار بود سونوی سلامت جنین هم اونروز انجام بشه کمی استرس داشتم...دکتر مثل همیشه با کمال آرامش سونو گرافی کرد و همه چیز رو خوب و قابل قبول تشخیص داد و وقتی داشتم از رو تخت پا میشدم گفت پنج شنبه دیگه میشه چندم؟ گفتم اول مهر گفت خوب چهار شنبه که سرم خیلی شلوغه، سه شنبه خوبه بیا برای زایمان...گفتم دکتر! زود نیست اون موقع همش میشه 37 هفته و چهار روزش! گفت مگه نمیخوای شهریوری بشه تازه بچه سالمه و همه چیزش در حد نرماله پس می تونیم بیاریمش...دیگه هم لازم نیست بیای مطب الانم نامه بیمه و بیمارستان رو بهت میدم....من و رضا داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم...معلومه ما میخواستیم دخترمون شهریوری بشه و به خاطر چند روز یه سال عقب نیافته اما نه به قیمت اینکه زودتر بیاریمش...اون میتونست تو چند روز باقیمونده حسابی وزن بگیره...اما دکتر نامه ها رو هم آماده کرد و برنامه غذایی شب زایمان رو هم داد....

با گیجی تموم حرفاشو گوش میدادم: شب ساعت نه یه شام سبک میخوری و تا ساعت 12 فقط میتونی مایعات بخوری... چون بیمارستا ن پارسیان عملای منو ظهر میاندازه نه ساعت 5 صبح که ساعت خالیه منه پس ساعت 5 صبح یه لیوان شیر بخور و دیگه هیچی....بعد از صحبت با همسر(منشی) دکتر با یه حالت منگ و بغض آلود از مطب اومدیم بیرون...رضا حالش بهتر بود می خواست بره دوستای قدیمیش رو ببینه و کیفش کوک بود اما من مثه آدمهایی که دچار یأس میشند نای حرف زدن رو هم نداشتم.... به زحمت به رشت خونه بابا تلفن زدم و خواهرام ماری و تامی رو که اونجا بودند خبر کردم....ماری خوشحال شد که زایمان قبل از باز شدن مدرسه هاست و میتونه دو روز پیشم بمونه و تامی که کم و بیش میشد نگرانی رو از صداش تشخیص داد دوباره بهم زنگ زد و جزبه جز ماجرا رو جویا شد....از فرداش کارهای عقب مونده خونه رو تند تند انجام میدادم و تو اون بین مهمون هم داشتم و سعی میکردم ادای آدمهایی رو درارم که اصلأ نگران نیسنتد....داشتم دیوونه میشدم یه نگرانی بد تر از نگرانی شبهای کنکور تو دلم بود....خدایا بچم سالمه؟ اگه خیلی کوچولو باشه با حرف مردم چیکار کنم؟ طاقت حرفهای خونواده رضا رو که اصلأ ندارم...خدایا چی میشه؟دوشنبه شب ماری خواهر بزرگم  اومد....فسنجون تو یخچال بود....برنج دم کردم و کوکو سیب زمینی هم درست کردم که شاید رضا شب برنج نخوره....خودمم سوپ داشتم که باید ساعت 9 میخوردم.... خانوم س همسایه پایینومون که پارکینگ رو ازش اجاره کردیم از صبح دو بار زنگ زده بود ولی نای جواب دادن به هیچ غریبه ای رو نداشتم....رضا عصری به اصرار من رفت کرایه پارکینگ رو بده که دیده بود بنده خدا که تازه از سفر انگلیس برگشته بود سه دست لباس برای دخترمون و یه کیف پول برا رضا یه جوراب گرم برا من آورده...کلی شرمنده شدم و زنگ زدم ازش تشکر کردم...می گفت مادر بزرگ باید بیشتر از این برا نوش بکنه...رفتار اون پیرزن تنها چیزی بود که منو کمی از اون حال و هوای نگرانی اون شب در آورد...شامو خودم آماده کردم ...خستگی تو تنم بود و نگرانی کنکور بزرگ زندگیم تو دلم...اون شب تمام مدت دلم میخواست همسرم بغلم کنه و به خاطر این 9 ماه نگرانی و سختی بارداری و کار و خیلی وقتها مهمون داری لااقل یه دستت درد نکنه بهم بگه یا اینکه در مورد فردا بهم آرامش بده اما خوب هیچ کدوم این اتفاقها نیافتاد...خودش نگران بود و حتی حوصله عکس دو نفری گرفتن از آخرین شب دو تا بودنمون رو هم نداشت..وقتی نگرانه کم حرف تر از همیشه میشه...آخر شب که من داشتم خودمو خفه می کردم با خوردن آب چون میدونستم تا فردا شب دیگه بهم آب نمیدند تامی هم اومد... یه سری زد و وسایل آنیتا رو دید و رفت....منم سعی کردم بعد از جابجا کردن همه چیز و خوابیدن بقیه چند ساعتی بخوابم اما مگه خواب به چشم میومد؟ساعت 5 قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه پاشدم یه لیوان شیر و نماز بعدشم صبحانه آماده کردن برا ماری و رضا...

 از 8 گذشته بود که راه افتادیم....تامی و تینا خواهرزادم هم قراربود باهامون بیان...اونا هم سوار شدند و بالاخره نزدیک بیمارستان شدیم.قبلش از خواهرام خواسته بودم که فقط یه نفر باهام بیاد و لازم نیست همه منتظر بمونن تا عمل تموم بشه چون قراربود دکتر ساعت یک بیاد و منم از صبح باید می رفتم بیمارستان اما خوب گوش ندادند و اومدند... من و رضا رفتیم طبقه چهارم که ببینیم باید چیکار کنم که جلوی در ورودی جلوی رضا رو گرفتند و گفتند من تنها برم، نمیدونستم که دیگه تا موقع زایمان کسی رو نمیبینم.معاینات اولیه انجام شد و منو به یه اتاق دو تخته بردند، خانمی که اسمش سارا بود و قرار بود اسم پسرش محمد صدرا بشه اومده بود با آمپول فشار زایمان طبیعی کنه ، خدا رو شکر اون بود چون باعث شد گذشت زمانو از 9 تا یک کمتر حس کنم..تو اون فاصله کلی سوال برا پرونده ازم پرسیدند و یه سرم گنده هم بهم زدند.ساعت یک شد و سر ساعت اومدند دنبالم..اولش سوند وصل کردند که اصلأ اونطوری که می گفتند درد نداشت و بعدش کلاه سرم کردند و منو با برانکارد بردند سمت اتاق عمل...رضا بیرون در ایستاده که تا دیدمش بغضم ترکید...های های گریه می کردم و اصلأ نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم...از رضا تو همون حال خداحافظی کردم و فکر کنم رضا پیشونیمو یا دستمو بوسید و وارد اتاق عمل شدم، دکترم رو که دیدم آروم شدم...پرستارها هم  عالی بودند و بازم طبق معمول(نمیدونم چرا) منو با همکاراشون اشتباه گرفتند. یکیشون براش خیلی جالب بود که میخوام اسپاینال بشم و کلی تشویقم کرد، خلاصه بعد از گفتن اسمم به دکتر بیهوشی و توضیح ماجرای کمرم دکتر اومد بی حسی رو شروع کنه که یه دکتر دیگه اومد تو که دکتر شما برید ناهار من هستم...

دکتر بیهوشی عوض شد و من ماجرا رو دوباره براش شرح دادم...از کارم و سنم و اسم بچه و خلاصه هر چیزی دلتون بخواد می پرسیدند...تو همین بین ازم خواستند بشینم و چونم رو به سینه بچسبونم و تکون نخورم. درد ورود سوزن اونقدر کم بود که جا خوردم...منو خوابوندند و یه دفعه حس کردم انگشتای پام داغ شدند...بی حسی داشت شروع میشد...یه آن فکر کردم اگه حس پاهام برنگرده چی میشه؟  به دکتر گفتم دکتر تو رو خدا دنیا که اومد سریع بیاریدش من ببینم ، ساعتم بهم بگید...و زیر لب شروع کردم به زمزمه کردن الله لا اله الا هو الحی القیوم ...احساس میکردم پاهام سنگ شدند و دلم میخواست به زور جابجاشون کنم اما نمیشد...مجال فکر کردن نبود پرده سبز رو جلوی صورتم کشیدند و چند لحظه بعد که به نظرم خیلی زود بود حس کردم یه چیزی داره از وجودم کشیده میشه و سریع گفتم دارید میکشیدش بیرون که دکتر بیهوشی گفت خیلی زود حسش کردی... و صدای گریه عشق کوچولوم رو شنیدم....گریه میکردم و خدا رو شکر میکردم آنیتا گریه کنان اومده بود...صدای گریش رو رضا و خواهرام از بیرون اتاق عمل شنیده بودند... دکتر که آنیتای خون آلود من دستش بود سریع اومد گفت مامانش ببین ببین دخترتو...عین خودته (اون موقع آنیتا خیلی شبیه من بود) یکی از پرستارام داد زد ساعت ۱۳:۲۸:۱۰ ثانیه ...آنیتا همچنان جیغ میزد که بردند تمیزش کنند ...یکی از پرستارا گفت بذار ببرمش پیش مامانش شاید آروم شه و خیلی جالب بود که لپشو آورد به لپ من چسبوند و آنیتا دیگه گریه نکرد...همه تو اتاق عمل می خندیدند و هورا می کشیدند....بهش گفتم دختر نازم آنیتا پیشی ملوس من که یکی از پرستارا گفت ااا این چه استقبالیه؟ اما نمیدونست 9 ماه که این پیشی ملوس تو دلم بوده من اینجوری باهاش حرف زدم....وقتی دوباره بردنش باز صدای گریش بلند شد.... داشتند بخیه می زند که من احساس کردم کم کم سنگینیه شیرینی تموم تنمو پر می کنه و حتی دیگه نمیتونم چشامو باز نگه دارم....

چند دقیقه بعد بیدار شدم و از دکتر که کارش تموم شده بود تشکر کردم و شاد راهیه ریکاوری شدم.... خدایا شکرت که میوه دلم سالم اومده بود....الهی همه نی نی های ناز به سلامتی دنیا بیان و زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشند.

وبلاگ آنیتا کوچولو

تولد نيكي كوچولو- دي ماه 89- تهران

سلام مامانای فداکار میخوام خاطره زایمانم رو واستون تعریف کنم.

راستش از 2 هفته قبلش دکتر گفته بود دهانه رحمت 2سانت بازه و من هیچ دردی نداشتم  دکتر منو ترسوند که اگه زایمان نکنی بجه  عفونت میگیره به خاطر همین مجبور شدم تو این 2هفته چندبار برم پیشش که بعد پشیمون شدم پرستار گفت این دکترا دهانه رحم رو دستکاری میکنن که تو شیفتشون زایمان کنی

خلاصه بدون درد سپری شد تا یه شب زیر دلم مثل درد پری درد گرفت این دردا میومد و میرفت گفتم شاید ماه درد که میگن همینه دردش شدید نبود ولی بازم جهت اطمینان صبح با پرستارم تماس گرفتم گفت بری دکتر بهتره به مامان گفتم ولی گفتم خیلی عجله نکن دردم زیاد نیست دم ظهر با مامان و خواهرم رفتیم بیمارستان دکترش گفت اگه دردت زیاد نیست برو خونه گفتم دکترم گفته چون درد نداری ممکنه دهانه رحمت بازتر بشه و متوجه نشی معاینه ام کرد و گفت نه همونقدره برو قدم بزن ساعت 3 بیا خواهرم امتحان داشت رفت خونه هوا شدیدا برفی بود و سرد ناهار هم میل نداشتم به اصرار مامانم نصف ساندویچ خوردم رفتیم نمازخونه نماز خوندیم یه کم قدم زدم پله ها رو بالا پایین کردم تایم میگرفتم واسه دردام گاهی 10 دقیقه بود گاهی 15 دقیقه ساعت  3 رفتم دکتر گفت حالا زوده برو 5 بیا ای بابا این چه جورشه به مامان گفتم بریم خونه مامان گفت حالا که اومدیم یه چرخ بزنی ساعت 5 شده دیگه بمونیم بهتره بازم پله ها رو میچرخیدم بیرون سوز داشت و زمین لیز بیرون نمیشد برم تو کلاسای زایمان گفته بودن راه رفتن به صورت مارش نظامی خیلی خوبه من جون هم تو نی نی سایت گفته بود قر دادن خوبه هر دو رو انجام میدادم تا تکلیفم معلوم بشه ساعت شد 5 همسر و برادرم هم اومدن بیمارستان رفتم پیش دکتر گفت تغییری نکردی یه نوار قلب از بچه میگیریم خیالمون راحت بشه از اتاق اومدم بیرون گفتم خسته ام بریم خونه همسرم گفت نیم ساغته تموم میشه گفتم خسته ام نمیتونم بشینم برگشتیم خونه مامان که نزدیکتر بود وقت شام بود اشتها نداشتم حس میکردم اگه چیزی بخورم بر میگردونم یه کم دراز کشیدم شاید خوابم ببره سردم بود و این دردای خفیف همچنان میومد و میرفت ساعت 8 بود حس کردم دردا شدیدتر شده و تایمش هم نزدیکتر به همسری گفتم بریم بیمارستان دوباره شال و کلاه کردیم و رفتیم وقتی دردا میومد به هیچ چی نمیتونستم فکر کنم انگار باهاشون کنار اومده بودم فقط منتظر بودم تموم بشه از طبقه دوم خونه مامان اینا تا بیام پایین چند بار درد اومد و مجبورم کرد بایستم یه دستم به نرده بود و دست دیگه ام رو همسری گرفته بود نه قدرت داد زدن داشتم نه حتی فشار دادن دست همسرم رو هر چند اهل داد و فریاد نیستم ولی همسرم میگفت یه کم داد بزن خالی شی ولی نمیتونستم تو کل 9 ماه بادبزن دستم بود حتی تو روزای سرد زمستون ولی اون روز اونقدر سردم بود که میلرزیدم ساعت 9.5 بود رسیدیم بیمارستان گفتم با این دردی که کشیدم حتما الان میگه 5-6 س باز شده ولی با ناامیدی دکتر گفت همون 2س . خیلی پکر شدم خانم مبین سرپرستار بهم گفت اینجا بشین برات تشکیل پرونده بدم پرونده ام رو برده بودم نمیدونم شاید میخواست وقت رو پر کنه همسری رفته بود دنبال یه سری کارا به خ مبین گفتم میخوام اپیدورال کنم گفت باشه به وقتش یه فرم هم دادن به همسری تا رضایتش رو اعلام کنه پرستار مهربونی بود همه رو با لفظ مامان جان صدا میکرد وقتی سوال میپرسید با دستم اشاره میکردم که صبر کنه تا دردم ساکت بشه بعد جواب میدادم یه ساک بهم دادن یه خدمه اومد کمکم کرد لباسام رو عوض کردم لباسای خودم رو به مامان اینا تحویل دادن هر دقیقه احساس دستشویی داشتم وقتی میشستم خبری نبود ولی دوست نداشتم پا شم یعنی حال نداشتم خدمه اومد منو رو تخت خوابوند واسه تنقیه گفتم از صبح چیزی نخوردم ولی گفت اشکال نداره این باید باشه(اصلا متوجه نشدم درد نداشت)راستش یه کم که گذشت دردم که گرفت به خودم پیچیدم تمام آب سرم رو زمین سرازیر شد خیلی خجالت کشیدم طفلی کار خدمه  رو زیاد کردم صداش زدم بیاد  یه کم راه رفتم میون دردا همش چرت میزدم یاد حرف پرستارم افتادم که میگفت میون دردا انرژیتون رو ذخیره کنید خ مبین میگفت چه زائوی خوابالویی اومد موهای به هم ریخته ام رو مرتب کرد گفت بیا رو تخت بخواب چک کنم گفتم دردم شدیده از اپیدورال خبری نیست؟ نگاه کرد گفت اوه از اپی گذشته 7س باز شده میخوای اسپاینال کنی؟ گفتم باشه فقط زودتر.

 بهم سرم زد و رفت چند دقیقه بعد با فریاد من اومد گفت چی میخوای گفتم خیلی احساس فشار و زور میکنم این طبیعیه؟ تا نگاه کرد گفت بچه داره میاد بیا از رو تخت پایین با وجود فشار و دردی که بود عین آدم آهنی حرف گوش میدادم تازه دنبال دمپایی میگشتم که گفت ولش کن بچه ات داره میاد پابرهنه منو برد اتاق بغلی رفتم رو تخت ولی دیگه نمیتونستم پاهام رو بذارم رو میله. پرستار کمک کرد ولی نصفه گذاشتم دکتر گفت ایراد نداره قرار بود از موسسه رویان بیان ولی برف شدید بودو پروسه زایمانم  سریعتر از حدی که فکر میکردن انجام شد هنوز نیومده بود دکتر گفت نمیتونیم بچه رو اینجوری نگه داریم بچه رو میاریم بیرون کاراش رو میکتین تا برسن نمیدونم چطور گذشت بی اختیار فشار و زور میدادم چشمام رو بسته بودم دوست داشتم ببینم چطور دنیا میاد ولی هیچی نفهمیدم گلوم از خشکی میسوخت تو اون حال گفتم آب بهم بدید یه کم آب ریختن تو گلوم تا دکتر گفت نمیخوای چشمات رو باز کنی دخترت رو ببینی؟

وقتی دیدمش اولین چیزی که گفتم این بود که این کوچولو بود اینقدر لگد میزد دوست داشت بیاد دنیا؟ احساس کردم ناحیه پرینه ام میسوزه فهمیدم داره بخیه میزنه گفتم چند تا بخیه میزنی گفت چه فرقی واست میکنه 4-5تا بهم میگفت پات رو ثابت نگه دار اما از شدت سرما پاهام میلرزید 2تا پتو چند لا روم انداخته بودن ولی نمیتونستم پاهام رو نگه دارم بعد از بخیه که فقط یه سوزش مختصر حس کردم تازه کارشناس رویان اومد یه خانم خنده رویی بود بهم گفت منو میشناسی گفتم نه گفت از رویان اومدم باهات تلفنی حرف زدم خندیدم آروم رو دلم رو نوازش کرد چیزدیگه ای متوجه نشدم همه حواسم پی دخترم بود که کنار تختم بود اتاق خالی شد خدمه اومد منو برد رو تختم خوابوند گفت استراحت کن 2ساعت دیگه میری بخش اونقدر گشنه و تشنه بودم که نگو تو همون 2 ساعت یه عالمه خرما با 4لیوان آب انبه خوردم

ولی واقعا زایمان طبیعی مثل آب رو آتیش میمونه بعد از زایمان هیچ دردی نداشتم هیچی خیلی خسته بودم ساعت 12.05 نیکی من دنیا اومد ساعت 2 بردنم بخش خانم رضائی دکترم میگفت این زائوی خوابالوهم زایمانش انجام شد فکر میکردم بعد از زایمان چقدر میخوابم ولی از ذوقم تا صبح خوابم نبرد خوبیش این بود که وقتی با ویلچر آوردنم بیرون که ببرن بخش تازه یادم افتاد که مامان اینا پشت در انتظار من رو میکشیدن ولی اونقدر حالم خوب بود که دوست داشتم بمونم پیششون

صبح خودم رفتم دستشویی و بعد از مرخص شدن (ظهر همون روز)خودم رفتم حمام و کارای شخصیم رو خودم بدون هیچ دردی انجام میدادم و از ایکه به راحتی بچه ام رو بغل میگرفتم و شیر میدادم خیلی خوشحالم

 

 

مامانای نازنین بذارید چند تا تجربه ام رو بهتون بگم:

اولا اینکه سعی کنین تو ماههای آخرروزی نصف لیوان 4مغز یخورید انرژی رو تو کبد ذخیره میکنه موقع نیاز خرد خرد آزادش میکنه

بین دردا حتما استراحت کنین تا انرژی زیادی هدر ندید

بعد از زایمان طوری غذا و مایعات بخورید که دچار یبوست بعد از زایمان نشید اگر دکترتون شیاف داد حتما استفاده کنید خیلی به این مساله کمک میکنه

واسه همتون آرزوی سلامتی و شادی میکنم.

 

پايان

آرزو مامان نيكي كوچولو

تولد عسل کوچولو- آبان 88- تهران

 از ۸ آبان هر لحظه منتظر یه نشونه بودمممممممممممممم یه نشونه از نزدیکتر شدن زمان آمدنت و چقدر انتظار زیباست و طولانی چقدر اون هفته های آخر کششششششششششششششش میومد چقدرررررررررر

همه منتظر اومدنت بودن مامان جون که از ۵ آبان اومده بود پیشمون

هر روز منتظر بودممممممم هر لحظهههههههههه باور نمشد داری میای تو بغلم تا اینکه ۱۶ آبان ماه حس کردم که خیلی خ ی س میشم شب ساعت ۸ رفتیم بیمارستان برای معاینه دکتر برام سونو نوشت ببینه وضعیت فسقل بانو چطوریه 

کلی برای سونو معطل شدیم   یادمه اون روزاشبکه سه دلنوازان رو پخش میکرد مامان اینا که مشغول دیدن فیلم بودن تا من و بابایی رفتیم سونو دکتر سن حاملگی رو  ۳۹هفته و نیم زد و تاریخ زایمانم رو ۲۳آبان دکترم آب پاکی رو ریخت رو  دستم که تا شنبه منتظر بمون

ما اومدیم خونه سر راه ساندویچ گرفتیم مامانم یه هفته ایی بود نمیذاشت زیاد غذا بخورم  اون شب دل رو زدم به دریا  ساندویچ خودم و نصف ساندویچ مامانم رو خوردم  و رفتم خوابیدم ساعت 1 بود که احساس کردم داغ شدم پریدم دستشویی یه دفع دیدم بی اختیار یه آب داغ داره میاد فهمیدم که کیسه آبم پاره شده به مامان و شوشو گفتم و آماده شدیم رفتیم بیمارستان  تا کارای  بستری رو انجام دادن ساعت ۶ صبح بود و همچنان از من آب میرفت و هر ۲۰دقیقه درد داشتم  بستری  که شدم بهم آمپول فشار زدن دردا نزدیکتر شد  از ساعت ۱۲ خیلی شدید بود تا جایی که دردا به 1 دقیقه رسید شکم من خالی از آب چروکیده وای نمیدونم برات چه جوری بگم تو اون یه دقیقه که درد نداشتم به چه خواب عمیقی فرو میرفتم هر یه ساعت ضربان قلبت رو چک میکردن ساعت شد ۴:۴۵ دقیقه که اومدن به من سوند وصل کردن فهمیدم که میخوان ببرنم اتاق عمل گفتن دهانه ر ح م ت ۳ سانت بیشتر باز نشدهههههههههههههههه

چون با رویان برای خون بند ناف قرار داشتیم تازه ۵ زنگ زدیم که خونگیر بیاد و من یک ساعت اضافه تر درد کشیدمممممممم درد اگر شدید بود داشت ما رو بهم نزدیکتر میکرد دوستش داشتم

ساعت ۵ :۵۵منو بردن اتاق عمل ۶ اساینالم کردن ۶:۲ تو اومدییییییییییییییییییییییییییییییییییی  اومدی پیش مامان اون لحظه رو با هیچ تو دنیا عوض نمیکردم و نمیکنم همه از خوشملیت      میگفتن من از سلامتیت میپرسیدم وقتی دکتر گفت سالمههههههههههههه انگار دنیا رو با تموم با تموم قشنگیاش بهم دادن اشک میریختم خدا رو بخاطر سلامتیت شکر میکردم خدا یا شکرتتتتتت شکرت که دخمل کم شاخه نبات الهیم سالمه خدا جونم شکرت

وقتی پرستار تو رو بهم نشون داد بوسیدمت بوییدمت و اشک ریختممممممممممممممممممممممم

باورم نمیشد تو بودی دخترک من فسقل بانوی تو دلم

 

پایان

توت فرنگی مامان عسل کوچولو

تولد محمد مهدی- آبان 88- خرمشهر

از نیمه های مهر ماه به این ور چقدر اتفاقات مهم مربوط به نی نی اون روزا و محمد مهدی این روزا بود که هربار اومدم پشت سیستم بنویسمشون نشد،چقدر از مشخصات هفته های آخرش و تند تند وزن گرفتناش و دردهای کشنده و وحشتناک خودم و کارای زیادی که روی سرم ریخته بود و به عشق اومدن مسافر کوچولوم تند تند انجامشون میدادم

وای جیگر مامان اگه اون روزا یه لحظه فقط یه لحظه حالت چشمات و نگاه کردنت به خودم رو میدونستم چطور اون هفته ها و روزهای آخر رو میتونستم صبوری کنم تا تو بیای؟

دردهایی که از ماه ششم اذیتم میکردن و نتیجه اون شد آمپولایی که باید هفته ای یکبار و بعضاً هفته ای دوبار تزریق میکردم با ورودم به ماه هشتم خیلی کشنده شد و از نیمه دوم ماه هشتم طوری شد که هروقت دراز میکشیدم برای خوابیدن اشکم از دردای زیر شکم در میومد علاوه بر اینکه زانوها و پشت ساق پام هم مدام توی خواب میگرفت و نمیتونستم تغییر وضعیت بدم.نمازهام رو گاهی از شدت درد و  حس پایین اومدن نی نی جون مجبور میشدم یک در میون نشسته بخونم(خدا قبول کنه(

خلاصه وقتی وارد آبان شدیم دیگه هر لحظه فکر میکردم نی نی الانه که دنیا بیاد،تقریباً اکثر شبها دردهای منظم داشتم به خصوص شب میلاد امام رضا که فکر میکردیم مسافرمون اونشب برسه و با امام رضا میگفتم که:مهربون من شما میدونین من چقدر به شما و اسمتون علاقه دارم و همیشه آرزو داشتم که اسم همسر یا پسرم رضا باشه اما چه کنم که حالا که خدا داره بهم  پسر میده نمیتونم اسمی غیر از محمد مهدی براش انتخاب کنم.وقتی بهش فکر میکنم دلم یه حالی میشه از فکر اینکه پسرم وقتی به سنی برسه که بتونه یه سری مسائل رو درک کنه فکر اینکه اسمی داره که ترکیب اسم و لقب امام عصر عج الله تعالی فرجه الشریف هست چه تاثیراتی روی فکر و روح و تربیت شخصیتی و مذهبیش میتونه داشته باشه.

مطمئن بوده و هستم که همه ی معصومین از این انتخاب راضی هستن.خلاصه اونشب هم گذشت و روزگار من کما فی السابق میگذشت.در این بین روزهایی بودن که خیلی دلهره داشتم که توی اون روزها که به دلیل اتفاقات خاص آمادگی برای زایمان من وجود نداشت درد به سراغم نیاد.مثلاً روز روز یازدهم که لوله کشی آب گرم خونه مامانی مشکل پیدا کرد و بعد هم که درستش کردن آبگرمکنشون خراب شد.من که با این اوضاع نمیتونستم برم خونه مامانی،مونده بودیم اگه مامانی بیاد پیش من مدرسه دایی علی رو چیکار کنیم؟

تازه این مشکلی نبود مشکل اصلی روز سیزدهم اتفاق افتاد:وقتی که مامانی میرفت که جواب تلفن خونشون رو بده نمیدونم چی شده بود که میفته روی کتف راستش و بنده خدا دستش به شدت درد میگیره به حدی که دست راستش رو نمیتونست حرکت بده.از یه طرف خیلی نگران مامانی بودم و از طرفی هم خدا خدا میکردم که یه وقت توی این روزها وقت زایمانم نرسه.

آخه روز قبلش هم رفته بودم دکتر برای چکاو هفتگی که خانم دکتر  منو یه معاینه داخلی نسبتاً طولانی کرد که به نظر من بیمورد بود چون سایز لگن من که از زایمان اولم معلوم بود مشکلی نداره و مشکل دیگه ای هم که نداشتم.البته بعدش معلوم شد که اینکار صرفاً به خاطر تحریک جنین بوده و معاینه داخلی بهانه بوده(به گفته خود دکتر)

وقتی از صندلی معاینه میومدم پایین خیلی ناراحت شدم و به دکتر گفتم نباید اینکار رو میکردین.من برای زایمان عجله ای ندارم و دوست دارم هر وقت که وقتش شد بچم به دنیا بیاد نه اینکه خودم زمان زایمان رو جلو و عقب کنم.

شب چهاردهم آبان ١٣٨٨:

از دیشب که دکتر معاینه داخلی انجام داده به همراه ادرار لخته های بزرگ خون دفع میشه همراه سوزش که از عوارض طبیعی معاینه داخلیه.اگر فردا هم ادامه پیدا کنه باید برم دکتر که خداای نکرده خطری بچم رو تهدید نکنه.

امشب اصلاً(تاکید میکنم اصلاً)درد ندارم.خدا رو شکر.خدا کنه تا روشن شدن وضعیت دست مامانی و بهبودیش زایمان نکنم.آمین

شب وقت خوابوندن رضوان خاتون:

رضوان خاتون:مامان جون نی نی کی میخواد بیاد تو دُینا(دنیا)؟

من:نمیدونم مامان شاید چند روز دیگه،دیگه زیاد چیزی نمونده.هر وقت که خدا بخواد نی نی ما هم دنیا میاد

رضوان خاتون:نی نی فردا میاد تو دینا

من:فردا که فکر نکنم ولی انشالا زود زود میاد عزیزم.دیگه بگیر بخواب

رضوان خاتون(با عصبانیت):چرا فردا میاد تو دینا تو نمیدونی

در ادامه شب هم اصلاً درد نداشتم

روز چهادهم آبان ١٣٨٨:

با کمال تعجب امروز هم بدون درد شروع شد خدا رو صد هزار مرتبه شکر(نگران مامانی هستم یادم باشه بهش تلفن کنم)و ظهر برم بهش سر بزنم

باید خونه رو مرتب کنم(آخه دیشب خواب بودم که حس کردم یه چیزی روی صورتم راه میره و با کمال تعجب دیدم که یه سوسکه.و تمام پشتیها و مبلها رو برای کشتنش جابه جا کرده بودم...خدا رو شکر که نترسیدم و الا حتماً کارم به بیمارستان میکشید)

مرغ رو گذاشتم نیمپز بشه تا بعداً توی سس ترش و دون انار بپزمش(عباس چند روزه که میگه مرغ ترش برامون درست کن)

برنج رو خیسوندم و مشغول مرتب کردن آشپزخونه شدم.

رضوان بیدار شد و صبحانه رو با هم خوردیم.بعد از جمع کردن سفره و شستن ظرفها رفتم طرف کابینت تا دیگ رو برای گذاشتن آب برنج در بیارم.

یادم باشه آب برنج رو که گذاشتم با مامانی تماس بگیرم و بعد هم برم حمام

...چرا پام یهو گرم شد.خاک تو سرم این چیه؟یعنی خودمو خیس کردم ولی من که...بعد از چند ثانیه دو زاریم افتاد که کیسه آب بچه پاره شده.

هر دو تا خط بابای بچه خاموشه،محل کارشونم که هیچ کدوم از خطا تو ساعت کاری جواب نمیدن،شماره همکارای شعبه ش رو هم که ندارم.

زنگ میزنم به همسایمون که شوهرش همکار شوهرمه و به تازگی از اون شعبه منتقلش کردن به جای دیگه که لااقل شماره یکی از همکارا رو ازش بگیرم:تلفن رو جواب نمیده،موبایلش رو هم...نه

تماس میگیرم با همسایه طبقه دوممون،شاید خونه اونا باشه اما نیست.همسایمون میگه که الان با شوهرش تماس میگیره که بیاد منو برسونه اما من روم نمیشه،میگم من شوهرم رو پیدا میکنم شما بیزحمت رضوان رو نگهدارید تا پدرم بیاد دنبالش.میگه پس من میرم بالا در خونه خانم...رو میزنم شاید خونه باشه...بود و با شوهرش تماس گرفت و اونم با همکارش و شوهرم زنگ زد به من و ...

بدو بدوی من واسه آماده کردن رضوان که بازیش گرفته بود و آقای همسایه و شوهرم که با هم رسیده بودن و تحویل دادن رضوان به خانم همسایه با یه خداحافظی سوزناک و یه دنیا عشق و یه عالمه بوسه و رفتن من به بخش زنان بیمارستان و پذیرش در ساعت ١١:١۵

و اما اینکه من توی این بیمارستان به اصطلاح خصوصی چی به روزم اومد شروعش باشه با این مطلب که:

بعد از اینکه ساعت یازده و ربع پذیرش شدم منو به اتاق معاینه فرستادن و یه نفر اومد و یه معاینه انجام داد و اسم دکترم رو پرسید(که خودم هم قبلاً باهاش تماس گرفتم و توی همون بیمارستان بود)دیگه کسی سراغم نیومد تا ساعت ١٢:٣٠ و اونقدر گرم صحبت بودن که صدای من هم به گوششون نمیرسید.تازه ساعت دوازده و نیم هم یکی از پرستارها اومده بود دستکش برداره که با دیدن من تعجب کرد و گفت این کیه اینجا خوابیده و...و با توضیح اینکه کیسه آب ساعت ١٠:٢٠ دقیقه پاره شده و درد هم ندارم ازش خواهش کردم فوری دکترم رو خبر کنه.

منو به اتاق درد بردن و یه سرم بهم وصل کردن ولی خبری از دکتر نبود.وقتی از یکی از پرستارا پرسیدم گفت دکتر رو دیر خبر کردن رفته سر عمل دومش و گفته این سرم رو بگیری تا بیاد.ساعت ١٣:٣٠ دکتر اومد و با دیدن من خندید و گفت:دیدی کشوندمت بیمارستان خانم لبنانی(چون من روسریم رو لبنانی میبندم منو با این اسم صدا میکنه(

 

بعد هم با یه وسیله ای شبیه نی  مثانه م رو خالی کرد که خیلی درد داشت و این کار رو دو بار تکرار کرد(یه چیزی تو مایه های سند که البته کیسه بهش وصل نبود)و بعد معاینه کرد و گفت هنوز جا داری و احتمالاً ساعت چهار زایمان میکنی و گفت که سر یه عمل دیگه میره و من باید آمپول فشار بگیرم و از پرستار هم خواست که جنین رو تحریک کنه.من گفتم خانم دکتر من دردهام داره شدید میشه چه عجله ای دارین شما که دارین میرین سر عمل اگه آمپول گرفتم و وقتش شد و شما سر عمل بودین چی؟گفت:دلت خوشه ها،فکر کردی تا آمپول گرفتی می زایی؟

چشمتون روز بد نبینه بعد از حدود پنج دقیقه چنان دردی به جونم افتاد که نگو و نپرس که اگه بپرسی هم نمیتونم توصیفش کنم.پرستاری که خانم دکتر منو بهش سپرده بود(که البته فکر میکنم انترن بود)بعد از معاینه من گفت هنوز جا داری و یه آمپول دیگه زد تو سرُم.بهش گفتم من که خودم درد دارم دیگه چرا اینو میزنی و اون بی اعتنا به من دور سرم رو زیاد کرد و رفت.

دیگه داشتم میمردم سر بچه حسابی پایین اومده بود و من داشتم منفجر میشدم.پرستار رو صدا زدم و ازش خواستم که دکتر رو خبر کنه.گفت هنوز زوده،هنوز خیلی جا داری دکتر که بیکار نیست بیاد رو سرت و منتظر زایمانت بمونه(با خودم فکر کردم وقتی داره یه میلیون و دویست سیصد هزار تومن پول میگیره که زایمان رو خصوصی انجام بده معنیش چیه؟ دکتری که سر رضوان خاتون زایمان منو به عهده گرفت از اولین لحظه تا بعد از زایمان با من بود و حتی تو ذکر گفتن بهم کمک میکرد،خدا خیرش بده.

گفتم آخه من سر بچه رو کاملاً حس میکنم.گفت فکر میکنی.اما وقتی که میخواست بره یه نگاهی به من انداخت و کاملاً متوجه شدم که ترسیده و از اتاق بیرون رفت.صداش رو میشنیدم که با اتاق عمل تماس گرفته  بود و میگفت:به خانم دکتر محمودی بگید خودش رو برسونه زائوش فوله و رحمش ده سانته.

اما وقتی تو اتاق اومد به روی خودش نیاورد.سر بچه دیگه داشت بیرون میومد و من وقتی از درد دستم رو بی اختیار روی دهانه رحمم گذاشتم سرش رو لمس کردم،یه زور زدن من کافی بود تا به دنیا بیاد.از پرستار خواستم منو به اتاق زایمان ببره،آخه اونجا استریل نبود.اما اون به من گفت خانم تو هنوز خیلی جا داری هول نباش.بهش گفتم خودتونم میدونین که من الانشم با این آمپولایی که بهم تزریق کردین و دستکاریاتون توی وقت اضافه ام و اگه بچه م توی این اتاق به دنیا بیاد مسئولیتش با شماست.رفت و چند دقیقه بعد با خدمه بخش اومد که منو به اتاق زایمان ببره.نمیتونستم پاهام رو تکون بدم. احساس کردم رحمم داره متلاشی میشه.

با هر زحمتی بود روی تخت زایمان نشستم.پرستار فکر میکنم سر بچه رو دید که یهو با حالت دعوا داد زد خانم زور نده.گفتم من زور نمیزنم بچه خودش داره میاد بیرون آخه چرا معطلش میکنید دکتر نیومد که نیومد بچه که نمیتونه منتظر دکتر بمونه الان خفه میشه.همش منتظر بودم یکی بیاد پیش صندلی تا با یه فشار بچم رو از اون تونل تنگ و تاریکی که توش بود نجات بدم،آخه اگه کسی بچه رو نمیگرفت و میفتاد تو لگن معلوم نبود چه بلایی سرش میومد.اما انگار خانم خانما دستم رو خونده بود که نزدیکم نمیشد.از درد داشتم میمردم همش خدا خدا میکردم و نمیتونستم جلوی جیغ زدن خودم رو بگیرم.تنها کاری که توی اون شرایط از دستم بر میومد که واسه بچم انجام بدم این بود که نفسم رو حبس کردم و با تمام توانم دهانه رحمم رو باز نگه داشتم تا خفه نشه.بیست دقیقه تمام این وضعیت رو تحمل کردم،دیگه توان نداشتم دنیا دور سرم چرخید و سیاه شد و داشتم شهادتینم رو میگفتم که خانم دکتر با حالت دو وارد اتاق شد و نمیدونم تو صورت من چی دید که یه لحظه کُپ کرد.

حالا یه مشکل تازه به وجود اومده بود و اون این بود که چون مدت طولانی رحم رو باز نگه داشته بودم نمیتونستم ببندمش و بچه رو به طرف بیرون هدایت کنم(اونایی که زایمان طبیعی انجام دادن میدونن که برای هدایت بچه به طرف بیرون باید با باز و بسته کردنهای به موقع رحم اینکار رو انجام داد و اینکاریه که مادر به طور غریزی یاد میگیره)از  طرفی احساس میکردم دیواره های رحمم تجزیه شده و هیچ کنترلی روی اعصاب داخلیش ندارم.القصه حالا که وقتش بود من جونی نداشتم که...

با هر زوری که میزدم احساس میکردم جیگرم تو حلقم میاد.دایم خدا خدا میکردم و فریاد میزدم، نمیتونستم جیغ نکشم و بعد هر جیغی که میکشیدم کلی خجالت میکشیدم و وجدان درد میگرفتم که این چه کار سفیهانه ای بود که من کردم.بالاخره با کمک خدا و استمداد گرفتن از حضرت زهرا و امام زمان و روحیه دادن به خودم(که تو باید بالا سر رضوان خاتون باشی و باید همه نیروهات رو جمع کنی که هم بچه ت سالم دنیا بیاد  و هم خودت زنده بمونی و مراقبشون باشی)همه نیروهام رو جمع کردم و با یه "خدایا"ی بلند پسر گلم راس ساعت ١۵:٠٣ روز پنج شنبه ١۴ آبان ١٣٨٨به دنیا اومد.

و این تازه اول ماجرا بود:نمیدونم چی شد یه لحظه دیدم همه ترسیدن.دکتر با دستپاچگی و حالت تشر به دستیارش گفت سریع بچه رو بده بغلش،و این رو جوری گفت که انگار میترسید دیگه فرصتی برای در آغوش گرفتن جگر گوشه م نداشته باشم(و بعدها هم گفت که دقیقاً همین فکر رو میکرده(.

وقتی پسرم رو بغلم دادن بسم الله گفتم و صلوات فرستادم و از عمق وجودم بهش سلام و خوش آمد گفتم و تا تونستم دعاش کردم.دکتر که متوجه بی حالی من و لرزش دستم شده بود گفت بچه رو از دستم بگیرن.

دکترقبل از بخیه زدن باز هم از همون لوله هایی که قبلاً گفته بودم استفاده کرد تا مثانه رو خالی کنه. بعد دیدم که دکتر درمونده شده و مدام این و اونو صدا میکنه و یه لحظه چشم رو هم گذاشتم و باز کردم و دیدم که سه تا دکتر و با سه پرستاری که توی بخش بودن و حتی خدمه بخش بالای سرم هستن.به هر دو دستم سرم وصل کردن.دکتر داد میزد و میگفت خونریزی داخلی شدید داره.و یه نگاه به صورتم کرد و چشمام رو هم معاینه کرد و یه پرستار رو مامور کرد که هر چند دقیقه فشارم رو بگیره.بعد دوباره از اون لوله ها که اسمش خاطرم نیست خواست و گفت :به علت فشار زیادی که بهش اومده مثانه ش مرتب پر میشه.پرستاری که فشارم رو میگرفت به دکتر گفت:فشارش خیلی پایین اومده.دکتر بهم گفت:تو رو خدا تحمل کن،دیواره رحمت به خاطر فشار زیادی که بهش اومده داغون شده و خونریزی داخلی شدیدی داری،اگه بتونم یه جوری جلوی خونریزی رو بگیرم که هیچ اگه نتونم باید سریعاً ببریمت اتاق عمل.

درد وحشتناکی میکشیدم،کلی پنبه و گاز داخل رحم میکردن و فشار می دادن تا شاید خونریزی بند بیاد اما به محض خارج کردن اونا خون فواره میزد بیرون.تمام کف دور تخت،لباسای همه کسانی که دور تخت بودنو تا شصت پای خودم خون فواره میزد.دکتر داد زد دو و نیم واحد خون لازم داره یکی سریع کارای تزریق خونش رو انجام بده.اما نمیدونم چی بین همدیگه پچ پچ کردن که قضیه کلاً کنسل شد.ساعت چهار شد و وقت ملاقات بود اما به خاطر وضعیت خاص بخش و اینکه همه بالا سر من بودن به کسی جازه ورود ندادن.

دکتر سعی میکرد با بند آوردن خونریزی جاهایی رو که دیواره رحم آسیب دیده پیدا کنه و بخیه کنه و خودش میگفت که با این شدت خونریزی میترسم جایی بخیه نشده باقی بمونه.بخیه های آخر رو که میزد کاملاً فرو رفتن سوزن و کشیده شدن نخ رو حس میکردم و جیغ میزدم.یه نکته جالب اینکه وقتی دکتر اولین بسته نخ بخیه رو استفاده کرد دیدن که دیگه نخ بخیه توی اتاق زایمان نیست و تازه باید صبر میکردیم که خدمه بخش بره طبقه پایین و نخ تحویل بگیره و بیاد.

خلاصه هر جوری بود سر و ته قضیه رو هم آوردن،اما دکتر بهم گفت که هنوز هم خونریزی داخلیت بند نیومده و شرایط خوبی نداری.و مرتب باید چک بشی.و وقتی منو از اتاق زایمان بیرون بردن ساعت پنج بعد از ظهر بود.چشمام به شدت تار بود طوری که حتی جلوی پام رو هم نمیتونستم ببینم و دنیا دور سرم میچرخید.از طرفی دستم به شدت درد میکرد و اینقدر سنگین شده بود که نمیتونستم حرکتش بدم.یه چند باری هم گفتم که کسی توجه نکرد.تا اینکه یکی از پرستارها که اومد فشارم و رو بگیره و ازم بپرسه که میخوام بچم رو شیر بدم یا نه گفت این سرم رو کی وصل کرده؟گفتم چطور مگه؟ گفت:سرم رو اشتباهاً زیر پوست کرده و دستت ورم کرده، و این ورم طوری بود که تا ده روز بعد از زایمان به طور کلی از بین رفت اما تا مدتها دستم درد داشت.

و جالبتر اینکه با وجود این شرایطی که داشتم دکترم تا فردا ساعت پنج بعد از ظهر به من سر نزد.وقتی هم اومد منو دید گفت اگه بخوای تو بیمارستان بمونی و یه چند روزی بستری بشی برات بهتره اما اگه بخوای میتونی ترخیص بشی.و من ترجیح دادم ترخیص بشم.آخه موندن من توی بیمارستانی که اینجوری به آدم میرسن چه سودی برام داشت.یه نکته جالب دیگه هم وضع غذاشون بود:ناهار ظهرشون که ظاهراً قرمه سبزی بود.شب هم که شام یه ماکارونی چرب و تند آوردن،ناهار فرداش هم عدس پلویی بود که اونم تند بود.و من ترجیح دادم با وضعی که دارم به خوردن همون آبمیوه و شیرینی و پسته و خرمایی که داشتم قناعت کنم.

یک هفته بعد برای معاینه پیش دکتر رفتم و بهش گفتم که محل بخیه هام خیلی درد میکنه و پوستم به شدت کشیده شده و این نخ بخیه هایی که خیلی آویزون مونده اذیتم میکنه و نمیتونم بشینم.وقتی معاینه کرد یهو احساس درد شدیدی کردم و دیدم که با قیچی قسمتهایی از پوستم رو میبره و با پنس یه چیزی رو بیرون میکشه.از درد بی حال شدم.دکتر گفت که به علت خونریزی داخلی که داشتی خون زیر بخیه هات جمه شده و دورش داره گوشت میاره،من مجبور شدم اون قسمتها رو شکاف بدم و لخته ها رو بیرون بکشم.و گفت که خونریزی داخلیم هم هنوز ادامه داره و باید چند روز دیگه دوباره برگردم.گفتم خب حداقل بی حسی میزدین من که دارم میمیرم.وقتی به خونه برگشتم و خواستم از ژلی که دکتر برای ضد عفونی کردن محل بخیه ها داده بود استفاده کنم متوجه شدم که اون نخ بلندی که قبلاً وجود داشت نیست،حالا نمیدونم که علت اون گوشت آوردن واقعاً خون بود که زیر بخیه ها جمع شده بود یا امتداد این نخ توی گوشت فرو رفته بود...الله اعلم

هفته بعد هم که رفتم باز هم نتیجه این بود که خونریزی داخلی هنوز ادامه داره و باید استراحت کنم و خوب غذا بخورم و از این حرفا.من هم که به علت زردی محمد مهدی پرهیز کرده بودم ..........

خلاصه هر چی بود با یاری خدا گذشت اما آثارش هنوز هم پا بر جاست،طوری که حتی با خوردن روزانه کپسولهای pregnacare وقرص eisenplas در حالی که نزدیک به دو ماه از زایمان میگذره هنوز  به شدت آهن خونم پایینه و سر گیجه و تاری دید دارم.و یه مشکل دیگه که دارم اینه که با اینکه مدام منتظر بودم تا بعد از زایمان بتونم روی کمر بخوابم اما کمرم قوصی گرفته که به هیچ عنوان نمیتونم به پشت بخوابم و خیلی کمر درد دارم

پینوشتها:

1)فرشته های مهربون من و به خصوص محمد مهدی جانم

احتمالا شما روزی این مطلب رو میخونین که ازدواج کردید و شاید در آستانه بچه دار شدن باشید.و تازه اون هم به این علته که بفهمید بچه چقدر برای مادر عزیزه و شما چقدر برای من خواستنی هستید

به خصوص تو پسر گلم،هدف من از نوشتن اینها این نبوده که منتی سرت بزارم،نه خدا منو نبخشه اگه لحظه ای اینطور فکر کرده باشم،که اصلاً چه منتی مگه تو از من خواستی که به این دنیا بیارمت.هدف اصلیه من از نوشتن اینها در وهله اول ثبت تمام لحظات قشنگی بود که با تو داشتم و اینکه  بدونی حتی وقتی که به خاطر تو درد میکشیدم دوست داشتم

و دوم اینکه بدونی یه زن وقتی که به کمک خداوند فرزندی رو به همسرش هدیه میده چه دردها که نمیکشه و چه بلاها که سرش نمیاد و چه بسا عوارض سخت بارداری و زایمان رو باید تا آخر عمر تحمل کنه،با این اوصاف کمترین کاری که تو میتونی برای جبران گوشه ای از فداکاریهایی که همسرت میکنه تا تو پدر بشی اینه که همیشه بهش وفادار بمونی و محبت کنی،و از هیچ تلاشی برای آسایش و آرامش و شادیش کوتاهی نکنی.

اگه خدا خواست و اون روز من بودم که خودم بهت میگم که چکار کنی تا همسرت دردهاش رو فراموش کنه،اما اگه نبودم اینا رو از من داشته باش و این رو هم یادت نره که تو اولین ملاقاتت بعد از به دنیا اومدن بچتون یه دسته گل و یه هدیه در حد توانت براش ببری و پیشونی و دستش رو ببوسی و ازش تشکر کنی و بهش بگی که خدا رو به خاطر سلامتیش شکر میکنی،و بهش بگی که بچه رو چون از وجود اون به تو هدیه شده دوست داری

و یادت نره که از طرف من هم ببوسیش و ازش تشکر کنی

2)اون روزا خیلی از دست دکترم ناراحت شدم که چرا سعی کرد زمان زایمان رو جلو بندازه.و میخواستم تو هر وقت که وقتش بود و هر روزی که روز تو بود به دنیا بیای،ولی بعدش که فکر کردم دیدم که اگر خدا نمیخواست و این روز روز تو نبود دکتر هر کاری هم که میکرد تو به دنیا نمی اومدی...

و چهاردهم آبان روز تو بود،روزی که خدا خواست برای تو باشه،روزت مبارک عزیزم

3)اولش قصد نداشتم اینا رو بنویسم.از فکر اینکه یه روزی پسرم اینا رو بخونه خجالت میکشیدم،اما بعدش به این نتیجه رسیدم که وقتی بچه خودش به دنیا بیاد.


پایان

مامان رضوانه خاتون و محمد مهدی

تولد رضوان خاتون کوچولو- مهر 85- خرمشهر

اون روزا رو فکر نمیکنم حتی وقتی که زیر خروارها خاک باشم از یاد ببرم و به خصوص روز و لحظه ی به دنیا اومدنت رو عزیزم.سه شنبه،11 مهر ماه 1385،مصادف با 9 رمضان 1427  ساعت 10:20 دقیقه صبح بود که خدای مهربون با دستهای خانم دکتر احلام آرش نیا توی بخش زنان بیمارستان حضرت ولیعصر شهر خرمشهر  تو رو به ما داد.وزنت هنگام تولد 2 کیلو 300 گرم و قدت پنجاه سانتیمتر بود.

 

مدتی قبل از به دنیا اومدن تو بود که صاحبخونمون خونشو واسه فروش گذاشت و ما مجبور شدیم اون خونه رو تخلیه کنیم.از طرف دیگه دایی حسینت چند ماهی بود که زن دایی رو عقد کرده بود و مامانی و بابایی تصمیم گرفته بودن خونشونو بفروشن و جاش یه دو طبقه بخرن و واسه دایی عروسی بگیرن.این وسط که ما دنبال خونه بودیم واونا هم همینطور،منم که وسطای دوره بارداریم بود،مامانی بهم گفت :تو که زایمانت توی ماه رمضان میفته و میگی پیش من نمیای،علی(دایی علیتو میگفت) هم که امسال میره کلاس اول و من نمیتونم تنهاش بزارم و باید به درساش برسم،شوهرتم که یا شبکاره یا از صبح تا شب خونه نیست و تو تو این شرایط نباید تنها بمونی،پس بیا یه خونه با هم اجاره کنیم،تا خیال ما هم از بابت تو راحت باشه.منم به بابا جونت گفتم و اونم از خداش بود.خلاصه گشتیم و با هم یه خونه چهار خوابه پیدا کردیم. تو همون خونه هم واسه دایی حسین عروسی گرفتن،خاله جانتم که اون وقتا مجرد بود.اینا رو گفتم که بدونی وقتی تو دنیا اومدی جمعمون جمع بود و هممون فقط منظر اومدن تو بودیم،خواستنی!!!

موندم چطور حال و هوای خودمو تو روزای قبل از تولدت بگم واست...تمام ثانیه هاشو میخوام نفس بکشم چون تو بودی که اون موقع با من نفس میکشیدی.درباره ی دوره بارداریم بعداً واست میگم،اما از روزای آخر باداریم بشنو:تو ماه آخر که پا گذاشتم دردای گاه و بیگاهمم کم کم شروع شد.از اول ماه نهم طبق دستور دکترم هر شب غذای سبک میخوردم و پیاده روی میکردم.البته خانم دکتر میگفت اگه بیشتر پیاده روی کنم تو میتونی زودتر به دنیا بیای و نیمه اولی بشی،اما من دوست داشتم تو هر وقت که خودت دوست داشتی بیای و این روزای آخر خیلی عجله واسه اومدنت نداشتم،آخه تو تا وقتی که دنیا نیومده بودی فقط مال خودم بودی،فقط من لمست میکردم و  مجبور نبودم تو رو با کسی شریک بشم ولی وقتی که از وجود من جدا میشدی دیگه همه سهمی از تو واسه خودشون میخواستن و من نمیخواستم این ثروت عظیم رو با کسی قسمت کنم،ولی نه دست من بود و نه اگر هم بود من دلم نمیومد حق انتخابو از تو بگیرمخلاصه تو درست همون روزی که باید می اومدی،به دنیای من اومدی،اون سه شنبه ی قشنگ،اون روز خدا،و من در حالی که برای خدا روزه داشتم تو رو از او هدیه گرفتم.آخه اون سال بر خلاف نظر همه که به من میگفتن به خاطر نزدیکی زایمانم روزه نگیرم تمام روزهای قبل از اومدنت رو روزه گرفتم.به خاطر تقدسی که تو واسم داشتی میخواستم وقتی تو رو به دنیا میارم فاصله خودم رو با خدای مهربون به حداقل ممکن برسونم.

شبهای قبل از اومدنت مرتب دعا و نماز قرآن میخوندم.نماز که البته زیاد نمیتونستم بخونم به خاطر سنگینی نفسم،اما دعا و قرآن مرتب میخوندم در هرلحظه توی دلم ذکر میگفتم حتی وقتی که غذا میخوردم .ده روز مونده به اومدنت دردهای گاه و بیگاه من شروع شد.هرچی که جلوتر میرفتیم دردام بیشتر و طولانی تر میشد،تا جایی که یه روز به خاطر شدت درد جلسه ی امتحان رو نیمه کاره ترک کردم و خودم رو به خونه رسوندم(اون وقتا من دانشجوی سال سوم رشته کارشناسی علوم اقتصادی بودم)

شب قبل از اومدن تو حالم خیلی بد بود اما به روی خودم نمیاوردم.آخه میترسیدم منو زود به بیمارستان برسونن تو بیمارستانم که سریع به آدم آمپول فشار میزنن و...من دوست داشتم خودم تا حد ممکن بدون کمک هیچ آمپول و دارویی تو رو به دنیا بیارم.میخواستم تمام درد و رنج دنیا اومدنت رو با تمام ذرات وجودم بچشم.اون شب به خاطر درد زیاد نتونستم افطار چیزی به جز چای و خرما بخورم.تصمیم گرفتم برم قرآن بخونم.با خودم گفتم اگه امشب تونستم سوره مریم رو بخونم،فردا تو رو توی بغل دارم.شب نهم ماه مبارک رمضان بود و مبارک ترین شب زندگی من شد.بله اون شب سوره مریم و چند سوره بعد از اون رو خوندم.اخر شب دردم خیلی زیاد شد.لباسهای باباجونو بردم تو حمام و با دست شروع به شستن اونها شدم.میخواستم یه جوری از نشستن پیش بقیه در برم تا متوجه دردم نشن.شب که همه خوابیدن من تا صبح از درد به خودم میپیچیدم و با خدا راز و نیاز میکردم.با هر دردی که به سراغم میومد سوره انشقاق رو میخوندم.دم دمای سحر دردم خیلی شدید شد.میخواستم به یکی بگم اما ترسیدم به خاطر من و تو همه از سحری خوردن بیفتن، پاشدم رفتم سحری رو آماده کنم مامانی بیدار شد و یکم بهم توپید...سحری هم نتونستم به جز یه کاسه کاستر محصول دست مامانی چیزی بخورم.مشغول به دعا و راز و نیاز با خدای خوب تو شدم.بعد از نماز که همه خوابیدن دیگه داشتم میمردم ولی هرطور بود تا صبح کشش دادم،آخه دایی علی شیفت صبح بود و من منتظر بودم به مدرسه بره.طرفای ساعت هشت صبح از شدت درد تکر ادرار گرفتم.درد تقریباً هر سه دقیقه به سراغم میومد و هربار حدود 55 ثانیه طول میکشید،هرچی سعی کردم باباجونو که اونروز روز استراحتش بود بیدار کنم موفق نشدم(باباجون اونروزا به طور پیمانی توی حراست دانشگاه آزاد آبادان کار میکرد)تا اینکه متوجه علامتای مشکوکی شدم و رفتم هرطوری شده باباجونو بیدار کردم.ازش خواستم مامانی رو که خودش اونروز حالش خوب نبود بیدار نکنه ولی قبول نکرد.با دکترم تماس گرفتم و از قضا شیفت خودش بود و من و تو مامانی و باباجون به بیمارستان رفتیم.وقتی رسیدیم خانم دکتر در اتاق زایمان بود و من مجبور بودم حدود 45دقیقه ای صبر کنم.صدای جیغهای وحشتناک زنا حالم رو خرابتر میکرد.خانم دکتر که اومد گفت بله دیگه وقتشه،اما امروز روز شلوغیه و تو باید یه کم دیگه تحمل کنی و رفت تا اتاق رو برای من و تو آماده کنه

         

درد دیگه برام غیر قابل تحمل شده بود.از شدت درد فریاد میزدم یا امیرالمومنین،یا علی،یا فاطمه ی زهرا.خانم دکتر با شنیدن صدای من دوان دوان بالای سرم اومد و گفت چی شده خانم خوشگله.آفرین همین خوبه همین یا علیا به درد تو و دخترت میخوره.حدود ساعت ده بود که منو به اتاق زایمان بردن.توی اون وضعیت خوابیدن روی تخت زایمان واسم بدترین شکنجه بود.از شدت پا درد دلم میخواست پاهامو قطع کنن.اما جیغ نمیزدم.خانم دکتر خوشش اومد و گفت عجیبه که تو جیغ نمیزنی،این خیلی خوبه اگه جیغ بزنی بیشتر انرژی خودتو هدر میدی.پس با من همکاری کن تا زودتر اونی رو که نه ماه منتظرش بودی ببینی.وای خدای من.. یعنی من واقعاًمیتونستم تو رو ببینم،بغلت کنم و گرمی وجودتو حس کنم.اولین باری که دیدمت تو یه لکه ی سفید 13 میلیمتری توی یه صفحه ی سیاه برگه سونوگرافی بودی و من همه اون سونوها و آزمایشات رو واست نگه داشتم...توی همین فکرا بودم که یهو احساس عجیبی بهم دست داد،این دیگه درد نبود،نمیتونم درست توصیفش کنم،الهی مادر بشی و لذت اون لحظه رو بچشی که به خدای عالم به تمام لذتای عالم میارزه.احساس کردم از اعماق وجودم یه چیزی مثل یه ماهی لیز و فرز به حرکت در اومد اونم توی کمتر از حتی یک ثانیه،وای که چه حالی داشتم.دلم میخواست چند لحظه عقبتر بره و من دوباره اون حس رو تجربه کنم...و بعد صدای گریه تو.وقتی اولین نگاهو به صورت ماهت کردم روحم به پرواز در اومد،سبک شدم"بسم الله الرحمن الرحیم،الحمدلله علی رحمته،ربی انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم، سلام عزیز دل خسته ی من،به دنیا خوش اومدی عمرم،قدمت روی مژه های تر مادرت،خانم دکتر خسته نباشی تا عمر دارم مدیونتم"اینا اولین جمله هایی بود که بعد از به دنیا اومدن تو گفتم.خانم دکتر گفت خسته نباشید رو باید به تو گفت،تو بهترین زائویی بودی که تا حالا داشتم.ببین چه دختر ناز و ظریف و قشنگی به دنیا آوردی،چه بینی خوش تراشی داره،ماشالا چه لبهای کوچولوی سرخی،به نظرت شبیه کیه؟گفتم خدا بهش عمر طولانی بده شبیه خدا بیامرز مادربزرگمه.هر کسی هم که اون روزا تو رو میدید همینو میگفت.بعدش تو هر لحظه شکل عوض میکردی و شبیه یکی میشدی.به قول مامانی تو از هرکسی یه چیزی برده بودی تا دل هیچکس رو نشکنی.تو فاصله ای که تو رو توی شیشه گذاشته بودن تا سردت نشه و من روی تخت زایمان بودم چشم ازت بر نمیداشتم.بعد از دنیا اومدن تو از شدت ضعف دست و پاهام میلرزید.وقتی منو به بخش بردن نخوابیدم لحظه شماری میکردم تا تو رو دوباره ببینم،و زمان که با من لج کرده بود به کندی میگذشت.وقتی که آوردنت با وجود ضعف و دردی که داشتم به احترام وجود مقدست ایستادم،بغلت کردم و توی گوشای نازت اذان و اقامه و تسبیحات گفتم و بوسیدمت.با انگشتم کمی آب زمزم به کامت کشیدم و بعد خواستم که بهت شیر بدم.تو اونقدر ضعیف بودی که نمیتونستی شیر بخوری،من با نوک قاشق شیر توی دهنت میریختم تا کم کم قوت گرفتی.هر بار که جات رو کثیف میکردی به حمام بخش میبردم و میشستمت و پوشکت رو عوض میکردم.هم اتاقیام میگفتن تو انگار خیلی حالت خوبه ها؟!چه طور میتونی بلند شی راه بری،تو که رنگت مثل گچ سفید شده!!!منم بهشون جواب میدادم من ماههاست که پیشمرگ این دختر گلم شدم،از امروز هم باید بتونم هرکاری واسه آسایش دخترم بکنم.

پایان

مامان رضوان خاتون و محمد مهدی



تولد شانلی کوچولو- تیر88- تهران

از وقتی وارد ماه نهم بارداری شدم ،دکترم به خاطر کم وزن بودن نی نی  و فیزیک بدنی خودم بهم پیشنهاد کرد که  زایمان طبیعی داشته باشم ، البته اینم گفت که اگه بخوام می تونم با سزارین حدودا 10 روز زمان تولد را جلو بکشم و  24 ام خرداد برای سزارین اماده باشم.

 از طرف کارم هم یه مقدار تحت فشار بودم ، همکار جانشین نداشتم ، به خاطر یه سری مسائل هم اصرار داشتن که بعد از زایمان ، در صورت ضرورت حداقل برای چند ساعتی در هفته تو محل کارم حاضر باشم.

روزای آخرسعی می کردم همه چیز مرتب باشه تا دوره مرخصی ام زیاد تحت فشارکار قرار نگیرم. برای یکی از سرورهای شبکه مشکلی پیش اومده بود واین باعث شده بود که تا اخر وقت اداری روز یکشنبه 31 خرداد تو اداره باشم.

اون اواخر همسرم می اومد دنبالم و از سرکار مستقیم می رفتیم خونه پدرش ،غذا می خوردیم و استراحت می کردیم . وضعیت مزاجیم یه کم بهتر شده بود. 

یک کیلو اضافه وزن پیدا کرده بودم . یعنی کلا 3 کیلو نسبت به قبل زایمان.

شنبه 30 خرداد رفتم پیش دکترم، خواست معاینه ام کنه ، خیلی می ترسیدم ، یه بار هم از ترس جیغ زدم ، خیلی جا خورد ، بهم گفت که سر بچه خیلی پایین اومده ،مراقب  باشم ، قرار شد که روز دوشنبه اول تیر ساعت 12 برای سزارین اماده باشم.

یکشنبه 31 خرداد ، تقریبا همه چیز روبراه بود ، ساک خودم ونی نی اماده بود ، قرار بود صبح مامان وسولماز بیان خونه مون تا ساعت 9 بریم بیمارستان.

عصر از خانواده همسرم خداحافظی کردیم وبرگشتیم خونمون تا برای فردا اماده بشیم. من یه ذره کلافه بودم . حدودای ساعت 10 رفتم که بخوابم ، همسرم یه چند دقیقه ای تو رختخواب کنارم نشست ، یه کم حرف زدیم ، بعد من خوابیدم .

همسرم هم برگشت تو هال تا یه مقدار روی پروژه ای که این اواخر گرفته بود کار کنه ، خواب بودم که با صدای رعد از خواب پریدم ، همسرم کنارم نبود ، چراغای هال روشن بود ،با بی حالی از جام بلند شدم تا برم پیش همسرم ، یه لحظه حس کردم لباسم یه مقدار خیس شده ، یه لحظه خواب از سرم پرید. درست متوجه شده بودم ، کیسه آبم پاره شده بود ، خیلی آروم آب خارج می شد.

یهویی ترسیدم وجیغ کشیدم وهمسرم  را صدا زدم ، اونقدر ترسیده بودم که حتی نمی تونستم گریه کنم، همسرم دوید تو اتاق ،سعی کرد آرومم کنه ، بعد کمک کرد از تخت بیام پایین و آروم آروم رفتیم طرف حموم ، من لباسامو عوض کردم .همسرم با دکتر تماس گرفت و دکتر توصیه کرد خونسرد باشیم چون هنوز فرصت داریم . قرار شد ما بریم بیمارستان ،اونم خودشو برسونه .

بیمارستان از خونمون زیاد فاصله نداشت. ساعت یک ونیم شب بود. تو اورژانس بیمارستان ،همسرم را فرستادن دنبال کارهای پذیرش و منم با آسانسور بردن بخش زایمان.

چند روز قبل برای کنترل اوضاع بیمارستان وبخش زایمان اومده بودیم و اتفاقا همون خانومی که اون روز پشت استیشن به سوالای من راجع به زایمان طبیعی وسزارین جواب داده بود ،شیفت بود .

اون روز راجع به زایمان طبیعی بدون درد برام کلی توضیح داده بود . منم خوشحال بودم از اینکه اینقدر مهربون وبا حوصله است. اما اونشب وقتی فهمید که می خوام سزارین بشم ودکترم تا چند دقیقه دیگه می رسه ، اخماش رفت تو هم . ازم خواست رو تخت اتاق بغلی دراز بکشم تا وضعیتمو کنترل کنه.

یه خانومی هم تو همون اتاق سرم به دست دراز کشیده بود ،می گفت اول نه ماهشه  وکیسه آبش پاره شده ولی درد زایمان نداره. می خواست زایمان طبیعی کنه ، وقتی فهمید قراره سزارین بشم ازم پرسید که نمی ترسم ، این همون سوالی بود که من ازش داشتم.

حس می کردم هر چند دقیقه یه بار درد می یاد به سراغم وبعد قطع می شه ، می ترسیدم که دکترم دیر برسه و نی نی به دنیا بیاد. راستش دردها غیرقابل تحمل نبود و من حسابی تعجب کرده بودم.

اون خانوم اومد و فشارمو کنترل کرد وبعد صدای  قلب نی نی را گوش داد.

بعد هم رفت بیرون و با دکترم تماس گرفت و انگار دکترم وضعیت منو پرسید که برگشت گفت خانوم دکتر مریضتون اجازه نمی ده معاینه اش کنم  می گه باید دکترم بیاد، از دروغش تعجب کردم ولی وقتی فکر کردم دیدم اگه می خواست معاینه کنه بهش اجازه نمی دادم ، بی خیال شدم.

بعد هم شنیدم که با اتاق عمل تماس گرفت و ازشون خواست که برای عمل اورژانسی آماده بشن.

چند دقیقه بعد یه خانم خدمات اومد و ازم خواست لباسامو عوض کنم و اگه طلا همراهم دارم از خودم جدا کنم و ...

از اتاق عمل تماس گرفتن و گفتن که دکترم اومده و ازم خواستن با اون خانم به اتاق عمل برم.

از در بخش که اومدم بیرون همسرم را منتظر دیدم ، ساک نی نی روی دوشش بود وساک من تو دستش ، تا نزدیک اتاق عمل همراهم اومد و بهم گفت که نگران نباشم.

دلم می خواست همسرم هم با من می اومد وموقع تولد نی نی کنارم بود.

اما حیف !

دکترمو که دیدم یه ذره خیالم راحت شد.

تو اتاق عمل حس کردم بدنم یخ کرد ، ضربان قلبم هم بیشتر شده بود ، بنظرم هیجان زده شده بودم.

بعد از اینکه رو تخت عمل دراز کشیدم ،متخصص بیهوشی اومد نزدیکم ودر حالیکه داشت دستگاه ها را تنظیم می کرد ، ازم پرسید که اخرین بار ساعت چند غذا خوردم ،سنم را پرسید و ..

قرار شد که با بی حسی موضعی  عمل انجام بشه.

ازم خواستن که بشینم وشکمم را عقب بکشم ،بعد هم تزریق را شروع کردن ، درد را تو مهره هام حس کردم ولی سعی کردم همکاری کنم تا زودتر تموم بشه ، می ترسیدم بدنم بی حس نشه و موقع عمل درد را حس کنم.

خانمی که تو اتاق عمل بود کمکم کرد تا روی تخت دراز بکشم و ازم پرسید اسم نی نی را چی قراره بذارم .

با خوشحالی گفتم :" شانلی "  خندید وگفت : به به چه اسم قشنگی !

دکتر بیهوشی پرسید: چی ؟  دوباره گفتم :"شانلی "

خانم دکترم داشت گان عمل می پوشید که حس کردم حالم حالم داره به هم می خوره ،بنظرم اثر داروی بی حسی بود ، اشاره کردم که حالت تهوع دارم و خانم دکترم تا متوجه شد از اون خانم خواست که برام ظرف بیارن ، یه ذره که حالم بهتر شد ازم خواستن دراز بکشم وبی حرکت باشم . پایین تنه ام کرخت شده بود، یه پرده سبز جلوی روم کشیدن.

حس کردم کارشونو شروع کردن، متخصص بیهوشی هر چند لحظه یه بار ازم می پرسید که حالم خوبه یا نه ؟

داشتم مراحل عمل را تو ذهنم تصور می کردم ،بعد یهویی ترسید اومد به سراغم ، ترس از اینکه نکنه نی نی مشکلی داشته باشه ....دوباره صدای متخصص بیهوشی اومد که حالمو می پرسید .

حواسمو جمع کرده بودم وکوچکترین صدا یا حرفی را از اون طرف با دقت گوش می دادم.

یه لحظه احساس کردم شکممو تکون دادن،درد نداشت ولی سنگینیشو حس کردم ،بعد صدای خانم دکتر اومد که در مورد بچه یه چیزی گفت ، واضح نبود ، تو دلم ارزو کردم ای کاش یه نفر بهم می گفت که اونطرف چه خبره؟

بعد یهویی صدای خانمی که اسم شانلی را پرسیده بود اومد ، که با خوشحالی می گفت:" مبارکه....."

بعد صدای گریه شنیدم، حس غریبی بود ، انگار تا اون لحظه خواب بودم ویهویی از خواب پریدم ، باید باور میکردم که منم مادر شدم ...

 هر کاری کردم نتونستم حرفی بزنم ، اظهار خوشحالی کنم یا راجع به سلامتیش بپرسم.یه جورایی احساس شرم می کردم.

چند دقیقه ای گذشت . بی قرارشده بودم ، چرا نی نی  را نشونم نمی دادن.

بعد، حس کردم یه صدایی شبیه مکیدن داره می یاد بنظرم با دستگاهی شبییه وکیوم توی شکمم را تمیز می کردن.

بعد یهویی همون خانمی که اسم نی نی را پرسیده بود اومد اینطرف پارچه ، وای خدا ، نی نی منو لای یه پارچه طوسی پیچیده بودند .کوچولوی کوچولو بود با کلی موی سیاه ونرم ،یه لحظه حس کردم چقدر خوشگله ، اون خانوم اروم نی نی را اورد نزدیکم ودماغشو به دماغم چسبوند ، دلم می خواست بذاره نگاهش کنم ولی خیلی زود عقب کشید ورفت.

بخیه زدن که تموم شد ، یه چند دقیقه ای رو تخت دراز کش بودم تا اینکه بیماربر از بخش بستری اومد تا منو با خودش به بخش ببره.

در اسانسور که باز شد دیدم همسرم منتظره،منو که دید با خوشحالی اومد کنارم و درحالیکه داشت ازم فیلم می گرفت ،حالمو پرسید وبا هیجان راجع به نی نی برام گفت وازم پرسید که نی نی را دیدم یا نه ، بعد با خوشحالی بهم گفت که نی نی خیلی خوشگله ،کلی موی سیاه داره وشبیه توئه .

خیلی خوشحال بودم. رسیدیم به اتاق بستری ، ساعت تقریبا 2و 45 دقیقه بود. یه چیزی حدود نود دقیقه گذشته بود.بنظرم همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد. بعد از اینکه رو تخت جابه جا شدم ، بهم سرم وصل کردن و توش یه دارو تزریق کرد،بعدا فهمیدم انتی بیوتیک بود.

پاهامو نمی تونستم تکون بدم ، یه خانومی اومد و شیاف مسکن برام گذاشت و رفت. همه چی مرتب بود . همسرم با مامان تماس گرفت و مزده داد که نی نی عجله داشته و بدنیا اومده.بعد هم من با مامان وبابا تلفنی صحبت کردم .

نی نی را آوردن پیشم وازم خواستن بهش شیر بدم.

شیر! من که شیر نداشتم. خجالت کشیدم به اون خانمه بگم.نمی تونستم جابجا شم.همونطوری که دراز کشیده بودم ، نی نی را به سینه ام نزدیک کرد و یادم داد که چطوری برای شیر دادن اماده بشم. اون لحظه را هیچ وقت فراموش نمی  کنم که نی نی دهن کوچولوشو برای مکیدن شیر جمع کرده بود ، واروم مک می زد.باور نکردنی بود ، شاید نزدیک نیم ساعت مک زد و من نگران بودم که نی نی گشنه بمونه و مک زدنش بی فایده باشه.

وقتی نی نی دست از کار کشید.

آروم به خانومی که نی نی را بغل کرده بود گفتم که من شیر ندارم.بهم خندید وگفت اگه نداشتی خیال میکردی نی نی نیم ساعت مک می زد. ذوق زده شده بودم .همسرم که اومد کنارم احساس غرور می کردم .وقتی بهش گفتم که نی نی را شیر دادم ذوق زده شد.

مامان وسولماز که از در اومدن ،حس کردم دلم می خواد گریه کنم. مامان همسرم و خواهرش هم پیشم بودن ، پرستاری که برای کنترل وضعیتم اومد ، ازم خواست بهش اجازه بدم تا وضعیتمو بررسی کنه ببینه خونریزی دارم یا نه ، بعد یهویی دستشو روی شکمم فشار داد تا اگه لخته ای باقی مونده خارج شه، بعد از اون بود که دیگه درد امونمو برید. کم کم داشتم بی طاقت می شدم ، تا اومدن و مسکن قوی بهم تزریق کردن .

بعد از اروم شدن دردم ، حالت تهوع بهم دست داد. همین باعث شد که تا شب بی حال باشم .حتی با تزریق امپول های ضد تهوع هم حالم خوب نمی شد.

مامان اصرار داشت که حالت تهوعم را کنترل کنم،چون اگه نتونم چیزی بخورم نمی تونم به نی نی شیر بدم.

این حرف تاثیرش را گذاشت و من تونستم وضعیت جسمی خودمو کنترل کنم.

روز دوم از بیمارستان مرخص شدم وبا نی نی به خونه رفتیم و........خب الان دیگه نی نی  بی قراره....باید به نی نی برسم.


پایان

مامان شانلی کوچولو

تولد نیروانا کوچولو-شهریور 1388- تهران (بیمارستان آتیه)

برگرفته از نامه های من به دخترم....
تولد تولد تولدت مبارک....
نیروانا سلام....تو به دنیا اومدی....
اگه یه کهکشان احساسات هم باشم، بازم برای ابراز احساساتم به تو و ورودت به این دنیا کمه نیروانا. نمی خوام لفظ قلم برات بنویسم. نمی خوام متن ادبی برات بنویسم، فقط می خوام هرچی به ذهنم رسید بهت بگم.
 تو به دنیا اومدی . منتظر شدی تا ماه رمضان تموم بشه .ظهر عید فطر خونه مامان فرح مهمون بودیم. کی فکرشو می کرد فردا ش اون موقع تو در بغل من هستی و من مادر شدم.شب با پدرت رفتیم پارک  برای پیاده روی به امید اینکه هر چه بیشتر برای زایمان طبیعی آماده بشم. شب دلم یه درد خیلی بدی گرفت ولی فقط چند دقیقه بود و گذشت. ای کلک داشتی چی کار می کردی اون تو...؟
کی باورش می شد تو کمتر از 8 ساعت دیگه به دنیا اومدی؟
چند روز بود که ترشحم خیلی زیاد شده بود ولی نشتی کیسه آب نبود....یه حسی بهم می گفت تو به زودی می آیی...
حدود 3:30 شب رفتم دستشویی...دوباره همون ترشحات....
برگشتم سر جام و ......تو با یه ضربه به سمت چپ شکمم کیسه آبت  رو پاره کردی... وای خدای من این دفعه دیگه ترشح نبود . آب بود که از من می رفت. دیگه موضوع جدی شده بود. بابات رو از خواب بیدار کردم. بیچاره باورش نمی شد. زنگ زدم به بیمارستان. صدام می لرزید. خدای من... این من بودم؟ تازه اون وسط ها اشتباهی از هولم شماره بیمارستان رو اشتباه گرفتم. خوب شد زود قطع کردم. مامای بلوک زایمان گفت تا 45 دقیقه صبر کن اگه ادامه داشت بیا بیمارستان... ولی حتی 5 دقیقه هم نشد صبر کنم. همینجوری آب بود که داشت ازم می رفت...
رسیدیم بیمارستان آتیه. 4 صبح بود. خیابونها خلوت خلوت ... تاریک.... جز کلمن رویان هیچی با خودمون بر نداشتیم.
اومدن تو برای ما یه اتفاق بی نظیر و تکرار نشدنی بود. ولی گویا این ماجرای زیبا برای خیلی ها عادی شده. تو بیمارستان بدون اینکه بپرسن چی کار دارین، گفتند برین طبقه چهارم....
وای... بلوک زایمان... موضوع واقعا جدی بود. در زدیم . یه مامای خواب آلود در رو باز کرد. خیلی سریع ، خیلی عادی تر از اونی که فکرشو کنی گفتند تمام لباسام رو در بیارم و تحویل همراهم بدم. یعنی چه؟ یعنی واقعا نیروانا داره می یاد؟ وسایلم رو تحویل بابات دادم و او نابااورانه رفت که پذیرش بگیره...ماما چکم کرد... گفت ورودی لگنت خیلی تنگه . گفت بعید می دونم بتونی طبیعی زایمان کنی...آروم آروم بودم. سعی می کردم تمام چیزهایی که در مورد زایمان طبیعی خوندم رو بیاد بیارم و ازشون استفاده کنم. من مصمم بودم که تو رو طبیعی به دنیا بیارم.... اصلا باور نمی کردند و یا جدی نمی گرفتند که من زایمان طبیعی می خوام.
به مادرم زنگ زدم. بغض گلوم رو گرفته بود. گفتم ما بیمارستان هستیم.
زنگ زدند به دکترم. شنیدم که گفتند سر بچه در موقعیت 3- هستش. دردها یواش یواش داشت شروع می شد و من خیلی خوب با تنفس همه رو می گذروندم. کاش یه ادم دلسوز کنارم بود و روند پیشرفتم رو بهم می گفت. چند بار این وسط ها ضربان قلبت رو چک کردند.
دردها می اومدند و می رفتند . آب هم که داشت شر شر می رفت. احساس زور داشتم. نیمدونم حتما بخاطر این بود که روده هام پر بودند. دکتر اومد . چکم کرد. گفت دختر جون تو  طبیعی بزا نیستی... سر بچه خیلی با لگن فاصله داره و float هستش.مقاومت کردم. گفتم شما برید یه سزارین انجام بدبد. دوباره بعدش چکم کنید. من تلاشم رو می کنم....پاشدم راه رفتم. ولی آب ازم میر فت و نا خودآگاه آدم خودش رو سفت میکرد. مامانم رو دیدم. گریه ام گرفته بود.
دکتر برگشت دوباره چکم کرد. گفت تو همه دردها رو می کشی  آخرش هم نمی تونی طبیعی زایمان کنی...چی می گفت؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟ من اصلا آمادگی سزارین رو نداشتم. گفتم باید شوهرم رو ببینم. بابات پیشونیم رو بوسید . مادرم رو دیدم......و رفتم بسوی اتاق عمل....خیلی ترسیده بودم. شوک بودم. من می خواستم فعلا تلاش کنم. روی برانکار خوابیدم . کنار دیوار راهرو و گریه می کردم... هم از ترس ...هم از شوک.....
تو اتاق عمل گریه می کردم و می گفتم من می خواستم طبیعی زایمان کنم. ولی همه انگار سزارین یه کار خیلی روتین هستش ، کارها رو پیش می بردتد . دکتر پرسید اسمش رو چی می خوای بزاری؟ گفتم نیروانا ...ازش خواستم بچه ام رو خیلی زود به باباش نشون بدن. بچه ام رو سپردم به خدا.....فقط خدا  و بیهوش شدم....
 
زیاد خاطره دقیقی از بهوش اومدنم ندارم. یادمه همه می گفتنت یه دختر خوشگل  سفید سالم و من همش نگران سلامتیش بودم. بارها از بابات کمرش رو پرسیدم......( تو دوران بارداری به ما گفته بودند ممکنه بچه دچار اسپینا بیفیدا باشه.....که اون هم داستانی هست برای خودش...)   بابات عکس هاتو بهم نشون داد. یه بچه تپل  و سفید....تا اینکه دخترکم رو آوردند . گریه کردم.... باهات حرف زدم....
سلام عزیزم... جانم.... نیروانا....
گذاشتم بغلم. بوست کردم. سعی کردم بهت شیر بدم....
هی به بابات می گفتم ، امین سالمه؟ امین ببین چقدر خوشگله؟
بارها شنیده بودم مادری که سزارین می شه ممکنه کمی زمان ببره که نسبت به فرزندش حس مادری پیدا کنه ...ولی من از لحظه اول ، حتی از 19 بهمن 87 که فهمیدم خدا تورو به ما عطا کرده عاشق تو شده بودم نیروانا...
تورو دیدم . یه دختر تپل و سفید با انگشتایی کشیده . درست همونطوری که تو سونوگرافی دیده بودم. نمی دونی چقدر خوشگل و خواستنی بودی....عین برف سفید.
همه می گفتند کپی من هستی..ولی به نظر من کپی بابات بودی. چشمات. طرز نگاهت. حتی فیگور هات. همین ها کافی بود تا عشق من به تورو تا آسمونها بالا ببره.
آخرش هم شهریوری شدی....30 شهریور....هی من و بابات سعی کردیم تو یه سال دیر بری مدرسه.آخرشم نخواستی قربونت بشم. وزنت 3540 گرم و قدت 50 سانتی متر. قربون بشم عین مامان کوتاه هستی. وزنت هم نسبت به سنت خیلی خوب بود. تو در 38 هفته و 5 روزگی به دنیا اومدی...اگه تا هفته 40 صبر می کردی فکر کنم به 4 کیلو می رسیدی...
و اونی که می ترسیدم به سراغم اومد. من اصلا شیر نداشتم. خیلی تلاش می کردم. ولی نه من شیر داشتم و نه تو بلد بودی سینه بگیری.. البته تو گناهی نداشتی. این من بودم که شیر نداشتم و تو گرسنه موندی. خیلی تلاش کردم ولی جز چند قطره چیزی نصیبت نشد.تمام شب رو تو بغلم خوابیدی نیروانا. با اینکه من شیر نداشتم و تو عزیز دلم خیلی بی تابی می کردی ولی تو بغلم راحت خوابیدی نیروانا...تا خود صبح بیدار بودم نیروانا ...حدود 3 صبح بردنت اتاق نوزادان و من ساعتی بعد تنها و بدون کمک بلند شدم و در راهرو سراغ تورو می گرفتم و تنهایی در فراغ تو اشک می ریختم..
. اینه محبت مادری.... این حس رو هیچکس جز یه مادر نداره.....
صبح احساس کردم به سفیدی دیروزت نیستی..همش از زردیت می ترسیدم که اونهم به سراغم اومد. دکتر گفت زردیت 6.8 هست و مشکوکی. گفتند بهتره در بیمارستان بمونی ولی من راضی نشدم. می دونستم 6.8 مقدار خیلی کمی هست . ولی اون بی انصاف ها که از خدا می خوام ازشون نگذره به من نگفتنتد اگه تو شیر نداری حداقل نذار بچه ات گرسنه بمونه بهش شیر خشک بده...
دختر من زردیش به 13 رسید ولی من انقدر از لحاظ روحی اوضاعم بد بود  که بقیه هم حاضر نشدند نیروانا در بیمارستان بستری بشه....برای 2  شب دستگاه فتو تراپی  اجاره کردیم و در خونه کنار خودم بود....عین 2 شب رو نوبتی با همسرم بالای سرش بیدار نشستیم تا چشم بندش رو کنار نزنه....
خدا می دونه چی به من گذشت.... از یه طرف هنوز تو شوک سزارین بودم که آیا من واقعا نمیتونستم طبیعی زایمان کنم و یا دکتر برای راحتی خودش فریبم داده و از یه طرف که شیر ندارم و بچه ام بخاطر وضعیت من باید زیر دستگاه بمونه..... احساس می کردم به هیچ دردی نمی خورم....
از روز 5 شیرم اومد  و خدا رو هزار مرتبه شکر که به نیروانا ساخت و حسابی تپلی شد....
دکتر برای من سوند نذاشته یود....خیلی هم راحت بار اول از تخت اومدم پایین. با اینکه من زایمان طبیعی می خواستم و در هر صورت خدا چیز دیگه ای برام صلاح دونسته بود ولی عمل راحتی داشتم و اذیت نشدم...البته تا چند روز بخیه ها از تو درد می کردند و می سوختند که فکر کنم وضعیت بد روحی من این موضوع رو تشدید هم کرده بود.
با خودم می گم اگه واقعا زایمان طبیعی می خوای دفعه بعدی ببینم چقدر پای حرفت هستی......

پایان

مامان نیروانا
 

تولد رادين كوچولو - ديماه 1385 - تهران (بیمارستان آزادی)

سلام جالبه من داشتم درباره مهدكودكي كه ميخوام پسرم رو ثبت نام كنم دنبال اطلاعات ميگشتم كه با اين سايت برخورد كردم تجربه شيرين مادر شدنم چيزيه كه هميشه و همه جا با آدم ميمونه و دليل اينكه آدمها دوباره قصد بچه دار شدن مي‏كنن اينه كه فقط شيريني هاي اين تجربه رو بخاطر ميسپرن .
رادين من در تاريخ 10/10/85 ساعت 10 صبح ديده به جهان گشود .
من به دليل اينكه همواره مادر و بقيه خانومهاي فاميل بهم توصيه كرده بودن كه زير بار زايمان طبيعي نرم و همچنين به دليل اينكه فرزند يكي از همكارهايم به دليل زايمان طبيعي دچار عفونت شديد ريوي شده بود و همچنين به دليل اينكه ميخواستم اولين نفري باشم كه گريه فرزندم رو بشنوم  تصميم به سزارين با روش بي حسي موضعي گرفتم و هيچگاه از اين تصميم هم پشيمان نشدم .
صبح روز 10 دي كه مصادف بود با عيد قربان .
 دسته جمعي به همراه همسر ، مادر و پدر و برادرم و مادر همسرم به بيمارستان رفتيم .
مامان انگاري كه داريم ميريم سيزده بدر يه سبد حاوي فلاسك چاي و يك شيشه خانواده شير كاكائو و ساير اقلام صبحانه در سبد پيك نيك گذاشته بود و همه لبخند زنان در حياط بيمارستان بطرف اتاق عمل رهسپار بودند .
در اتاق آماده سازي براي عمل لباسهاي مخصوص رو پوشيدم و روي برانكار دراز كشيدم . خيلي سردم بود و گرسنه ! از اتاق كه من رو بيرون اوردن تا ببرن اتاق عمل ، همه خانواده بيرون در بطرفم اومدن . بغض گلوم رو فشار ميداد يه لحظه پشيمون شده بودم و با خودم ميگفتم كاش ميشد فرار ميكردم . همسرم روي صورتم خم شد من رو بوسيد و در گوشم گفت فقط خودت برام مهمي ....
ساعت 30/9 عمل شروع شد و من بهوش بودم و تكنسين اتاق عمل با دوربين فيلم برداري با من مصاحبه ميكرد و من آنقدر هيجان داشتم كه نفسم بالا نميومد . ازم اسم بچه رو پرسيد – ما به هيچ كس اسم بچه رو نگفته بوديم  و هركي ازمون پرسيده بود گفته بوديم وقتي بياد اسمش رو هم با خودش مياره ! – گفتم اسمش رادينه ....
دكتر بالاي سر من بود و من احساس ميكردم زمان متوقف شده . دكتر تيغ جراحي رو برداشت ولي من هنوز ميتونستم پاهام رو تكون بدم . به دكتر گفتم صبر كنيد هنوز دارو روي من اثر نكرده من ميتونم پاهام رو تكون بدم – آخه دوسال قبلش كه خانم داييم با بي حسي موضعي وضع حمل كرد بهم گفت از كمر به پايين رو كاملا حس نميكرده – دكتر گفت  ببين ما فقط حس درد رو در تو از بين برديم تو ميتوني پات رو تكون بدي . توي همين حين بود كه چاقو رو روي شكم من كشيد و من كاملا حس كردم كه عمل رو شروع كرد .
زمان كاملا متوقف بود و من از انتظار شنيدن صداي گريه بچه كلافه شده بودم و مرتب ميگفتم پس چي شد . دكتر بچه دنيا نيومد و اون ميگفت داره بدنيا مياد و چون نگران بودم  نكنه بچه مشكلي داشته باشه ! نكنه دور گردن بچه بند ناف پيچيده باشه ! نكنه ....
دكتر گفت چه پسري كاكل زري ! گفتم پس چرا گريه نميكنه دكتر حالش خوبه ؟!
گفت اينم گريه – ماما زد پشت بچه – رادينم اولين گريه زندگيش رو با صداي بسيار بلند سرداد .
شايد ميدونست به چه دنياي بي رحمي پا گذاشته ....
 
تمام فاميل خودم اومده بودن و اين برام خيلي با ارزش بود .
دكتر چون تنها فردي بودم كه براي بي حسي موضعي داوطلب شده بودم بهم قول داد كه برام سنگ تموم بذاره و هر چند ساعت يك نفر از متخصص هاي بيهوشي از اتاق عمل ميومد و من رو ويزيت ميكرد .
توي كمرم يه سرنگ كار گذاشته بودن كه داروهاي مسكن رو از اونجا بهم تزريق ميكردن و انصافا تنها دردي كه كشيدم زماني بود كه داشتم با ماشين به خونه منتقل ميشدم با اين دست اندازهاي تهرون ...
و هنوزه كه هنوزه علي الرغم صحبتهايي كه بعضيا ميكنن در رابطه با بي حسي موضعي من خوشحالم كه زير بار بي هوشي نرفتم و تمام اون لحظه هاي قشنگ رو نظاره گر بودم.

پایان

مامان رادین کوچولو

زایمان با شیوه‏ای نوین

ممکنه بعضی از خوانندگان اینجا علاقه‏مند باشند که در مورد روشهای دیگه زایمان اطلاعاتی کسب کنند. آقای بهنام لطفی فر، یکی از خوانندگان این وبلاگ،  مقاله ای نوشتند  تحت عنوان  "زایمان با شیوه ای نوین"، که به بررسی استفاده از روش هیپنوتیزم در  زایمان طبیعی می‏پردازه.

مقاله ایشون رو از وبلاگشون میتونید بخونید و اگر نظر و سوالی دارید همونجا با ایشون در میون بگذارید.

وبلاگ آقای لطفی فر 

تولد  آندیاکوچولو - آبان 87 –بیمارستان شفای ساری

از دوران بارداریم سایت شما رو می خوندم و خیلی برام جالب بود.الان دخترم نزدیکه 2 سالشه اما انقدر بارداری سختی داشتم که هیچوقت نمی خواستم با نوشتنش مشکلاتی که تو اون دوران داشتم برام یادآوری بشه.اما الان می نویسم شاید روزی دخترک بخواهد که بداند و شاید مفید باشه برای یه مامان آینده ای.ممنون از سایت خوبتون.

شمال(شاهی) زندگی می کردیم. دی 86 بود که تصمیم گرفتیم برای زندگی بیاییم تهران و به طور موقت خونه خواهرم(دانشجو بود و تنها تهران زندگی می کرد) بمونیم تا ببینیم می تونیم شغل مناسب تری که جای پیشرفت و آینده بهتری داشته باشه پیدا کنیم و کم کم که کار و بارمون مشخص شد خونه بگیریم و وسایلمون رو بیاریم و یا بهتره که همون شمال بمونیم. خونه و زندگی رو هم همینطوری شمال ول کرده بودیم به امان خدا .حدودای اسفند شوشو یه جای خوب مشغول به کار شد.البته چون موقعیت خیلی خوبی بود و جای پیشرفت خیلی زیادی داشت قرار شد تا 6 ماه اول با حقوق خیلی کمی به طور آزمایشی مشغول بشه و تو این مدت هم تصمیم داشتیم با پس انداز کمی که داشتیم بگذرونیم. نهایت سعی خودمون رو می کردیم که خرج اضافه نکنیم.j

ولد من 10 اسفند بود که به شوشو گفتم برای حفظ پس انداز کادو بی کادو(که همون شد که من شب تولدم حامله شدم و روز تولد شوشو که 14 فروردین باشه فهمیدیم نی نی داریم و دخترک شد کادوی تولد ما به هم و شوشو همش میگه ما حتما باید برا تولدامون برا هم کادو بگیریم تا این اتفاق نیافته). خلاصه گفتیم برا چی لوازم مون بی خود تو خونه شمال  بمونه.فعلا تا تهران خونه بگیریم خونه شمال رو تخلیه می کنیم و اثاث رو هم می بریم انبار مامانم تو شمال.تا اونجایی که یادم می آد مامانم و بابام و خواهرم هم اونموقع رفته بودن اصفهان مسافرت و تو عید هم نبودن و از اونجایی که من یکم عجولم و چون بعد از تعطیلات عید باید بر میگشتیم تهران، همون روزای اول عید من و شوشو دوتایی شروع به تخلیه خونه کردیم.در حالی که من 1 ماهه حامله بودم و نمی دونستم.(2 سال نامزد بودیم و تازه یکسال بود عروسی کرده بودیم.) یادمه چون کمک دیگه ای نداشتیم حتی  تو جابه جا کردن یخچال هم کمک کردم .فردای اسباب کشی رفتیم ساری خونه یکی از دوستام عید دیدنی. یادمه موقع برگشت از خونه روبرویشون بوی یاس شدید می اومد.من به شوخی به شوشوگفتم ویار گل یاس دارم برام بکن بیار تو ماشین و تا شاهی دوتایی می خندیدیم و مسخره بازی در می آوردیم که وای ما تو این وضعیت زندگی فقط نی نی رو کم داریم.آخرین پریود من 25 بهمن بود و از اونجایی که حدود 10 روز عقب افتاده بود خیلی نگران نبودم چون سابقه اینقدر تاخیر رو داشتم.

حدود 5 فروردین بود که خواهرشوهرم زنگ زد که ما نمک آبرودیم شما هم بیایین. ما هم با چند تا از دوستای صمیمی جمیعا راه افتادیم به سمت نمک آبرود.اونجا هم قایق موتوری سوار شدیم و به آقاهه می گفتیم تندتر بره و بپیچه و و... چه دیونه بازی ها که در نیاوردیم. یادمه از رو قایق پرت می شدیم بالا می اومدیم پایین و بزور خودمون و نگه داشته بودیم.واقعا با این همه بار سنگین بلند کردن من اون تکون های شدید قایق، خواست خدا بود دخترک مونده بود. تعطیلات عید تمام شد (حدود20 روز عقب افتاده بود و از اونجایی که جلوگیری طبیعی داشتیم احتمال کیست یا هر مشکل دیگه ای رو می دادم بجز حاملگی.).گفتم میرم آزمایش می دم خیالم جمع می شه که حامله نیستم غروب می ریم تهران.صبح 14 فروردین شوشو رسوندم آزمایشگاه و آزمایش رو دادم. یادمه تو راهه برگشت به خونه تو ماشین تهوع داشتم.به شوشو گفتم نکنه جدی جدی حامله باشم ، که شوشو گفت نه بابا چون صبحانه نخوردی حالت بده.قرار بود بعد آزمایش با هم بریم ساری جایی کار داشتیم که من گفتم حالم خوب نیست منو برسون خونه مامانم.

 تو اون شرایط تازه کار شوشو تهران درست شده بود و تا 6 ماه آزمایشی بود و حقوق چندانی نداشت که هیچ ممکن بود بعد 6 ماه اخراج هم بشه. من بیکار بودم.خونه شمال رو تخلیه کرده بودیم.وسایلمون شمال خونه مامانم  بود خودمون تهران مزاحم خواهرم بودیم. خودمون دوتایی بودیم حاضر شده بودیم این ریسک و مشکلات رو تحمل کنیم تا بتونیم پیشرفت سریع تری داشته باشیم.اصلا اصلا آمادگی بچه رو نداشتیم.احساس می کردیم خودمون هنوز بچه ایم.من 25 ساله و شوشو 29 ساله بود.خلاصه بعد از ظهر مامانم داشت از خونه مامان بزرگم می اومد بهش گفتم من یه آزمایش دادم داری می آیی بی زحمت سر رات جوابشو بیار.توضیح هم ندادم آزمایش چی.که دیدم مامانم زنگ زد گفت حامله ای.یادم نمی آد دیگه چی گفت. فقط از ناراحتی پشت تلفن گریه می کردم ، باورم نمی شد.

نزدیک بود سکته کنم.خوشبختانه کسی خونه نبود.واقعا اون لحظه می خواستم تنها باشم.فکر کنم مامان هم فهمید چون گفت جایی کار داره و دیر تر می آد.حدودای ساعت 4 بعد از ظهر بود و ما برای ساعت 7.30 بلیط اتوبوس داشتیم که بریم تهران.زنگ زدم به شوشو همش من حرف می زدم و گریه می کردم.عکس العمل شوشو سکوت بود.یکم که آرومتر شدم رفتم پیشش.مغازه باباش بود و شانس آوردیم باباش نبود.شوشو رفت یکم سیگار کشید (مواقعی که عصبانی یا ناراحته سیگار میکشه) و در کل سکوت کرده بود و اونجور که خودش بعدا می گفت از اینکه من اینقدر ناراحتم بیشتر ناراحت شده بود و شوکه شده بود که داره بابا میشه.مامان هم اومد خونه اصلا برومون نیاورد و هیچی هم نگفت.نمی تونستم بفهمم ناراحت شده یا خوشحال.خلاصه غروب راه افتادیم به سمت تهران. از 14 فروردین تا 17 فروردین همش تو فکر بودم که نگهش دارم یا نه،در نهایت تصمیم گرفتیم اول یه دکتر خوب پیدا کنیم و بعد از صحبت با دکتر تصمیم نهایی رو بگیریم.حدود 17 فروردین بود که من و خواهرم(یادمه تو اون روزا خواهرم خیلی خوشحال شده بود یه کارت تبریک گرفت و توش ورود نی نی رو خیر مقدم گفت و کارت رو بهم داد تا براش یادگاری نگه دارم ومن بهش می گفتم می خوام یچه رو بنازم تو براش کارت تبریک می گیری؟) رفتیم تو مطب.خانوم دکتر آقایون رو راه نمی داد.به شدت حالم بهم می خورد تا نوبتمون بشه.رفتیم تو.دکتر کار خاصی نکرد یکم سوال پرسید و آزمایش نوشت و گفت چون بچه اوله سقط و .. منتفیه .خودمم یکدفعه ترسیدم .واقعا نمی دونستم چی کار باید بکنم.اگرشوشومی گفت سقط کن حتما این کار رو می کردم.اما اونم تصمیم رو به عهده خودم گذاشته بود،ظاهرا خیلی هم بدش نیومده بود. که خدا رو شکر این کار رو نکردم.الان که فکر می کنم چطور اونموقع دلم اومد حتی دربارش فکر کنم.البته بعد از سونو و دیدنش و اینکه باورم شد یه نی نی تو شکممه عاشقش شدم .

تا 5 ماهگی هیچی نمی تونسم بخورم و از بوی همه چی حالم بهم می خورد.بوی یخچال وقتی درش باز می شد،بوی مایع دستشویی و ظرفشویی،بوی نون تازه ،به شوشو می گفتم نون رو که خریدی انقدر بیرون باش تا سرد بشه بوش در بره بعد بیا خونه.بوی غذای همسایه.می گفتم این سگا چه زندگی وحشتناکی دارن که انقدر حس بویایی قوی دان.تو 5 ماه اول 4 کیلو وزن کم کردم.یبوست شدید هم داشتم. یکبارم لکه بینی داشتم که دکتر برام سونو نوشت و گفت مشکلی نداره و با استراحت خوب میشه. واقعا دلم می خواست بخوابم و بیدار نشم.اینجور نبود که فقط احساس تهوح کنم قشنگ بالا می آوردم.یادمه که خواهرم و شوشو داشتن غذا می خوردن و من کنارشون بالا می آوردم و اونا هم براشون عادی شده بود راحت غذاشون رو می خوردن.به همه اینا معده درد شدید رو هم اضافه کنید.از درد گریه می کردم.همه اینا باعث شده بود احساس افسردگی کنم.همش دلم می خواست بخوابم.

یادمه وقتی با شوشو رفتیم سونو و دخترک رو دید که داره انگشتاشو میمکه و یکدفعه دخترک به من لگد زد کلی خوشحال شد و اشک تو چشاش جمع شد.دکترک ما تو سونو همش در حال لگد زدن به شکمم بود یا داشت انگشتش رو می مکید.

تو ماه 5 حاملگی یه خونه اجاره کردیم و رفتیم خونه خودمون،کار شوشو هم تقریبا تثبیت شده بود.تهوع و معده دردم هم کم شد و روحیه ام هم بهتر شده بود.اما نفسم نمی اومد.نمی تونستم دو قدم راه برم.شبا نشسته می خوابیدم.دراز کشیده نمی تونستم نفس بکشم.اکوی قلب هم رفتم دکتر گفت یه مشکل کوچیک تو دریچه قلبم دارم که ظاهرا مادرزادی بوده و تا حالا نمی دونستم و الان که عصبی می شم و یا بچه فشار میاره بدتر میشه و برای مواقعی که نمی تونم واقعا نفس بکشم یه قرص داد اما گفت برا بچه ضرر داره و نباید زیاد مصرف بشه.

یکبارم که رفتم دکتر خانوم دکتر گفت بچه کوچیکه.برو سونو ببینیم چه خبره.تا نوبت سونو بشه همش داشتم گریه می کردم و ناراحت بودم که خدا رو شکر سونو گفت که وضعیتت خوبه.

ماه 8 بارداری هم که نامزدی خواهرم شمال بود و منم چون می خواستم زایمانم ساری باشه رفتم و شمال موندم.دکتری که می‏خواستم پیشش زایمان کنم ساری بود.از اول به فکر زایمان طبیعی نبودم و تصمیم به سزارین با بیهوشی داشتم.دکتر گفته بود هر وقت بچه تکون نخورد بیا.تو این یکماه آخر از اونجایی که دخترم روزا تکون نمی خورد به جاش شبا شیطون می شد نمی ذاشت بخوام تقریبا یکروز در میون ساری پیش دکتر بودیم.یکبارم انقدر ترشحاتم زیاد بود که فکر کردم کیسه آب پاره شده و رفتم دکتر که معاینه کرد و گفت ترشحه و یه پماد داد.اما پماد هم خیلی موثر نبود. آخرین باری که رفتیم دکتر و دکتر گفتم شنبه صبح 25 آبان 87(روز زایمان طبیعی منو 2 آذر پیش بینی کرده بود که گفت حدود یکهفته قبلش بیا برای سزارین) بیا بیمارستان شفای ساری برای سزارین یادمه بهش گفتم نمی شه 5 شنبه 23 آبان بیام.دلم می خواست زودتر بشه هم خسته شده بودم و هم دلم میخواست زودتر دخترک رو بغل کنم.دکتر گفت نه نمیشه و نباید خیلی زود بشه و برا بچه ضرر داره.

قرار بود شوشو 5شنبه ساعت 2 که تعطیل شد از سر کار(تهران) بیاد شمال و تا یک هفته شمال بمونه و بعد سه تایی با نی نی بیاییم تهران خونه خودمون.خواهرم هم چون برای نامزدیش کلی مرخصی گرفته بود قرار بود تهران باشه و ما که بعد یک هفته رفتیم تهران دخترک رو ببینه.از سه شنبه مادر بزرگم به خاطر سکته خفیف بیمارستان بستری بود و مامانم مجبور بود منو تنها بذاره خونه و گهگاهی بره اونجا سر بزنه و همش نگران من بود.اما در کل حالش خوب بود و قرار بود 5 شنبه ظهر خالم بره و مرخصش کنه. چون نی نی من اولین نی نی از دوطرف بود همه کلی ذوق و شوق داشتن و مامان بزرگم همش می گفت زودتر مرخص شم دختر لاله رو ببینم.خلاصه 5 شنبه بعد از ظهر حوالی ساعت 4 بود که تلفن زنگ خورد و خالم خبر سکته ناگهانی و فوت مامان بزرگم رو داد.بمیرم برا مامان که تو اون لحظه با اون حالش نمی خواست به من بگه و فهمیدم.در کل شاید بگین چه آدم سنگدلیه اما من بیشتر نگران خودم و دخترم بودم که با این شرایط که معمولا همه مسئولیت ها با مامانمه و خاله هام هیچ کاری از دستشون بر نمی آد من چی کار کنم و تنها باید برم بیمارستان.

 من فوری زنگ زدم به عمه ام که پرستاره و نسبت به بقیه اعضا فامیل باهاش راحت ترم و بهش جریانو گفتم.بیچاره با اینکه بچه هاش کوچیکن و باید پیششون می بود گفت برنامه هاشو هماهنگ میکنه و تو بیمارستان پیشم می مونه. خواهرم هم جمعه صبح راه افتاد و تا غروب خودشو رسوند.اما از اونجایی که سنی نداشت و تجربه ای هم در این زمینه نمی تونستم روش حساب کنم.بیچاره مامانم.شنبه صبح زود با من اومد بیمارستان و تا دخترک به دنیا اومد و از اتاق عمل اومدم بیرون پیشم بود و به هوش که اومدم رفت.موقعی که داشتم وارد اتاق عمل می شدم گریه ام بند نمی اومد و به شدت ترسیده بودم.تو اتاق عمل هم از سرما می لرزیدم.در حالی که می دیدم بعضی مامانا آرایش کرده و خوشگل و خندون وارد اتاق عمل میشن.

 

خدارو شکر عمل خوبی داشتم.از ریکاوری چیزی یادم نمی آد.چشمم رو که باز کردم تو اتاق بیمارستان بودم و لباسهای اتاق عمل رو از تنم در آورده بودن و لباسای صورتی بیمارستان رو تنم کرده بودن.بهوش که اومدم نمی تونستم چشمامو باز کنم بزور گفتم که درد زیادی دارم که بهم مسکن دادن و بعدش که بهتر شدم و تونستم چشامو باز کنم پرسیدم دخترم سالمه که گفتن آره.لحظه اولی که پرستار صورتش رو به صورتم چسبوند احساس کردم عزیزترین موجود زندگیمه و دردم یادم رفت.اولین حرفی که زدم گفتم چقدر کوچولوهه.چرا صورتش سرده،سرما نخوره.اون شب هم مامان بعد از مراسم با اون حال و سر درد شدیدش که سعی می کرد از من پنهون کنه و خودشو شاد نشون بده اومد پیشم تا عمه ام بره پیش بچه هاشو فردا بیاد پیشم. شب شیر نداشتم و پرستارا هم شیر خشک به بچه نمی دادن و دخترک تا صبح گریه کرد و مامان راه بردش تا بخوابه.منم نمی دونم قلنج کرده بودم یا سینه هام داشت شیر می افتاد که کتفم درد خیلی شدیدی داشت و انگار گرفته بود و با کیسه آب گرم و مسکن هم بهتر نمی شدم.پرستارا می گفتن بخاطر سردی اتاق عمل گرفته

بدترین قسمت ماجرا راه رفتن فردای عمل بود.واقعا از درد داشتم بیهوش می شدم.یک دستم رو پرستارو یک دستم رو هم عمه ام گرفته بودن و بزور راه می بردنم.دوبار از شدت درد فشارم افتاد و داشتم زمین می خوردم بهم چیزای شیرین دادن و از اول تا بزور چند قدم راه رفتم.می گفتن تا راه نری مرخصت نمی کنیم.بالاخره اون روز ظهر مرخص شدم و بر خلاف بقیه زائو ها که کلی با شادی و فامیل و گوسفند کشتن راهی خونه می شن من و دخترم و همسرم  سه تایی رفتیم خونه و کسی خونه نبود همه تو مراسم ختم بودن.چون اون روز هم سوم مادر بزرگم بود و داشتن ناهار می دادن و جز مامان و بابای من هم کسی رو نداشتم که بتونه اوضاع رو جمع و جور کنه.خواهرم هم به سختی شنبه رو مرخصی گرفته بود و یکشنبه که روز ترخیص من بود مجبور شده بود برگرده سر کار بود.

دخترک سه روز زردی شدید داشت و بیمارستان بودیم و از اونجایی که مجبور شدم راه برم و کاراشو انجام بدم حال خودم بهتر شد و حسابی مامان شدم و جونش به جونم بسته و خدا رو شکر که تصمیم اشتباهی نگرفتم . خلاصه الان یه عسلی داریم که وجودش به اندازه دنیا برامون ارزش داره و تمامی مشکلاتی که اون موقع به خاطرش می خواستم دخترک رو سقط کنم رفع شده و هزاران بار خدارو شکر می کنم به خاطر داشتن دختر نازم.

پایان

 

لاله مامان آندیا

تولد امیر علی کوچولو- اسفند 85- تهران

 
راستش من میخوام از قبل از زایمان البته یه کمی قبل بگم
خرداد 85 یعنی 2 ماه بعد از عروسیمون فهمیدم باردارم
به  خاطر سن کمم و ترس از زایمان تا یک ماه فقط گریه میکردم
اینارو گفتم تا بعدش بگم چقدر فرق کردم
تقریبا 23 اسفند بود
شب خیلی سردی بود و من به شدت دلم درد میکرد
مادر شوهرم منزل ما بود و گفت احتمالا شکمت سرماخورده و گرنه تا زایمان یکهفته وقت داری
بعد شکم منو با کمک شوهری بستن
ساعت 3 شب بود که من دیدم فاصله این دردا داره کم و کمتر میشه
طوریکه دیگه تحملم تموم شد
بگذریم که در طول بارداری اسم تمام اینکارای من ناتوانی در برابر درد بود اما ..
مهدی عزیزم و بیدار کردم ... اون تنها کسی بود که خیلی خوب منو درک میکرد
 
به خانم دکتر زنگ زد و اونم گفت بیاید بیمارستان منم خودمو میرسونم
 ساعت 4 بیمارستان بودیم دکترکشیک بعد از معاینه اعلام کردند که زایمان نزدیکه و باید آماده بشیم
من از ترس به مرز سکته رسیدم
قرار بود از زایمانم فیلمبرداری شه
قرار بود مامانم باشه
من فکر میکردم میگن زایمان 5 دقیقه بعد بچه ام بغلمه
فاصله دردها کمتر شده بود حدود 2 دقیقه و هر بار برای چند ثانیه فقط مجال نفس کشیدن به من میداد
من فقط گریه میکردم چون حس میکردم دیگه آخرای عمرمه
حتی به مهدی سپرده بودم اگه من مردم نامردی نکنه و اسم پسرمو همون امیر علی بزاره
ساعت 5 بود که منوبه اتاق اپیدورال بردن و بعد از یک تزریق تقریبا دردم از بین رفتاما هنوز بی حس بودم و حال خوبی نداشتم
که الان حس میکنم اون حس فقط ترس بود
مهمترین اتفاق و بهترین این بود که چون خانم دکتر از دوستان نزدیک خواهرم بود تقریبا من کارم راحت شده بود
دکتر به من اطمینان داد که اگر همکاری کنم کمتر از یکساعت دیگه میتونم پسرمو بغل بگیرم
دکتر به من میگفت که چطور باید زور بزنم و باید به کجا فشار وارد شود
اما من توان نداشتم
وقتی دکتر دید که من تلاش نمیکنم(البته جونشو نداشتم)
گفت بچه توی وضع خطرناکیه
یک بار نفستو حبس کن و بعد تلاش کن
اینکارو کردم و رضایتبخش بود
یکبار _دوبار _ سه بار و بعد
 ...
یه حس تهی شدن ... حس نمیکردم امیر علی جدا شد حس میکردم
چیزی که از من خارج شده تکه ای از وجودم و قلبم بوده
از ته دل گریستم مثل بچه ای که وقتی چیزی رو توی لباسش پنهان میکنه و به زور
ازش میگیرن
یاد حرف مهدی افتادم که میگفت : خوش به حالت دائم باامیر علی هستی ... بگذار به دنیا بیاد تلافی میکنم
یکل حظه حتی دلم نمیخواست بچه مو با پدرش تقسیم کنم.
بگذریم
صدای گریه ی امیر علی زیباترین صدایی بود که شنیدم
بعد از یک پچ پچ کودکم را بردند و من ماندم یک عالمه سوال خانم دکتر سالم بود ؟
بله
خانم دکتر نفس میکشید ؟
باخنده ... آره ... مگه میشه نفس نکشه
چرا پس ندادین من ببینمش
بردن آمادش کنن .. الان میدیدیش میزاشتیش میرفتی
یعنی زشت بود؟
با خنده ... شبیه خودته ... زشتی یا خوشگل
وقتی دیدم جواب نمیده دیگه سوال نپرسیدم
در اتاق انتظار بودم
پرستار آمد و لباسم را عوض کرد
گفتم : شما پسر منو دیدی؟
گفت : کدوم ... اون توپوله؟
گفتم : آره
گفت : آره بردن آمادش کنن
از اتاق رفتم بیرون
چشمای خیس همسرم و مادرم و خواهرم و مادرشوهرم و پدرم و پدرشوهرم را دیدم
چه اتفاقی افتاده بود ؟؟؟
منم بغضم ترکید
مهدی بچه ام سالمه ؟؟ آره عزیزم سالمه
انگشت داشت
آره
تو دیدیش؟
آره گلم آروم باش الان میارنش
یک ساعت _ دوساعت نیاوردنش
همه رفتن تا ساعت ملاقات
من و مادرم ماندیم
پرستار که اومد پرسیدم : خانم بچه ی همه رو آوردن پس پسر من چی ؟
فت یک کمی توی زایمان دیر اقداد کردی
مشکل تنفسی پیدا کرده.باید 2 ساعت توی دستگاه باشه.یک کم صبر کنی میارنش
تا یکساعت دیگه اش بگذره من مردم
بعد از یک ساعت پسرمو آوردن در حالی که هنوز کبود بود
پرسیدم که این هنوز کبوده ؟
گفتند نگران نباش خوب میشه
پسرم شیر خورد
چشمهایش را باز کرد
و شد تمام هستی من
بابا جونش که اومد به خاطر باباش چشماشو باز کرد و بابا مهدی گفت :
نازنین کپی خودته .... دلم خوش بود پسر میره مثل من میشه
منم گفتم ایشاالله خصوصیات اخلاقیش به تو میره
که اینم آرزوی همیشگیمه
شب که دکتر برای معاینه اومد گفت پسرم زردی داره و باید بمونه
دیگه من داشتم میمردم
خدایا بسه دیگه
نمیتونم درد تحمل کنم و این وسط باز هم مادرم به من امید میداد
میگفت : خدارو شکر زود فهمیدن
و بالاخره روز 28 اسفند 85
شاه پسر من گامهای آسمونیشو به خونه ی دل ما گذاشت و شد تکه ای از بهشت خانه ی ما
امروزه بعد از 4 سال هر کس ازش میپرسه اسمت چیه ؟ با جسارت میگه :آقای زنگنه
آقای زنگنه ی خونه ی ما بی نهایت دوستت دارم
تورا میپرستم ... من یقین دارم تو ذره ای از وجود بی کران خدایی
گفته بودن توضیح بدیم برای اینکه چرا زایمان طبیعی؟؟
تعریف زایمان بدون درد رو زیاد نیدم اما من یه جورایی مجبور شدم
چون چند روز قبل از زایمان در حالی که از خیابون رد میشدم یک کیف قاپ
با موتور کیفم را دزدید و منو توی جوب انداخت
این حادثه را وقتی دکترم متوجه شد و پس از یک سونوگرافی نهاییاعلام کرد که بهتره طبیعی زایمان کنی
با اینکه پسر من عجله داشت و خیلی زود دنیا اومد

 

نازنین، مامان امیر علی کوچولو

تولد پانیذ کوچولو- آبان88- تهران

 

 9 فروردین 88 ، وقتی از مسافرت  برگشتم موتوجه بارداریم شدم . برای گرفتن جواب آزمایش همسرم رفت که بگیره و من تو ماشین منتظر بودم . آخه سری های قبل هروقت خودم می رفتم جواب منفی بود . اون موقع  به همسرم گفتم اینبار تو برو بگیر شاید .... که بلهههه . وای نمیدونم چه جوری بگم ، اون لحظه هم یکی از بهترین لحظه های عمرم بود . تا خونه با همسرم دوتایی گریه می کردیم ( البته زیاد گندش نکنم ، از خونه تا آزامایشگاه راهی نبود . راستی من و همسرم بعد از 4 سال بچه دارشدیم . دقیقا بعد از تموم شدن درس من . تو اون 9 ماه باردلریم هم 3/2 بار برام مشکلاتی پیش اومد اما شکر خدا حل شد . بگذریم  . من تاریخ زایمان طبیعیم  از 5 آذر بود تا 8/7 . اما باید اعتراف کنم حتی یک بار هم به طبیعی فکر نکردم . از همون اول سزارین .هی تاریخ زایمانم این ور اون ور میشد. بالاخره دکتر نامه داد برای 28 آبان . همون موقع دوزاریمون نیفتاد . اومدیم خونه بعد همسرم یادش افتاد سال مادر بزرگش . بدو بدو دوباره رفتیم پیش دکترم که روزش رو عوض کنه . آخه اگه میشد دیگه همش دلچرکین بودیم . خلاصه شد 29 آبان . منم 29 اردیبهشتم . گاهی میگم  نکنه این عددا  معنی داشته باشن ، نمیدونم . خلاصه از روزی که نامه گرفتم تا روز زایمان تقریبا یک هفته ایی فرصت بود . اون هفته از اون هفته های پر کار بود. میوه بخر ، همه چیو آماده کن . من یه اخلاقی هم که دارم اینه که خیلی بدم میاد کسی بره سراغ کابینت ها .برای همین کارام دوبله بود . راستی اینم بگم که من تنها بودم . یعنی مادرم ایران نبود و نتونست بیاد . راستشو بخواین تنها بودن خیلیییییییییییییییییییییی بد . اونو با تمام وجودم میگم . من خانواده همسرم بودن ولی فقط حفظ ظاهر . یعنی اگه میذاشتم هر کاری می خوان بکنن الان بهترین آدم بودم . شاید کسی باور نکنه ولی مادر همسرم حتی یه لیوان آب دست من نداد . گفت کاچی هم بلد نیست . میشه یه زن 60 ساله ندونه؟ حداقل نمیتونست یاد بگیره ؟ بگذریم . دلم خیلی شکسته .

راستی یادم رفت بگم . من بیمارستان لاله بودم و قرار بود اسپاینال بشم . دکترک بهم گفته بود از 10 شب هیچی نخور . حتی آب . که خیلی حرفش برام مفید بود . گفت شام هم سبک بخور . به همسرم گفتم شام سبک چیه . گفت کباب ی خوریم ( البته دلتون  نخواد) به مادرم تلفنی گفتم گفت واییییییییی نه اون که سنگین مرغ آب پز بخور . ولی من اصلا اون شب وقتی به مرغ فکر می کردم حالام بد میشد. پانیذم هی تو دلم می گفت  "هات داگ" منم گفتم این هوس آخر می خورو ... اما وایی خدا صبح داشتم میردم . دیگه باورم داشت میشد عقب میفته . اما یهو خوب شدم .شب قبلشم زنگ زدم و از مادرم و خواهرم که کانادا هستن خداحافظی کرد. خیلی دلم گرفته بود . هی پای تلفن بغضم می گرفت . مامان هم هی دلداریم میداد. بهش گفتم مامان بادت ایران که بودی هروقت پشتت رو ماساژ میدادم دعام می کردی . میشه دعام کنی؟ ( من خیلی دعای مادرم آرومم می کرد)اونم هی دعام  کرد. منم هی اشک میریختم . نمدونم این حس و حالو چه جوری بگم . بعدا خوابیدم اما همش بیدار میشدم . ساعت 5 بلند شدم رفتم حمام و ساعت 7 هم از خونه رفتیم بیرون . قرار بود ساعت

 7:30 /8 بیارستان باشیم . از زیر قرآن ردشدم اما تنهایی با همسرم . راستی من یه خواهر اینجا دارم اما .. بهش گفته بودم فقط بیاد لباسمامو بگیره . اما وجود مادرم فرق داشت. خواهرم هم اصلا تجربه اایی نداشت. بگذریم. من وقتی دیدم تنهام با خدا همش تو خلوتم صحبت می کردم . ازش خواستم خودش کمکم کنه و واقعا هم با تمام وجودم احساسش کردم اینو از ته دل میگم.

وقتی رسیدیم بیمارستان با همسرم رفتیم پذیرش ولی گفتن اول باید بریم اتاق زایمان و همسرم منو تحویل بده و بعد خودش بیاد بقیه کار هارو بکنه . رفتیم و زنگ اتاق زایمان رو زدیم . بعد یه خانوم تپلی اومد در و باز کرد و منو سریع کشید تو . به همسرم هم گفت شما نتظر باشید تا یه سری برگه بدی برین پذریرش . فقط تونستم به همسرم بگم خداحافظ . بعدم کفشاکو در آوردم و دمپایی پوشیدم . بعدم یه کیسه دادن دستم گفتن لباساتو بریز توش . ولی قبلش یه خانوم که نرس بود شروع کرد ازم سوال پرسیدن . یه سری چیزارو مثلا فلان مریضی رو داشتی یا نه و ... دیگه رو ازم می پرسید منم می گفتم نه . می گفت سیگاری ؟ می گفتم نه ! آخر گفت همش نه که ! گفتم خب سیگاری نیستم دیگه . خلاصه حسابی بد اخلاق بود . اون خانومه هم که کمو آورده بود تو فکر کنم کمک بود ولی اصلا چهرش پالس مثبت نمی فرستاد . منو برد تو یه اتاق کوچولو گفت گان بپوش . اتاق خیلی کوچولو بود . تهش یه جای در بود اما دری نداشت که توش دستشویی فرنگی بود . بعد یه تخت بود ، بالای تختم تلوزیون . بعد دوباره یه خانوم اومد فکر کنم ماما بود . چون تو اتاق عمل همین خانوم هم کمک دکترم می کرد . بعد اومد صدای قلب دخترمو گوش کرد . از خودم نبض گرفت ولی گفت حالت خوب نیست. گفت استرس داری؟ گفتم نمیدونم . گفت باید تحت نظر باشی . اما تحت نظر نشدم . بعد  گفت فعلا بخواب تا دکترت بیاد ، گفت حدودا ساعت 10 میاد. حالا ساعت چند بود؟ 8:35  و تلویزیون رو روشن کرد و رفت . من خیلی از سوند زدن ی ترسیدم . از دکترم پرسیده بودم گفته بود همین که خواستن بیارنت اتاق عمل میزنن . بعد تازه داشتم اتاقو فضولی می کردم که دیدم همون خانوم ماما با اون خانومی که پالس منفی میزد سوند به دست اومدن . منم هول کردم گفتم الان نه وقتی خواستین ببرینم . گفت خب دکترت اومده الان می خوایم بریم . دیگه واقعی دلشوره افتادم . بعدم کابوس سوند. وایی که بدترین قست همینه . یعنی درد نداره ها ! چندش . خلاصه زدن و منو بلند کردن گذاشتن رو تخت خواستن ببرن . گفتن موبایل و عینکتو بده . راستش من شماره چشمم نه کم نه زیاد . اما چون آستیگمات قمردرعقرب میبینم . با دکترم هماهنگ کرده بودم ، گفته بود فلانی چون می خوای  اسپاینال بشی تو هم آرایش کن هم عینک بزن . خب می خواستم دخترمو درست ببینم . اما اون خانوم که فر پر کرده بود نذاشت . گفت اینجا حرف حرف من . خلاصه تا از در اتاق عمل اومدم بیرون همسرمو دیدم و زدم زیر گریه . باز گفتم خداحافظ . در اتاق عمب چسبیده بود به اتاق زایمان . تا رفتم تو دکترمو دیدم و خواستم عینکمو بگیره اونم شد فرشته نجاتم . ولی خلاصه نشد که بزنم . بعد بلندم کردن گذاشتن روی تخت اتاق عمل . اون وسط . اصلا نمیتونم حالمو توصیف کنم . بعد هی یه عالمه آدم اومدن تو . بعد دستامو بستن . بعد دکتر بیهوشیم که یه آقای مسنی بود اومد . دستیارشم خیلی دختر ماهی بود . بعد یهو دیدم یه چیزی تو کمرم فرو رفت فکر کردم آمپول رو زدن . تا دست دکتر بهم خورد گفتم نهههههههههههه من بی حس نشدم . خانوم دکترم گفت اصلا هنوز نزدیم اون ناخن دکتر بوده برای اینکه جای زدن رو پیدا کنه . بعد یه بالش بزرگ دادن بغلم گفت بگیرش و خم شو . تکونم نخور . من قبلا راجع به این چیزا میدونستم و میدونستم که نباید تکون بخورم . دستیار دکتر بیهوشی و چند نفر دیگه منو گرفتن و آمپول رو زدن . راستسش نمیگم دردش کم بود اما زیادم نبود . بغد دیدم دارم داغ میشم . یواش یواش حس پاهام رفت . بعد دکترم گفت آقایون همه بیرون می خوام عمل رو شروع کنم . به دکترم گفتم خانوم دکتر هوامو داشته باش . گفت فلانی زمینت با من هوات با خدا. بعد گفت بیاین همه با هم سوره حمد رو بخونیم . همه شروع کردن بلند بلند خوندن . وایی که چقدر آروم شدم . حس قشنگی بود . دیگه خودمو شل کردم و توکل به خدا . بعدم شروع کردن و ... ولی من خیلی سردم بود طوری که نمیتونستم به دخترم فکر کنم . گفتم و یه چیزی ریختم تو سرمم و آروم  شدم . بعد دیدم دکتر وایی شبیه توت فرنگی.( اولین توصیف دخترم) وایی فهمیدم دخترکم ئنیا اومد . دلم می خواست ببینمش ولی تا ببینم انگار هزار سال گذشت . هی می گفتم ببنمش . اونا هم می گفتن الان . بعد یه چیزی گرفتن جولوم و گفتن ببوسش . هی بوسش می کردمو هی اشک می ریختم . وایی خدا نمی تونم بگم چه حسی داشتم . اینجا بود که قشنگ ترین لحظه عمرم اتفاق افتاد. تولد دخترم "پانیذ " . دختر من دقیقا ساعت 9:30 دنیا اومد . و من و همسرم شدیم مامان و بابا .

بعدم اومدم و ریکاوری . ولی اونجا اصلا نموندم تا پروندم اومد رفتم بالا .اولین کسی هم که دیدم همسرم بود و بعدش دخترم .

ساعت 10 شب سوند رو کشیدن و من از همون موقع بلند شد. خیلی سخت ودردناک بود . اما با خودم جنگیدم . من قرار گذاشته بودم قوی باشم و بودم . من خداروشکر طوری بودم که همه فکر می کردن طبیعی زایمان کردم . منظورم از گفتن این حرفا اینه که آدم حتی تو سخترین شرایط میتونه قوی باشه . فقط باید سوسول نباشه و به خدا توکل کنه . من خیلی سختی کشیدم . روزی که ما مرخص شدیم پانیذ زردی نداشت اما فردای روزی که اومدیم خونه فهمیدیم زردی داره و 5/4 روز بستری بود . همسرم خیلی کمکم کرد . اونجا برام یه اتاق گرفت و من هر 2 ساعت میرفتم و به دخترم شیر میدادم . خلاصه که خیلی مدیون همسرم هستم .

مامان پانیذ

تولد پارسا کوچولو- مهر 88- تهران

شاید برای نوشتن این خاطره کمی دیر شده باشد. ولی اگر بیشتر از این نوشتنش را به تاخیر بیندازم و از همین وقتهای پراکنده ای که لابلای خواب رفتن و شیر خوردن پارسا فراهم می‏شود استفاده نکنم و حتی با تکه تکه نوشتن این خاطره عزیز را ثبت نکنم می دانم که روزی روزگاری دلم خیلی خیلی خواهد سوخت.

با اینکه مدتها گذشته ولی دلم اینقدر برای آن روزها تنگ شده است که دوست دارم آرام و یواش لحظه لحظه آن روزها را توی ذهنم مرور کنم و با سلول سلول بدنم دوباره مزمزه اش کنم.

صبح روز 13 مهر 1388 بود. طبق قرار قبلی با دکترم (خانم حیدری) آن روز وقت عمل سزارین داشتم. من اواخر بارداری ام به خواب عمیق نمی رفتم. شب قبلش یک دوش گرفتم و صبح ساعت 5/5 بود که از خواب بیدار شدم. سعید را بیدار کردم. نماز صبح را خواندیم و سعید صبحانه مختصری خورد. من از ساعت 12 شب قبل نباید چیزی می خوردم. آماده شدیم. ساک خودم، کریر و ساک وسایل بچه را که از مدتها قبل آماده کرده بودم برداشتیم. گودی داخل کریر بچه را پر کرده بودم تا تبدیل به سطح صافی برای خواباندن نوزاد شود و سه روزی که قرار بود بعد از زایمان به خانه برادرم برویم از آن به عنوان تخت نوزاد استفاده کنیم. سعید با دوربین دستی مان  فیلم کوچکی از آخرین لحظات "دوتایی بودنم" گرفت. یک لحظه شدیدا احساس تنهایی کردم و حس کردم که خودم هرگز این آخرین فیلم ضبط شده از خودم را نخواهم دید و دلم برای خودم سوخت! خلاصه که حول و حوش ساعت 6:30 بود که راه افتادیم. قرار بود ساعت 7:30 در بلوک زایمان حاضر باشم. ولی به خاطر ترافیک شدید بزرگراه رسالت ساعت 8:25 به بیمارستان بقیه ا... رسیدیم. دیر شده بود. به همین خاطر سعید من را جلوی درب ورودی بیمارستان پیاده کرد و خودش رفت تا جایی برای پارک پیدا کند. من هم با مدارک پرونده به سراغ برادرم که کارمند همان بیمارستان است رفتم. برادرم مدارک را از من گرفت و من را به در بلوک زایمان رساند. وارد بلوک شدم. یک خانم خوش اخلاق اسمم را پرسید و راهنماییم کرد به یک اتاق تا لباسهایم را عوض کنم. بعد از عوض کردن لباسهایم آنها را تحویل همان خانم دادم تا او هم بعدا به سعید تحویل دهد. آن لحظه از اینکه این قدر همه چیز سریع انجام شد و من فرصت آخرین دیدار با همسرم را از دست داه بودم ناراحت بودم. دلم می خواست یک بار دیگر می دیدمش. ولی خوب نشده بود دیگر.

به اتاق های درد راهنماییم کردند. البته نه برای درد کشیدن که برای انتظار تا خانم دکترم زمان رفتن به اتاق عمل را تعیین کند. بلوک دو اتاق درد داشت. یکی دو تخته و یکی سه تخته. اتاق سه تخته پر بود و من در اتاق دوتخته قرار گرفتم. کنار خانمی که شدیدا درد می کشید و زمان زایمانش نزدیک شده بود. آن روز خانم دکترم دو زایمان طبیعی هم داشتند که از شب گذشته بستری شده بودند و اتفاقا زایمانشان هم نزدیک شده بود. یکی از آنها هم همان خانمی بود که با من هم اتاق بود. به همین خاطر باید تا زایمان آنها باید صبر می کردم و بدتر اینکه باید شاهد آخرین دردکشیدن هایشان هم می بودم! من هیچ دردی نداشتم ولی کمی نگران شدم که مبادا حالا این وسط من هم دردم بگیرد! با هر بار جیغ کشیدن آن خانم کلی دلم برایش می سوخت و دعایش می کردم تا زودتر فارغ شود. گاهی هم به اتاق مجاور سر می زدم. یکی از خانم های آن اتاق(نفر دوم که زایمانش نزدیک شده بود) لرز کرده بود و می خواست پتویش را بکشد رویش ولی سرم توی دستش بود و نمی توانست. پتویش را کشیدم. صورتش خیلی درهم بود . معلوم بود درد شدیدی دارد. ساعت حوالی 9:15 بود که احساس کردم دارم ضعف می کنم. نمی دانم علتش شکم خالی ام بود یا صحنه های درد شاید هم هر دو. به خانم پرستار گفتم. سرمی به من وصل شد. حول و حوش ساعت 9:30 بود که هم اتاقی ام دردهایش به مرحله زایمان رسید. به اتاق زایمان بردندش. صدای جیغش را می شنیدم که در نهایت به صدای گریه ای پیوند خورد. بچه اش به دنیا آمد و صدای اذان فضای سالن را پر کرد. اشک توی چشمهایم حلقه زد. انگار من راحت شده بودم! روی ویلچر به اتاق آوردنش. بی رمق شده بود. فکر می کرد اذان ظهر است. بهش گفتم که این اذان تولد بچه اوست. زایمان نفر دوم هم که انجام شد بالاخره نوبت من رسید. خانم دکتر بابت تاخیر حاصل شده از من معذرت خواهی کرد ولی من به او گفتم که برای من که درد ندارم چندان فرقی نمی کند. به هر حال وضعیت آنها در اولویت بود. خلاصه که با دو ساعت تاخیر حول و حوش ساعت 10:30 بود که به اتاق عمل رفتم. خانمی کمکم کرد تا روی تخت بخوابم و گروه خونم را پرسید و شروع به پر کردن برگه ای کرد. خانم فیلمبردار فیلم کوچکی از من گرفت. متخصص بیهوشی آمد و از من طریقه بیهوشی را پرسید که عمومی باشد یا از کمر به پایین. من هم گفتم بیهوشی عمومی. کمی نصیحتم کرد که کمر به پایین بهتر است. ولی نتوانست راضیم کند. راستش از عواقب کمر دردش زیاد شنیده بودم. بعد به من اکسیژن وصل کردند و گفتند برای من و بچه خوب است. خانم دیگری شروع به بستن دستهایم به میله های کناری کرده بود. بعد هم شروع به استریل کردن سطح شکمم با بتادین کردند. بدترین قسمت فکر کنم همین جا بود. چنان احساس سرما و لرز کردم که انگار داشتم قالب تهی می کردم. فکر می کردم الان باید یک نفر به من بگوید تا یک عددی بشمرم. بعد هم هنوز به آن عدد نرسیده بیهوش شوم. ولی من اصلا عدد نشمردم. فقط صدای همان خانم متخصص بیهوشی را شنیدم که گفت :جنرال(منظور همان بیهوشی عمومی است) و بعدش دیگر هیچ چیز نفهمیدم. انگار یک لحظه بیشتر نگذشته بود که چشمهایم را باز کردم و چراغهای بالای سرم را دیدم. وضعیت را به یاد آوردم. با خودم گفتم الان باید در اتاق ریکاوری باشم. باورم نمی شد. یعنی همه چیز تمام شده است؟! یعنی الان پسرکم بیرون آمده است و دیگر توی دلم نیست؟! چقدر زود همه چیز انجام شد! خانمی متوجه به هوش آمدنم شد و می خواست تختم را جابجا کند. دلم می خواست خانم دکتر را می دیدم و ازش تشکر می کردم. با صدای لرزانی که انگار صدای خودم بود خانم دکتر را صدا کردم. خانمی که می خواست تختم را جابجا کند مکانی را که خانم دکتر نشسته بود نشانم داد. سعی کردم چشمهایم را به همان سمت متمرکز کنم ولی نمی شد!! تجربه جدیدی بود. یعنی می توانستم هاله ای را حوالی یک نقطه را ببینم ولی چشمم روی مرکز آن هاله که همان خانم دکتر بود  متمرکز نمی شد. انگار حول و حوش ساعت 12 ظهر بود که تختم از بلوک زایمان بیرون آمد. اولین نفری را که بالای تختم دیدم خانم برادرم بود. تخت را به داخل آسانسور بردند. فاصله کوچک آسانسور با سطح زمین تخت را کمی لغزاند و همان لغزش کوچک خیلی برایم دردآور بود. تخت را به اتاقی که از قبل رزرو کرده بودیم بردند. و من در اتاق خودم مستقر شدم. یادم نیست که سعید را اولین بار کجا دیدم. شاید توی همان اتاق. سراغ بچه ام را گرفتم. گفتند که بخش نوزادان است و میاورنش. خانمی برای مرتب کردن سر و وضعم آمد و لباس اتاق عمل را با لباسی که جلویش دکمه داشت و مناسب شیردهی بود عوض کرد. تخت نوزاد را به اتاق آوردند. به سختی بلند شدم تا صورتش را ببینم. دست روی دلم گذاشتم. خالی شده بود. مسافری که نه ماه مهمان این خانه بود حالا ترکش کرده بود. یعنی هیچ وقت یادش می آید که 9 ماه در درون من زندگی کرده است؟!

ساعت تولد پارسا را پرسیدم. اس ام اسی را که از قبل آماده کرده بودم با ساعت تولد که 10:55 بود تکمیل کردم و به گروه های دوستان و فامیل فرستادم و بعد تلفن ها و تبریک ها شروع شد. من هم صدایم یک جوری شده بود و گلویم به شدت می سوخت. می گفتند در اثر همان گازهای بیهوشی و لوله های اتاق عمل است. به سختی حرف می زدم ولی آنقدر خوشحال بودم که نمی فهمیدم و با خوشحالی جواب تبریک ها را می دادم. پرستاری به اتاقم آمد و پارسا را برداشت و در آغوشم گذاشت. نگاهش کردم. چهره ای آرام با سری پر مو، چشمها و بینی پف کرده و لبهای قرمز قرمز. پسر من بود! پسری که دیروز در همان ساعات توی دلم بود و الان در آغوشم! تا آن لحظه من هنوز صدای گریه اش را نشنیده بودم. پرستار از من خواست به او شیر بدهم. فکر نمی کردم به این زودی شیر داشته باشم. ولی شیر داشتم. وقتی شروع به مکیدن کرد نمی دانستم چه کار کنم. انگار حس های تعجب و ذوق تواما در وجودم ریخته می شد و با قلبم بازی می کرد. چند تا قلوپ خورد و لبهایش را جمع کرد. پرستار گفت همین قدر برایش کافی است. او را گرفت و در رختخواب خودش گذاشت. باید کمی استراحت می کردم ولی دلم نمی آمد. حس می کردم نباید این لحظه لحظه ها را از دست داد. وقت برای خوابیدن همیشه هست. بعد از ظهر دوستم زهرا و مادر سعید به دیدنم آمدند. بعد از رفتن آنها به کمک یک پرستار و خانم برادرم از تخت بلند شدم. اولش خیلی سخت بود. آنقدر که کمی در برابرشان مقاومت کردم ولی با کمی راه رفتن احساس سبکی خوبی پیدا کردم. شنیده بودم هر چه زودتر راه بیفتم برای خودم بهتر است و همین طور هم بود. قرار شد شب خانم برادرم پیشم بماند. زایمان خوبی داشتم  و با مسکن های تزریقی توی سرمم درد خاصی را حس نمی کردم. پارسا هم در طول شب سه چهار بار بیدار شد که هر بار خانم برادرم به نیازهایش رسیدگی کرد. با این وجود من کل طول شب را بیدار بودم و خوابم نمی برد. نمی دانم علتش ذوق و شوق آمدن پسرکم بود یا بی خوابی های اواخر دوران بارداری که دیگر به آن عادت کرده بودم. از پنجره کنار تخت به بیرون نگاه می کردم و همه چیز را که از صبح تا آن لحظه برایم خیلی تند گذشته بود دوباره در ذهنم مرور می کردم. به ساعاتی از شب قبل فکر می کردم که همین پسرکی که الان کنارم خوابیده توی دلم بود و لذت لگد زدنش را دوباره به یاد می آوردم. صبح که شد سعید به بیمارستان آمد تا کارهای ترخیص را انجام بدهد. موقع ترخیص همسر برادرم پارسا را برد تا قطره فلج اطفال را به او بدهند. بعد از پیاده شدن از آسانسور سعید رفت که ماشین را زودتر بیاورد جلوی درب خروجی و من خودم آرام آرام به سمت در حرکت کردم. از همان مکان هایی که دیروز با عجله وارد بیمارستان شده بودم عبور می کردم. ولی آن روز روز دیگری بود. روزی متفاوت از دیروز و متفاوت از همه روزهای دیگر زندگیم. آن روز من مادر شده بودم. این جمله به تنهایی تمام وجودم را گرم گرم می کرد و حتی به بیجان ترین اشیایی که در امتداد نگاهم قرار می گرفت جان می داد.

سه روز خانه برادرم بودم. شب دوم تب شیر آمد به سراغم و بی خوابی هایم از آن موقع شروع شد. فردای آن روز پارسا که تا آن موقع همه کارهایش منظم و خوب بود دیگر شیر نخورد. علتش انباشتگی شیر توی سینه هایم بود که گلوی کوچک او توان آن همه شیر یک جا را نداشت. متاسفانه آن موقع علتش رانفهمیدم. با اینکه کتاب "همه مادران سالمند" را خوانده بودم و در آن به این مساله اشاره شده بود ولی آن موقع اصلا یادم به این نکته نیامد و همین باعث شد که آن روز کلی نگران شوم. راهش این بود که شیر را می دوشیدیم و با قاشق به او می دادیم. بالاخره ساعت 4 بعد از ظهر این کار را انجام دادیم. چاره ای نبود. باید فکر عادت کردن و نکردنش را (که از خرده فرمایشات بزرگترها در آن وضعیت بود) از سرمان بیرون می کردیم. چاره ای نبود. پارسا شدیدا گرسنه بود ولی نمی توانست از من با آن وضعیتی که داشتم تغذیه کند. آن شب کلی شیر دوشیدیم تا سینه ام سبک تر شد. بعد از آن پارسا دوباره به راحتی شیر خورد.

روز چهارم آمدیم خانه خودمان. می شود گفت روز چهارم تا نهم که مادر و خواهرم برای مراقبت من آمده بودند هم بهترین و هم بدترین روزهای عمرم بود.  همین قدر بگویم که ما با هم اختلاف سلیقه 180 درجه ای داشتیم. هر چه دکترم و دکتر بچه می گفت دقیقا برعکشان را از آنها می شنیدم که از من می خواستند حرفهایشان را بپذیرم. رمقم در اثر شیر دادن بالکل کشیده شده بود. در اثر آلودگی نمی دانم از کجا هم یک قارچ خوشگل سبز شده بود روی سینه ام. گریه های دل درد پارسا خواب شب تا صبح را از من گرفته بود. هموروئیدم اود کرده بود و دردهای شدیدی هر شب به سراغم می آمد. دردهایی که حتی در زایمان هم آنها را تجربه نکرده بودم. هورمون های پس از بارداری هم مثل اینکه آمده بودند سراغم و دلم به شدت نیاز به کسی داشت که به من محبت کند و برایم دل بسوزاند!!!(خودم هم باورم نمی شد روزی این قدر احساساتی بشوم). و چنین کسی وجود نداشت انگار. همه اینها را اضافه کنید به خرده فرمایشات اطرافیان که انگار من را با آن حال نزار نمی دیدند و دائما با من بحث می کردند و برایم تکلیف تعیین می کردند. بگذریم. اینها را گفتم که اگر خواستید کسی را برای مراقبت پس از زایمان انتخاب کنید یا از افراد هم سلیقه استفاده کنید یا حداقل از کسانی باشند که حرف شما را بپذیرند و در آن شرایط با شما بحث نکنند. می توانید این مساله را قبل از زایمان کاملا برای آن فرد توضیح بدهید و تفهیمش کنید. در این زمینه هم با هیچ کس هیچ تعارفی نداشته باشید. اشتباهی که من کردم و به خاطر پاره ای ملاحظات اخلاقی داشتم خودم و فرزندم را نمی دانم داشتم به کجا می بردم.

از روز یازدهم به بعد من ماندم و پدر پاسا و پارسا. من یک جسم ضعیف داشتم و روح خراشیده شده و پارسا هم کاری به این کارها نداشت و نیازهای خودش را لحظه به لحظه با گریه هایش فریاد می کرد. شبهایی بود که پشت سر هم سیکل شیر-باد گلو- پوشک را انجام می دادم و عقربه های ساعت را می دیدم که دارند برای خودشان ساعات نیمه شب را نشان می دهند که همین طور دارد می گذرد و به روز پیوند می خورد و من هنوز فرصت نکرده بودم حتی نیم ساعت بخوابم. روزهایی بود که اطرافم را لکه لکه سیاه می دیدم استخوانهایم تیر می کشید و دندانهایم درد می کرد ولی با همان حال باید از جا بلند می شدم و پوشک پارسا را عوض می کردم و پاهایش را می شستم. فقط خدا خدا می کردم که وقتی دارم پارسا را برای شستن پاهایش به دستشویی می برم بین راه توانم تمام نشود و هر دومان زمین نخوریم! در بدترین حالت ممکن از بی خوابی شدید حالت تهوع هم پیدا کرده بودم و دیگر نمی توانستم هیچ چیزی بخورم. خلاصه که روزهای سختی بود ولی با همه این سختی ها برای خودم هم عجیب است که بگویم در عین حال آن روزها برایم شیرین هم بودند.

ریشه همه مشکلات جسمی ام بی خوابی بود. برای حل این مساله شیرم را چند شب می دوشیدم. سعید آنها را به پارسا می داد و من در آن شبها 2 ساعت می خوابیدم. البته کمک دوستانم را که در آن موقعیت به هر نحوی می توانستند یاریم می کردند فراموش نمی کنم. خلاصه که تا دو ماهگی پارسا تقریبا همه چیز به روال عادی بازگشت. خواب پارسا منظم تر شد و می توانستم سرعت انجام کارهای خانه و کارهای پارسا را با نیازهایش تطبیق دهم.  حالا هر بار که می بینمش خدای بزرگ را هزار مرتبه شکر که در تمام این مدت به بهترین نحو ممکن کمکم کرده است.

پایان

مامان پارسا کوچولو

 

پی نوشت: ببخشید از تاخیری که بین ارسال پست ها پیش می‏یاد. گاهی گرفتارم و فرصت کمه. مدت کوتاهی هم بلاگفا مشکل داشت. در هر صورت ببخشید.

خاطره تولد بعدی، تولد پانیذکوچولوست که امیدوارم تو یکی دو روز آینده منتشر شه.

 

تولد آراز کوچولو- بهمن 87- تهران

دوشنبه۱۴ بهمن ۱۳۸۷ بود، باید برای مانیتورینگ جنین ام به بیمارستان مراجعه می کردم، جنین ۳۷ هفته ای که تصور می کردم تا ۲ هفته دیگر در آغوشم است. بر اساس عادت همیشگی ام تا بیمارستان پیاده رفتم، این پیاده روی را دوست داشتم چرا که در طول راه حس می کردم با یکی از دوستان دبستانم دست در دست هم و لی لی کنان به مدرسه می رویم .

 به بیمارستان که رسیدم همسرم هم آنجا بود و بسیار سرخوش با هم مشغول صحبت شدیم تا اینکه نوبت به من رسید. بعد از بررسی وضعیت جنین، دستگاهی که انقباضات شکم را بررسی می کرد از وجود انقباضاتی دال بر نزدیک بودن زایمان خبر داد. باور نمی کردم اما بر اساس توصیه پزشک خودم را باید برای فردا صبح آماده می کردم. به منزل بازگشتیم و سعی بر انجام آخرین امور قبل از آمدنش کردیم.

 عصر احساس کردم سردرد مبهمی دارم و اندک اندک علائم دیگر خودنمایی کردند تا به ما ثابت شود پسرک صبورمان زودتر از انتظار ما خواهد آمد!

ساعت ۱۲ شب به خواب رفتم بی مشکل خاصی، اما هنوز دقایقی از خوابم نگذشته بود که پسرک ضربه ای قوی و محکم به خانه مملو از آبش زد، دیگر این خانه آبکی را نمی خواست. باورم نمی شد این همه درد یکجا را. دچار وحشت شدم. شنیده بودم درد آهسته آهسته می آید، آیا قرار بود از آن چیزی که در حال تجربه اش بودم بیشتر باشد؟ تصور کردم خارج از توان من است و ترس از عدم توانایی سراسر وجودم را فرا گرفت. حدود ۱ صبح بیمارستان بودیم. با ورود به بیمارستان آرامتر شدم. مامای مهربانی کشیک شب بود که با پزشک و مامای مخصوص تماس گرفت. همه جا آرامش حکمفرما بود. گرسنه بودم چون از صبح چیزی نخورده بودم. اعضای گوارشی در آخرین روز بارداری هم با من همکاری لازم را نکردند. دردها می آمدند. شنیده بودم فاصله دردها به تدریج کم می شود. ساعت اتاق را نگاه کردم. هر درد حدود ۱ دقیقه طول می کشد و ۴۵ ثانیه به من مجال می داد. دستگاه شدت انقباضات را حدو ۶۰-۷۰ درصد حداکثر نمایش می داد اما هنوز آنقدر پیشرفت نداشتم که اپیدورال انجام شود.

 سعی می کردم با تنفسهای درست درد را کنترل کنم. مامایی که در ماههای بارداری هر ماه او را در کنار پزشکم می دیدم با مهربانی دستان زیبایش را در اختیارم گذاشته بود تا بفشارم و دردم را تسکین دهم.

ساعت ۳ صبح شد که پیشرفت زایمان به حدود ۵۰ درصد رسیده بود. مرا به اتاق زایمان جهت تزریق اپیدورال منتقل کردند. دکتر بیهوشی همان بار اول موفق به تزریق شد. هیچ دردی حس نکردم یا دکتر کارش را بسیار عالی انجام داد و یا در برابر درد اصلی قابل توجه نبود. دوباره به اتاق درد بازگشتم. با پای خودم و این نشان میداد که اپیدورال تاثیر خیلی زیادی بر بدن من نداشت. شدت دردها حدود ۲۰ درصد کاسته شد، همسرم با روحیه بسیار خوب در کنارم بود. تصور می کرد دستگاههایی که ضربان قلب جنین و انقباضات را نمایش می دهند دچار مشکل شده اند و سعی در رفع این اشکال داشت. برایم در آن لحضات کارهایش دوست داشتنی بود.

حدود ساعت ۴:۳۰ صبح بود که بعد از دریافت یک دوز دیگر اپیدورال حس کردم دیگر دردی ندارم. از پنجره بیرون را نگاه می کردم، صبحی کاذب و بسیار زیبا خودنمایی می کرد و به من مژده آمدنش را می داد. درد تمام شده بود و جایگزینش تلاشهای با معنی و هدفدار پسرک برای ورود به این دنیا بود. او در حال حرکت به آغوش پدر و مادرش بود و من تصور می کردم چقدر تلاش می خواهد. به اتاق زایمان منتقل شدم. سردم بود. همه چی بسیار عادی بود. پزشک، ماما، پرستار و همسرم در حال صحبت کردن بودند و من باید تلاش می کردم. همه از تلاشم راضی بودند و مرا تشویق می کردند، اتفاقاتی که برای کمک به زایمان انجام می شد را خیلی درک نمی کردم فقط در حال تلاشی دو طرفه بودیم. حس می کردم که دیگر توانی برای ادامه ندارم دکتری که خیلی دوستش داشتم و دارم به من نوید این را داد که با دو تلاش پی در پی که هر کدام شامل دو بار دم و بازدم درست بود همه چی به اتمام می رسد. خدایا همین باشد که می گوید، تمام توانی که در بدن داشتم را بکار بردم و به جرات می گویم که بیشترین انرژی در کل زندگیم را تا آن لحظه بکار بردم و آن اتفاق افتاد. کودکم ساعت ۵:۴۰ صبح سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۷ پا به این  دنیا گذاشت و من دیگر هیچ نایی نداشتم.

او را در آغوشم گذاشتند و من توان پذیرفتنش را نداشتم. همه چی خوب و نرمال بود. وزنش هم با توجه به اینکه حدود ۲۰ روز دیگر باید دنیا می آمد خوب بود(وزنش 2840 و قدش 49 دور سر 35 و دور سینه 34). گریه می کرد اما فریاد نبود. غمی را درونش احساس می کردم که شاید تا ۲ ماه از نظر من این غم همراهش بود. تصور بر این بود که خانه قبلی را بیشتر دوست دارد.

بله پسرم در ساعت 5:40 دقیقه صبح 15 بهمن 87 در بیمارستان جم تهران و با کمک خانم دکتر امینی و تیم مهربان همراهش به شیوه طبیعی بدنیا آمد و بهترین خاطره زندگی مرا رقم زد.

او را بردند و من ماندم و همسرم در کمال آرامش در حال صحبت کردن بودیم باورم نمیشد تمام شده باشد. مسیری که از اتاق زایمان به اتاق خودم طی کردم در زمین نبودم احساس می کردم من هم تازه متولد شده ام خانوادگی به خواب فرو رفتیم و شیرینترین خواب زندگیم را تجربه کردم. نامش را آراز گذاشتیم. با آمدنش تهران سپید پوش شد و این را به فال نیک گرفتیم.

از آن روز به بعد من مادر شده ام و لحظاتی ناب را از بودن با آرازم گذرانده ام.

 

پایان

عسل مامان آراز

تولد ستایش کوچولو- مرداد 88- تهران

به نام خالق بي همتا

روزهاي گرم تابستان 88 يكي پس از ديگري مي گذشت و من در انتظار دختر كوچولوي نازمون روزها رو يكي پس از ديگري سپري مي كردم .
نمي دونم چطوري خوشحالي اون روزها رو براتون تشريح كنم ...
وضعيت بارداري ام حاكي از اين بود كه ستايش سادات كوچولوي ما روز 11 مرداد 88 به دنيا مياد و چون علاقه زيادي به زايمان طبيعي داشتم خودم رو با تمام وجود آماده اون لحظات ناب كرده بودم ولي هيچ وقت به جنبه درد اين نوع زايمان كه باعث ميشه خيلي ها از فكر كردن به اون هم فرار كنن فكر نكنم و سعي مي كردم از منابع مختلف از قبيل كلاسهاي آمادگي زايمان ، سايتهاي مختلف ، دوستان و غيره اطلاعاتي كسب كنم تا از لحاظ روحي كاملاً براي اون لحظات آماده باشم.
هر چي به روز موعود نزديك مي شدم هيجانم بيشتر و بيشتر ميشد از اوايل مرداد ماه ديگه سركار نرفتم و صبح ها و عصرها چندين ساعت پياده روي مي كردم تا بدنم آماده بشه و دختري زودتر و راحت تر به دنيا بياد ولي گويا اين دختر ناز جاش حسابي خوب بود و تمايلي به خارج شدن از اون محيط گرم و نرم نداشت .
آخرين معاينات هم توسط دكتر زنان خانم دكتر سعيده ضيايي صورت گرفت و هيچ علامتي از شروع زايمان ديده نشد و چون خودم اصرار به انجام زايمان طبيعي داشتم ايشون پيشنهاد كردند تا هفته 40 صبر كنيم كه اگر دردها شروع شد كه هيچ وگرنه بايد براي القاي مصنوعي و تزريق آمپول فشار به بيمارستان مراجعه كنم.
تا روز شنبه 11 مرداد هيچ علامتي نداشتم و به ناچار قرار شد صبح روز دوشنبه 12 مرداد ماه به بيمارستان آتيه تهران مراجعه كنم .
از شب قبل اضطراب و هيجان عجيبي داشتم . تا صبح نتونستم خوب بخوابم و همش فكر مي كردم نكنه خواب بمونم .. چندين بار وسايل مورد نياز خودم و دختري رو چك كردم ... ساعت 5 صبح يه دوش گرفتم و بعد از خواندن نماز صبح و زيارت عاشورا به همراه مامانم و همسري راهي بيمارستان شدم.
حدود ساعت 8 صبح بود كه وارد بيمارستان شديم و پس از تحويل برگه معرفي و نامه بيمه به بلوك زايمان هدايت شديم.
لحظات زيبا و هيجان انگيزي بود و از طرفي اضطراب داشتم و اين كاملا در چهره ام نمايان بود طوري كه همسرم متوجه استرس من شد و آرام در گوشم گفت نگران نباش تو قوي تر از اين حرفها هستي و خوش به حال ستايش كه همچين ماماني داره ... با شنيدن اين جملات از زبان همسرم انگار انرژي مضاعفي گرفتم و خودم رو آرام نشون دادم.
بعد از خداحافظي از مامان و همسرم وارد بلوك زايمان شدم .
پرستار يكسري اطلاعات لازم رو درباره من و همسرم و چيزهاي ديگه پرسيد و فرم مربوطه رو پر كرد .. همزمان پرستار ديگري به من كمك مي كرد تا لباسهايم رو عوض كنم و براي ورود آماده بشم . سپس تنقيه رو انجام داد و چون از شب قبل روغن كرچك به سفارش دكترم مصرف كرده بودم و ناشتا بودم چندان مشكل خاصي نبود . فقط معاينه داخلي هم انجام شد كه بدترين جاي ماجرا همين معاينات داخلي بود كه به شدت از اين معاينات متنفر بودم و پرستار گفت نه هنوز دهانه رحم باز نشده و بايد به اطلاع دكتر مي رسوندن
اونجا همه مامانها با شكمهاي گنده كه آماده ورود به اتاق عمل براي سزارين بودند حاضر بودند ...
پرستار بعد از تماس تلفني با دكترم من رو راهنمايي كرد و آمپول فشارم رو تزريق كرد .
مامانهاي ديگه جوري به من نگاه مي كردن كه انگار مي خوام خودكشي كنم و با لحن خاصي ازم مي پرسيدن : مگه زايمان طبيعي هستي ؟ و وقتي جواب مثبت من رو مي شنيدند آه بلندي مي كشيدند و مي گفتن آخي
.
يكي پس از ديگري وارد اتاق عمل ميشدن و مي رفتن و من همچنان روي تخت دراز كشيده بودم و منتظر شروع دردهاي زايمان بودم ... بعد از گذشت حدود 45 دقيقه الي 1 ساعت احساس درد كردم ... دردهايي شبيه پريود ولي كم بود و خفيف ... اول اهميت ندادم ولي وقتي متوجه انقباضات شدم ديگه مطمئن شدم
پرستار رو صدا زدم و بهش گفتم كه احساس انقباض دارم ولي مطمئن نيستم كه دردهام شروع شده يا نه .... پرستار مهربان و صبوري بود و چند دقيقه اي كنارم نشست و وقتي انقباضات رو ديد گفت بله خودشه فقط حواست به زمان باشه و ببين فاصله بين انقباضات چقدره ...
فاصله انقباضات هر 15 دقيقه بود ....
مامانم و همسرم نگران از روال طي شده هر از گاهي سراغي از من مي گرفتن ولي اجازه ورود به داخل بلوك به آنها داده نميشد
در همين حين دكتر ضيايي بالا سرم اومد و تا اون لحظه از ديدنش اونقدر خوشحال نشده بودم انگاري آشنايي در ميان جمعي غريبه ديده بودم و سلام گرم دكتر بهم روحيه داد
روند دردها توسط پرستار به دكتر گزارش شد و معاينه داخلي مجدد توسط خود دكتر انجام شد و نتيجه هيچ
وقتي دكتر گفت دهانه رحم باز نشده ... اشك توي چشمام حلقه زد .. گفتم ولي من درد دارم !!!
دكتر گفت : ولي معاينه نشون ميده كه رحم كاملا بسته است و باز نشده ... و چون هفته 40 تمام شده بايد سزارين بشي
از شدت تعجب و ناراحتي نمي دونستم بايد چي كار كنم ... التماس كردم كه نه ... بذاريد چند ساعتي بگذره شايد باز شد ... من انقباضات منظمي دارم و دردم شروع شده .. تو رو خدا خانم دكتر چند ساعتي صبر كنيد
دكتر گفت : نميشه ... براي بچه خطرناكه ... از اين به بعد يعني خطر براي بچه و من نمي تونم ريسك كنم ... انقباضاتت چندان جون دار نيست كه بشه بهش اطمينان كرد ...
اين رو گفت و رفت و من رو با يه دنيا غم و اندوه تنها گذاشت ... اشكام همين جور مي ريخت و دستم به جايي بند نبود
خدايا اين همه انتظار و اين همه اميد به قدرت تو براي اين بود كه بچه ام رو بعد از دنيا اومدن ببينم و بو كنم و حالا خيلي راحت به من كه با تمام وجود عاشق چنين لحظه اي بودم مي گويند نه
چه كنم ؟؟؟
در همين حال و هوا بودم كه دو تا پرستار براي وصل كردن سوند اومدن و حتي اجازه ندادن كه براي مادر و همسرم توضيح بدم كه چي شده ... و گفتند خودمون ميگيم
بلافاصله من رو به اتاق عمل بردند انگار مي ترسيدند كه من ار بيمارستان فرار كنم كه اين همه عجله به خرج مي دادند ... چون چند نفر قبل از من در نوبت اتاق عمل و سزارين بودند ...
دكتر وقتي من رو توي اتاق عمل ديد تعجب كرد و به پرستارها گفت چرا اين رو آورديد ؟
من گفتم : خانم دكتر تو رو خدا .. من سزارين نمي خوام ...
دكتر خنده اي مليح كرد و گفت : نگران نباش ... اگر 1 درصد هم احتمال ميدادم كه ميشه بهت اجازه ميدادم تا منتظر بموني ولي باور كن فقط براي بچه ايجاد خطر ميكنه
وقتي حرف از خطر براي بچه براي بار دوم و با تاكيد دكتر به گوشم رسيد حس مادرانه ام به غليان افتاد و كوتاه اومدم و تسليم قضا و قدر شدم و خودم رو سپردم به درياي پر تلاطم روزگار و حكمت خدا
با خودم ذكر مي گفتم و با خداي خودم راز و نياز مي كردم ..........
تمام كساني كه ازم التماس دعا داشتند از جلوي چشمانم رژه مي رفتند و تك تك اونها رو ياد كردم ... براي چند نفري كه در انتظار بچه سالهاست دست به دعا هستند دعاي ويژه و مخصوص كردم كه الحمدلله 2 نفر از اونها الان باردار هستند ...
پرستارها مي رفتند و مي اومدند و من فقط نظاره گر اونها بودم و دستم روي شكمم بود و صلوات مي فرستادم و با دخترم حرف ميزدم
وقتي وارد اتاق زايمان شدم ... دكتر ازم پرسيد اسمش رو مي خواهي چي بذاري ؟
گفتم ستايش سادات
گفت : به به سيد هم هست اين كوچولو ... چه خوب و خنديد
دكتر بيهوشي بالاي سرم بود و پرستاري مشغول بستن مچ دستهام به تخت بود و دستگاه فشارسنج رو به بازوم مي بست ....
رو به دكتر با چشماني اشك آلود گفتم : مي دونيد كه چقدر مشتاق بودم تا طبيعي زايمان كنم و لحظه به دنيا اومدن دخترم رو با چشماي خودم ببينم ولي انگار قسمت نبود ... فقط يه خواهشي دارم ... وقتي دخترم به دنيا اومد اون رو روي سينه ام بذاريد . مي خوام اولين نفري باشم كه بعد از شما لمسش مي كنم .
دكترم يه چشم زيبا گفت و دكتر بيهوشي بهم تبريك گفت از اينكه دارم مامان ميشم ..... ساعت اتاق عمل 12:45 بود .......... گفت حالا يه خواب راحت كن و وقتي ماسك رو روي دهان و بيني ام گذاشت چشمام سنگين شد و ديگه چيزي نفهميدم .
.
.
يهو با صداي يه پرستار كه بهم مي گفت خانمي بلند شو ...... چشمام باز شد ..
اول يادم نمي اومد كه من كجام ....
بعدش گفتم : هادي جونم كجاست ؟... هادي رو مي خوام ؟
پرستاره گفت : خدا بخير كنه اين مدلي ديگه نديده بوديم ... همه آه و ناله مي كنن اين يكي دنبال هادي مي گرده
با شنيدن اين حرف يه آن فهميدم كه اينجا كجاست و پرسيدم بچه ام خوبه ؟... سالمه ؟... كجاست ؟.... مي شه ببينمش
پرستار گفت : كوچولوت هم خوبه .. الان كه بري بخش ميارن پيشت
بعد از چند دقيقه من رو از اتاق ريكاوري وارد سالن انتظار كردن . همه همراها هاي مريض اونجا بودن و همسرم كه داشت فيلمبرداري ميكرد ، مامانم و زندايي ام رو ديدم
وارد بخش شدم و پس از اينكه من رو جا به جا كردن و لباسهام رو عوض كردن ....... بعد از چند دقيقه پرستاري با يه تخت كوچولوي صورتي كه نشانه دختر بودن بچه بود وارد اتاق شد ....
خداي من چه لحظه نابي بود .......
يه فرشته ملوس و ناز با لباني كاملا سرخ و گونه هايي سرخ خوابيده بود .......
خداي من اين ستايش كوچولوي منه ؟... مامان قربونت برم .. عزيز دلم ........ جانم ......
شروع كردم به نوازش و بوسيدنش ..... و ستايش كه انگار خسته از طي كردن راهي طولاني بود ... در خوابي عميق به سر ميبرد .... فرشته اي با وزن 3200 و قد 52
با كمك پرستار شروع به شير خوردن كرد و من غرق در شادي و حس مادرانه اي شدم كه هيچگاه فراموشش نمي كنم
قدرت خدا و بزرگي خالق ستودني است و خودم را كوچك و حقير در برابر اين همه عظمت و بزرگي يافتم
ستايش كوچولو نيز دختري ستودني و ستايشگر پروردگاري بزرگ و مهربان شد و حالا اين فرشته زيبا و ناز همه دارايي و ثروت ماست
خدا رو بابت تمام اين نعمتها شاكرم

اميدوارم سرتون رو درد نياورده باشم

ممنون از حوصله و صبوري شما

                                                                                    پایان

 

 خاطره تولد ستایش کوچولو ، که مامان خوبش برای این وبلاگ ارسال کردند رو خوندید. ستاش کوچولو دو تا عکس هم داشت که سایتی  برای آپلودشون پیدا نکردم. ممنون می‏شم راهنمایی کنید که چطور میتونم عکس رو تو بلاگفا آپلود کنم.

.

مریم عزیز، مامان پارسا کوچولو، متاسفانه من تو ایمیل وبلاگ خاطره شما رو پیدا نکردم. میشه لطف کنید برای این وبلاگ خاطره تولد پارسا کوچولو رو ارسال کنید یا اگه تو وبلاگ خودتون نوشتید، لینک خاطره رو برای ما ارسال کنید. 

تولد  رادین کوچولو- بهمن 86- تهران

27 خرداد 86 با دیدن دوخط قرمز بیبی چک متوجه شدم باردارم . چون قبلش یه بارداری ناموفق داشتم که در هفته هشتم  جنین سقط شد خیلی می ترسیدم و حسابی مراقب خودم بودم و استراحت می کردم . تا دو ماه هم به کسی نگفتم و وقتی از سالم بودن و تشکیل قلب و همه چی مطمئن شدم به دو تاخانواده گفتم .
 بارداری راحت و بی دردسری داشتم و جز حالت تهوع که از شانس خوبم فقط عصرها بود مشکل دیگه ای نداشتم . همه به من میگفتن زیباتر از همیشه شدم و من هم خوش بودم
. تو ماه چهارم با بیمارستان صارم و زایمان بی درد آشنا شدم و رفتم اونجا و تحت نظر خانم دکتر کوهسار نبوی بودم . تاکید داشتم که میخوام طبیعی زایمان کنم و چند جلسه کلاس و مشاوره رفتم که توی  یکیش حضور همسر الزامی بود و بقیه اش رو خودم تنها رفتم . چند جلسه هم استخر بیمارستان رو رفتم که میگفتن کمک میکنه با زایمان طبیعی . اما پزشکم تاکید می کرد که تا ماه هشتم نمیشه برای نوع زایمان نظری داد و اون موقع اگر جنین چرخیده باشه میتونی بری برای زایمان طبیعی و باز هم تاکید می کرد چون از اپیدورال استفاده میشه ممکنه نتونی خوب زور بزنی و بری برای سزارین . اما من باز هم سر حرف خودم بودم .
 ماه پنجم سونو داشتم که پزشک گفت حجم مایع آمینوتیک حداقال نرماله و این پزشک رو نگران کرد و چند روز استراحت مطلق داشتم با مصرف مایعات فراوان که مشکل حل شد. دوباره ماه هشتم رفتم سونو و باز مایع آمینوتیک کم بود . پزشکم برام سونوی بیوفیزیکال نوشت و من از بس نگران بودم رفتم سونوگرافی نزدیک خونه که حسابی منو ترسوند و گفت همین الان برو به دکترت زنگ بزن و من هم نگران بودم و هم برام این سوال پیش اومده بود که اگه حجم مایع انقدر کمه و وضعیت خطرناکه پس پسرک چطور انقدر خوب حرکت میکنه و از جنب و جوشش کم نشده؟؟؟
همون شب به پزشکم زنگ زدم و گفت صبح زود بیا بیمارستان . صبح زود رفتم اونجا و دیدم داره با متخصص اطفال صحبت می کنه . بعد به من گفت که با این سونویی که تو انجام دادی من ختم حاملگی رو باید اعلام کنم  ولی تضمین نمی کنم که بچه سالم باشه و ممکنه نارسایی تنفسی پیدا کنه .... همون لحظه حس کردم  تمام بدنم یخ کرد. خودم رو انداختم تو بغل همسر و همونجا گریه کردم . دکتر آرومم کرد و گفت که برم مطب دکتر اکرمی و اونجا سونو روتکرار کنم.
عصر اون روز که خوب یادم هست یک شنبه هم بود حسابی دلم گرفته بود و با هزار جور فکر و خیال رفتیم مطب دکتر و بعد از چند ساعت معطلی سونو انجام شد و از جنین نوار قلب گرفت و گفت همه چی عالیه !!! از خوشحال گریه می کردم و تلفنی خبر رو به پزشکم دادم . قرار شد 3 هفته پشت هم سونو رو انجام بدم و آمپول دگزامتازون هم بزنم  تا روز زایمان .
 با این همه نگرانی و استرسی که تو روزهای آخر برام پیش اومده بود قید زایمان بدون درد رو هم زدم و یکی از روزهایی که رفتم بیمارستان به پزشکم گفتم من توان درد کشیدن رو ندارم . یه کم به تقویمش نگاه کرد و گفت 18 بهمن خوبه ؟؟؟ و من با خنده گفتم عالیه . چون 17 بهمن تولد همسرم هست و 19 بهمن تولد خودم ! خبر رو به همه اعلام کردم و ساکم رو هم بستم. صبح روز 18 بهمن که پنج شنبه هم بود به همراه همسر ، مادر و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان. خیلی سریع کارهام رو انجام دادن و من با مادر و مادرشوهرم خداحافظی کردم رفتم اتاق و وسائلم رو تحویل گرفتم . همسرم هم همراهم بود . ساعت 8:30 بود که تماس گرفتن با  اتاقم که آماده باش داریم میاییم دنبالت . با همسرم و پرستار و خدمتکار رفتیم دم در اتاق عمل و من همسرم رو بوسیدم و رفتم تو اتاق و خیلی ریلکس رو تخت دراز کشیدم .
 دکتر بیهوشی که قبلا" باهاش یه جلسه مشاوره داشتم اومد و کلی حال و احوال کرد و گفت بیهوشت کنم یا دوست داری از اپیدورال استفاده کنم . اول گفتم اپیدورال اما ترسیدم و گفتم نه دکتر پشیمون شدم بیهوشم کن !! همون موقع دکتر نبوی اومد بالا سرم و گفت خوب من آماده ام  . و فریاد زد پدر بچه گان بپوشه بیاد تو . خواستم بگم اون از خون میترسه اما همون موقع دکتر بیهوشی گفت چند کیلویی و من گفتم 75 و اون گفت چی ؟ 85 ؟ گفتم نه هفتادووووووو و دیگه هیچ چی نفهمیدم .
وقتی به هوش اومدم  دیدم تو ریکاوری هستم. اولین سوالم این بود که بچه سالمه که گفتن سالمه و  3.100 وزنشه و 49 قدش و من گفتم چرا انقدر کوتاهه ؟؟؟؟ بعد سراغ همسرم رو گرفتم که گفتن پشت دره و تا لحظه آخر بالا سرت بوده. منو بردن به سمت اتاقم که همسرم رو دیدم و زدم زیر گریه و اون هم دستم رو بوسید و رفت که به بقیه خبر بده . رفتم به اتاقم و پرستارها هم مثل پروانه دورم میچرخیدن و  مراقبم بودن . دو سه ساعت بعد رادین رو آوردن و وقتی بغلش کردم باورم نمی شد این موجود نحیف و کوچولو از شکم من اومده بیرون و ترس برم داشت که من اینو چه جوری بزرگش کنم ؟ یعنی میتونم ؟؟؟
همیشه از درد بعد از سزارین می ترسیدم اما دیدم از درد خبری نیست و یادم اومد که دکترم گفته بود که تو سرم مورفین میریزن که مادر درد نداشته باشه . و من واقعا درد نداشتم و هر کسی که اومد ملاقاتم یا تلفن زد برای تبریک متوجه شد که من چقدر حالم خوبه .
تا شب چند بار رادین رو آوردن پیشم که شیر بخوره اما من شیر نداشتم . بنابراین میبردنش و بهش شیر خشک میدادن . چند بار هم اتاق نوزادان رو گذاشته بود رو سرش که آوردنش بغل من و خوابید .
یک روز بعد از زایمان روانپزشک بیمارستان اومد دیدنم و پرسید که مشکلی ندارم ؟ و وقتی دید حالم خوبه شماره داخلی اش رو داد که به محض نارحتی باهاش تماس بگیرم .
خلاصه کنم . من 2 روز بیمارستان بودم و بعد که مرخص شدم هم مشکل خاصی نداشتم جز زردی رادین که وقتی 11 روزش بود بستری شد و تو اون چند روز به خاطرخون گرفتن ها یه کم اذیت شد و من هم کلی گریه کردم . در کل مشکل دیگه ای نداشتم و شیر هم داشتم  و همه چی خوب بود و از افسردگی هم خبری نبود .
واقعا از انتخاب بیمارستان صارم خوشحالم و هنوز هم میگم خاطره زایمانم جزء شیریترین خاطره های زندگیمه . پرستارها واقعا عالی بودن و مدام بهمون می رسیدن و هروقت میخواستم برم اتاق نوزادان میومدن کمک میکردن و حتی یکیشون میومد میگفت بذار خوشگلت کنم و کلی موهام رو شونه می زد و عطر می زد و.... امیدوارم همه مادران منتظر نی نی زایمان راحتی داشته باشن و نی نی هاشون هم سالم به دنیا بیان .

پایان

 

با عرض معذرت از این تاخیر طولانی

 این خاطره قشنگ رو پوپک عزیز، مامان رادین کوچولو برای ما ارسال کردند. 

تولد راشا کوچولو - بهمن 1387 - تهران (بخش دوم و پایانی)

...

دقیقا متوجه نشدم چقدر خوابیدم اما کمی بعد از بیدار شدنم اومدن و من رو از بین اونهمه تختی که بیماران بیهوش روشون خوابیده بودن بردن بیرون.
 
بیرون ریکاوری خواهرم، فرشته سپیدپوش اون شب * منتظرم بودن و با دیدنم از جا پریدن. فقط ازش پرسیدم دخترم سالم بود؟ همه جاش رو چک کردی؟ دست و پاش؟ خواهرم بهم اطمینان دادن که دخترم خوب خوب بوده و همسرم هم او رو دیده.
 
از خواهرم پرسیدم دکترم رو دیدی؟ گفتن بله دیدم و همه چیز خوب بوده و حتا خانم دکتر راجع به درد هم به خواهرم گفته بودن که به علت تخلیه ناگهانی شکم بوده و به احتمال زیاد دیگه ادامه پیدا نخواهد کرد ولی اگر ادامه پیدا کرد با من تماس می گیرن و شما نگران نباشید.
 
(که البته همونطور که پیش بینی کرده بودن دیگه اصلا اون درد رو احساس نکردم)
 
از بخش جراحی اومدیم بیرون و همسرم رو دیدم که با چشمایی که معلوم گریه کرده منتظر منه. از او هم همون سوالها رو پرسیدم. خوشگل بود؟ همسرم خندید و گفت از من و تو دختر خوشگل هم مگه متولد می شه؟
 
بعد از اینکه روی تختم مستقر شدم و لباسم رو عوض کردن و اقدامات دیگه رو انجام دادن. خانم پرستاری با دو تا تخت نوزاد اومد و با خنده گفت کی اینجا دختر داره؟ من گفتم من دارم. گفت اسمت نازنینه؟ پس این دختر پر مو مال تو اِ؟ و راشا رو آورد پیشم و دادش توی بغلم و مثل همه ی شما مادرها نمی تونم با کلمات اون احساسی رو که داشتم بیان کنم.
 
در بخش اول فراموش کردم بگم که دخترم در ساعت 50/9 صبح روز 17 بهمن با وزن 3250 گرم و قد 51 سانتیمتر به دنیا اومد و بر خلاف چیزی که سونوگرافی نشون داده بود بچه ی خیلی درشتی نبود که نشه طبیعی زایمانش کرد و فقط دور سرش کمی نسبت به سن تاریخیش بزرگتر بود. و من هنوز گاهی که یادش میفتم افسوس می خورم که گذاشتم استرسی که بهم وارد شد باعث بشه از مسیری که خودم انتخاب کرده بودم منحرف بشم.
.
در مورد مسایلی که در بیمارستان برام پیش اومد، قبلش این رو بگم که زمان پذیرش همسرم درخواست اتاق خصوصی کرده بود و گفته بودن نمی تونیم قول بدیم و تا بعد از عمل صبر کنین. بعد از عمل هم مشخص شد که اتاق عمومی است. اونهم نه عمومی 2 یا 3 تخته! بلکه 5 تخته! به گفته خواهرم که خودشون پرستار بخش نوزادان به بیمارستان دولتی هستن، چنین اتاقی در بیمارستانهای دولتی وجود نداره و اولین بار بود ایشون چنین صحنه ای می دیدن!
 
به هر حال با وجود عصبانیت همسرم چاره ای نبود و با اطمینان از اینکه خواهرم هستن تا بهم برسن همسرم کوتاه اومد و من و دخترم رو سپرد به خواهرم و رفت.
 
بگذریم که در راه انتقال از بخش زایمان به اتاق عمل یورین بگ من نشتی داشت و لباسم خیس شد و در اتاق عمل با این بهانه که نمی شه لباش تنش کرد نمی خواستن لباس خیس و آلوده ی من رو عوض کنن که من خانم دکتر رو در جریان گذاشتم و ایشون دستور تعویض لباسم رو دادن.
 
بگذریم که 4 تا بچه توی اون اتاق بودن (یکی از بچه ها در بخش نوزادان بستری بود) هر بار بچه ای نق می زد سرهای 4 مادر و 4 همراه بلند می شد که ببینن بچه ی کیه.
 
بگذریم که یک مرتبه فشار خون من رو گرفتن و همون رو سه بار در پرونده پزشکیم تکرار کردن.
 
بگذریم که در تمام طول شب حتا یک نفر نیومد سراغ اینهمه مادری که بلد نیستن به نوزاداشون شیر بدن و نزدیک صبح هم که اومدن همه رو سپردن به خواهر من که متوجه شده بودن همکارشون هستن.
 
بگذریم که اون اتاق اونقدر گرم بود که با وجود اینکه با درایت خواهرم من رو کنار پنجره گذاشته بودن تا نزدیک صبح از گرما خواب به چشمم نیومد.
 
بگذریم که نزدیک صبح که تازه خوابم برده بود یهو در اثر کشیدن دستم از خواب پریدم و تازه فهمیدم که به دستور خانم دکتر، اومدن نمونه خون بگیرن ازم.
 
بگذریم که یک بار هیچ کدوم از پرستارها برای چک کردن سرم نیومدن و خواهر من رفتن ازشون سر سرنگ گرفتن و سرمها رو سوراخ کردن برای اینکه کاملا جمع شده بودن و هوا نمی کشیدن که جریان پیدا کنن.
 
بگذریم که سرم هر مادری تموم شد خواهر من شیر سرم رو بستن یا سرم رو عوض کردن یا سرم رو از دست بیمار جدا کردن که راحت بخوابه.
 
بگذریم که یورین بگ تخت کناری من چکه می کرد و چند بار خواهرم رفتن به استیشن پرستاری اطلاع دادن تا بالاخره یه کمک بهیار که بنده خدا خودش هم باردار بود! اومد و عوضش کرد و بعد هم تا وقتی که من اونجا بودم که هیچ کسی نیومد برای نظافت آلودگی زمین.
 
بگذریم که یکی از مادرها که بچه اش در بخش نوزادان بستری شده بود و خودش خیلی هم چاق بود توی دستشویی زمین خورد از بس زمینش خیس بود و در اون کمتر از 24 ساعتی که من بودم که کسی برای نظافت و خشک کردنش نیومد.
 
بگذریم که دکتر اطفالی که بچه ها رو چک می کرد از دم همه رو گفت زردی دارن (در حالیکه راشا اصلا زردی نداشت) و هیچکدوم از رفلکسهای مادرزادی رو بررسی نکرد و فقط به همه گفت منزلتون کجاست؟ مطب من تهرانسره و کارت من رو از استیشن بگیرید و 5 روزگی مراجعه کنید برای تشخیص زردی!
 
نکته ی مهم که نمی شه ازش گذشت اینه که بعدن متوجه شدم مادری که با درمان نازایی صاحب یه دوقلو شده بود یکی از بچه هاش رو در اثر سوء مدیریت از دست داد و من مطالب مربوط به بیمارستان رو به این دلیل عنوان کردم که هشداری باشه برای مادران در آستانه زایمان تا در انتخاب بیمارستان کمال دقت رو داشته باشن.
 
برای همه ی مادرها و بچه هاشون آرزوی سلامتی و شادکامی می کنم.
 
  
 
*  خواهرم پرستار بخش نوزادان  هستن و اون شب بزرگترین کمک من در اون بیمارستان بودن و واقعا ازشون ممنونم بابت کمکهاشون تا این لحظه چون راجع به نگهداری از بچه هر سوالی داشتم همیشه از ایشون پرسیدم.

 

نازنین، مامان راشا تمشکی


 
 

تولد راشا کوچولو - بهمن 1387 - تهران (بخش اول)

 از اولین روزی که متوجه شدم باردار هستم دلم می خواست که به صورت طبیعی بچه ام رو به دنیا بیارم. همیشه به دوستانم یا کسانی که من رو می ترسوندن از زایمان طبیعی، می گفتم سزارین یعنی کم کاری. اگر می خواهی مادر واقعی بشی باید طبیعی زایمان کنی. حتا به همین دلیل دکترم رو عوض کردم و رفتم پیش خانم دکتر آزیتا صفارزاده که می دونستم موافق با زایمان طبیعی هستن.

 تا اواخر نظر من و خانم دکتر روی زایمان طبیعی بود تا ۲۲ دی که برای آخرین سونوگرافی رفتم و با اتفاق عجیبی روبرو شدم! متخصص سونوگرافی به محض اینکه جنین رو دید گفت این که ۳-۴ روز دیگه به دنیا میاد! وحشت کرد و نیم خیز شدم و گفتم امکان نداره، من تازه هفته ۳۳ هستم! بیشتر فکر من در اون لحظه این بود که اتاق دخترم هنوز آماده نشده بود و تازه 2 روز دیگه قرار بود تخت و کمدش رو بیارن و اتاق رو کامل کنیم.

 سونوگرافی چند تا سن مختلف برای جنین تشخیص داد! بر طبق سن و آخرین تاریخ پ.. ۳۳ هفته و ۵ روز. بر اساس دور سر ۳۹ هفته و ۱ روز! سه تا سن دیگه هم داشتیم ۳۴ هفته و ۶ روز، ۳۶ هفته و ۱ روز و ۳۵ هفته و ۱ روز! برای ما خیلی عجیب و ترسناک بود مخصوصن دور سر جنین، اما برای دکترا نه، ظاهرن اتفاق شایعی بود. اونقدر من و همسرم ترسیده بودیم و دائم راجع به بزرگی دور سر بچه می پرسیدیم که دکتر فاصله ی دو نیم کره ی مغز رو اندازه گرفت و گفت طبیعیه و در نهایت گفت مبنای تعیین سن در این سن جنین طول استخوان ران هستش که مال جنین ما ۳۶ هفته و ۱ روز بود.

 وقتی جواب رو برای خانم دکتر بردم گفتن گفت به خاطر این که بچه درشت و دور سرش بزرگه احتمال داره که احتیاج به سزارین باشه و شوک عکس العمل متخصص سونوگرافی و این جمله ی دکتر تقریبن من رو از پا درآورد. اونقدر این تغییر برنامه بهم استرس وارد کرد که با صحبتایی که با همسرم و خانم دکتر کردیم به هیچ وجه حاضر نبودم ریسک زایمان طبیعی رو برای دخترم بپذیرم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار اینه که تا هفته ی آخر صبر نکنیم تا ببینیم می شه یا نمی شه و در نهایت ۱۷ بهمن که یه روز پنج شمبه بود تاریخ سزارین تعیین شد.

 با نظر خانم دکتر قرار شد به جای بیمارستان صارم بریم بیمارستان پیامبران و چون ایشون کادر اتاق عمل رو تایید کردن ما هم قبول کردیم.

روز 16 بهمن یه روز خیلی برفی بود و خیلی از خیابونها بسته شده بود و به پیشنهاد همسرم از آخرین لحظات دو نفریمون توی خونه عکس و فیلم گرفتیم و راهی منزل مادر همسرم شدیم. تا هم با توجه به بخبندان به بیمارستان نزدیک باشیم و هم من با استرس ناشی از سزارینی که براش هیچ آمادگی ذهنی نداشتم، شب رو تنها نمونم.

بعد از انجام کارهای پذیرش راهی قسمت آماده سازی شدیم و من در آخرین لحظه ی ورود به اون بخش یه باره بخ کردم و زانوهای سست شد و به آغوش مادرم پناه بردم. اما به هر حال چاره ای که نبود باید مسیر رو تا انتها طی می کردم.

 قرار بود ساعت 8 عمل بشم اما با اینکه دکترم در بیمارستان حضور داشتن اما به دلیل زایمانهای اورژانسی تا 30/9 اتاق عمل خالی نشد و همراهانم بیرون اتاق زایمان (آماده سازی توی اتاق زایمان بود) خیلی ترسیده بودن و من مرتب صداشون رو می شنیدم که از پرسنلی که رفت و آمد می کردن سراغم رو می گرفتن.

 توی اون اتاق سرد و روی اون تخت سرد که خوابیده بودم فقط از خداوند می خواستم همونطور که نعمت مادری رو بهم داده سلامت بچه ام و لیاقت تربیتش رو بهم بده.

 بالاخره قبل از 9 منتقلم کردم به اتاق عمل. خانم دکتر با اون لباس سرتاپا آبی اومدن پیشم و بابت تاخیر عذرخواهی کردن و خودشون پیگیر شدن تا اتاق عمل خالی و آماده شد.

متخصص بیهوشی ازم پرسید بیهوشی کامل می خوای یا بی حسی اسپاینال. گفتم با توجه به چیزایی که از اطرافیانم شنیدم مبنی بر سردردهای بی حسی، می ترسم بی حسی بگیرم اما بهم اطمینان خاطر داد که سردردها فقط به خاطر همین شایعه ای هستش که نباید سرت رو حرکت بدی و بهم توصیه کرد بی حسی اسپاینال بگیرم و بعد از عمل هم به هیج وجه عضلات پشت گردنم رو منقبض نگه ندارم و البته خیلی هم سرم رو تکون ندم و کاملن عادی و با احتیاط رفتار کنم و چای و آبمیوه بخورم.

 به علت ورم و ادمی که کمرم داشت 2-3 بار محل تزریق رو عوض کردن تا بالاخره تونستن تزریق رو انجام بدن.

 قبلش خانم دکتر کامل مراحل عمل رو برام گفته بود و می دونستم که حرکات و فشارها رو متوجه خواهم شد ولی درد رو حس نخواهم کرد. شنیدم که شخصی گفت می خوام موضع رو استریل کنم سرده نترسی و من یاد دوستم ساناز افتادم که چون این نکته رو بهش نگفته بودن قبل از اینکه بیهوش بشه فکر کرده بود این سردی چاقوی جراحیه و اونقدر از این موضوع ترسیده بود که فشارش سریعن افت کرده بود و همین امر باعث کمی تاخیر در عمل شده بود! 

متخصص بیهوشی که دکتر خیلی خوش اخلاقی بود شروع کرد باهام حرف زدن و بعد از گذشت چند دقیقه گفت پاهات رو حرکت بده و من تازه متوجه شدم که بی حسی و انتظار برای دیدن دردانه ام شروع شده.

 اصلا چیزی احساس نکردم. خانم دکتر گفت این دختر خانم چه دم در منتظر بیرون اومدنه و کمی حس کردم بالای شکمم رو فشار داد و بعد... زیباترین صدایی که تا حالا شنیدم به گوشم خورد و در اون لحظه فقط گریه کردم و به خانم پرستار گفتم بی انصاف یواشتر می زدی و خداوند رو شکر کردم.

 دخترم رو در پارچه سبز پیچیدن و آوردن که دوباره ببینمش که یهو احساس درد خیلی وحشتناکی سمت چپ و پایین قفسه ی سینه ام کردم به حدی که فقط می لرزیدم و نمی تونستم هیچ حرفی بزنم. دستیار بیهوشی خودش متوجه شد که رنگم کبود شده از درد و خانم دکتر رو صدا کرد. وقتی با آخرین انرژی که داشتم براش توضیح دادم که درد در کجاست خانم دکتر گفتن که به دلیل اینکه شکم یک باره خالی شده دچار درد در ناحیه دیافراگم و ریه شدی. و البته در اثر تزریق دارو خیلی زود خوابم برد و در ریکاوری که بیدار شدم خبری از درد نبود...

 

راجع به بیمارستان و اتقاقاتش در یادداشت بعدی براتون خواهم گفت به دلیل اینکه به نظرخودم خیلی اهمیت داره. مخصوصا برای مادران باردار.

 

ادامه دارد

تولد آراد- شهریور 88 – تهران (قسمت دوم و پایانی)

...

اتاق درد یک اتاق یک تخته بسیار تمیز بود که یک ویو زیبا به اتوبان نیایش داشت....اول یک سری معاینات و سوالات انجام شد و بعدش دستگاههای  متعدد مانتیتورینگ قلب بچه و انقباضات رحم رو بهم وصل کردن و بعد یک سرم قند وصل کردند.....ساعت حدود ۱۰ تزریق آمپول فشار رو شروع کردند و من از ساعت ۱۰:۳۰ دردهای منقطعی شبیه درد پریود رو احساس می کردم...دردها کمی بیشتر از درد پریود بود و با گذشت زمان دردها بیشتر و فاصله اش کمتر می شد ولی به نظر من قابل تحمل بود....دکترم (خانم دکتر شادی دانشور ) از ساعت ۱۰:۳۰ اومد بالای سرم و با روحیه بالاش کلی به من انرژی میداد و خدا وکیلی تا آخرش هم پیشم بود حتی همه معاینات رو هم خودش انجام میداد...توی این فاصله امید و مامانم و مامان امید میومدن دیدنم و این دیدارها انرژی بیشتری به من میداد...مخصوصا حضور امید برام خیلی خوب بود.

 حدود ساعت ۱۱ دهانه رحمم ۴ سانت باز شد و دکتر بیهوشی که دکتر بسیار خوب و خوش اخلاقی بود با تکنیسین بیهوشی اومد و کار بیحس کردن رو انجام داد....من روی تخت نشستم...و فقط وارد شدن سوزن رو در کمرم احساس کردم...بعدش داروی بی حسی رو تزریق کردن...بعد از ۱۰ دقیقه از کمر به پایینم بی حس شد و من بدلیل مسکنی که قبلا بهم تزریق کرده بودند و همین طور بی حس بودنم تونستم بخوابم...خیلی خوب بود چون انرژی گرفتم البته تمام مدت خوابم صداها رو می شنیدم...توی این فاصله مامانم و امید چند بار اومدن پیشم.

حدود های ساعت ۳ بود که دهانه رحمم ۹ سانت باز شده بود و این یعنی به زودی پسرم به دنیا میومد...در تمام این مدت من فقط سفت و شل شدن چیزی درون شکمم رو احساس می کردم و حتی وقتی دکتر منو معاینه می کرد هم متوجه نمی شدم...ساعت ۳:۳۰ دکتر بهم گفت که هر بار که انقباضی احساس کردم پاهام رو داخل شکمم بیارم و زور بزنم...منم این کار رو کردم...درد خفیفی در ناحیه لگنم احساس می کردم که تقریبا قابل تحمل بود....هرچی زمان می گذشت دردم بیشتر می شد...با وجود بی حس بودنم دردم ناشی از فشاری بود که به لگنم میومد انگار با چیز محکمی به استخوان لگنم فرو میرفت...ساعت ۴ من رو با ویلچر بردن اتاق زایمان...دردم هر لحظه بیشتر میشد...توی اتاق زایمان وقتی اون صندلی کذایی رو دیدم گریه ام گرفت چون با وجود بی حسی پاهام و دردی که داشتم اصلا نمی تونستم برم روی اون صندلی بشینم...دکتر از پرستار خواست تا همسرم رو صدا کنن...امید اومد...منو بغل کرد...و به آرومی روی اون صندلی نشوند...دلم نمی خواست از بغلش بیام بیرون...گریه ام گرفته بود...دکترم به امید گفت گه تا حداکثر نیم ساعت دیگه بچه به دنیا میاد...بیرون منتظر باشه تا بچه به دنیا اومد بیاد تو..

 ساعت ۴:۱۰ بود...من زور می زدم ولی انگار این پسره جاش توی لگنم راحت بود نه عقب میرفت نه جلو...ماما دستش رو گذاشت روی دنده های من و شکمم رو به پایین فشار میداد....نفسم دیگه بالا نمیومد...دردی که توی لگنم داشتم و فشاری که به دنده هام میومد اجازه نمی داد که برای همکاری کردن تمرکز  کنم ....شدیدا خسته بودم....یک بار...دوبار....یا علی کمکم کن....سه بار...نه دیگه نمی تونستم...یا فاطمه زهرا....چهاربار...خدایا دیگه نمی تونم...تکنیسین بیهوشی و پرستارهای توی اتاق برام دست می زدند و می گفتم یک زور دیگه ....موهاش پیداست....وای خدای من ...بچه ام خفه نشه...یا علی....و زور آخرساعت ۴:۵۵ بعد از ظهر....در یک لحظه پسرم ...عشقم و همه زندگیم از به دنیا اومد.....انگار خارج شدن اون همه چیز گرم از بدنم همه دردهام رو با خودش ببرد...آراد سر وته بود و من باهمه بیحالیم سرم رو بلند کردم تا صورتش رو ببینم...پسرم گریه می کرد و منم شروع به گریه کردم...اشک میریختم..سریع امید رو صدا کردن تو اتاق و وقتی وارد شد منو بغل کرد و شروع کرد به گریه...سه نفری اشک می ریختیم...من ...امید و پسرم که  توی بغل من بود....دوستش داشتم بینهایت....خدای من چه لحظه ای بود....ماما سریع صورت آراد رو چسبوند به بدن من و پسرم آروم خوابید....خون زیادی ازم رفته بود و تقریبا بیحال بودم.

 نیم ساعت بعد اتاق خلوت شد... من و دکترم موندیم...دکتر در حالیکه بخیه می زد کلی توصیه برای نگهداری از بخیه هام  میکرد...من خواب و بیدار بودم و اصلا حرفهاشو درست  نمی فهمیدم...ولی خیلی لذت بخش بود اون حالت خلسه ای که داشتم.... از اتاق زایمان با تخت آوردنم بیرون...خیلی تشنه بودم و شدیدا گرسنه...خوابم برد...هیچی نفهمیدم...ساعت ۷ شب بود...با صدای خواهر کوچیکه که برای دیدن من  اومده بود توی بلوک زایمان بیدار شدم...چقدر خوب بود...کلی باهم حرف زدیم...تشنه بودم...خواهری برام آبمیوه آورد...ساعت ۷:۳۰ بردنم توی بخش...از بلوک زایمان که اومدیم بیرن امید رو دیدم که هنوز چشماش می خندید...همه بودن...مامانم...مامان همسر...برادر همسر و خانومش...خواهر کوچیکه ....توی اتاقم همه اومدن و کلی حرف زدیم ...من درد داشتم ولی خوب بودم...دلم پسرم ور میخواست....شب خواهر بزرگه موند پیشم ...تا صبح بیدار بودیم و با آراد گوگولی بازی میکردیم...حرف زدیم و خندیدم...فرداش هم امید و مامانش ار صبح اومدن پیشم و تا ساعت ۴ که مرخصم کردن موندن...

خلاصه اینکه من اومدم خونه با پسرم....دردهام خیلی زیاد بود به دلیل فشار زیادی که به لگنم اومده بود و شدیدا خونریزی داشتم ...بخیه هام بدلیل بزرگ بودن سر آراد وحشتناک بود و من تا دوماه نمی تونستم راحت بشینم یا دستشویی برم ولی به نظرم زایمان طبیعی بدون درد از سزارین خیلی بهتره چون من همون روزهای اول راحت میتونستم بلند شم و کارهای پسرم رو خودم انجام  بدم و از همه مهمتر بعد از سه ماه من وزنم به قبل از بارداریم رسید و شکمم خیلی کوچک شد...

در آخر باید از کمکهای دکترم که برخلاف اکثر پزشکان این روزها واقعا برای من وقت گذاشت  تشکر ویژه کنم دکتری که دستمزدش نسبت به کاری که انجام داد و وقتی که از ساعت 10 صبح تا 7 شب برای من گذاشت اصلا چیز زیادی نبود.البته در دوران بارداریم هم از لحاظ روحی و هم جسمی کلی به من کمک کرد.

 

پایان

 

ممنون ازگلی عزیز مامان آراد کوچولو برای نوشتن و ارسال این خاطره زیبا.

تولد آراد- شهریور 88 – تهران (قسمت اول)

میخواستیم .........بهمن ماه 87 بعد از سه ماه که از آخرین عادت ماهیانه من میگذشت و آزمایش خونی که منفی بود و هزاران بیبی چکی که تست کرده بودم بعد از مشورت با دکترم تصمیم گرفتم یک سونوگرافی رحم و تخمدان بکنم تا علت این تاخیر عادت ماهیانه ام معلوم بشه...البته من قبل از این بارها و بارها عادت ماهیانه ام عقب افتاده بود حتی زمان دبیرستان به 6 ماه رسیده بود....علتش هم کم کاری تیروئید و کیستهای تخمدانم بود...بنابراین رفتم سونوگرافی و درعین ناباوری دکتر سونوگراف بهم گفت که باردارم و بچه ام الان 8 هفته اش است...یعنی من دوماهه باردار بودم و هیچ آزمایش و تستی اینو نشون نداده بود.....

اینطوری بود که من دوماه اول بارداریم رو گذروندم بدون اینکه بدونم.....در کل بارداری خوبی داشتم با وجودی که هر روز سر کار میرفتم و تا آخرین روزها حتی خودم رانندگی میکردم خدا رو شکر مشکلی برام پیش نیومد...اول شهریور 88 وقتی وارد ماه نهم شدم دکترم توصیه کرد که به دلیل باز شدن دهانه رحمم خونه بمونم و استراحت کنم اما این آقا پسر ما جاش خیلی راحت بود و اصلا دلش نمی خواست که به دنیا بیاد...

در دوران بارداری راجع به انواع زایمان تحقیقات زیادی انجام دادم...مدام در اینترنت بودم و از وبلاگهای مختلف تا مقالات متعدد خوندم تا تصمیم گرفتم طبیعی زایمان کنم ...دلیل اصلیم کمتر بودن عوارض بعد از زایمان طبیعی بود.....بعدش هم بخاطر انتخاب زایمان طبیعی به دنبال بیمارستانی گشتم که رسیدگیش خوب باشه چون ÷روسه زایمان طبیعی طولانیه و برخورد و نوع رسیدگی به بیمار برام خیلی مهم بود بنابراین بیمارستان عرفان واقع در سعادت آباد رو انتخاب کردم.

دوشنبه ۱۶ شهریور بخاطر کمر دردهای شدید شب قبل با دکترم تماس گرفتم و ازش خواستم بجای چهارشنبه امروز منو ویزیت کنه...اونم استقبال کرد....بعد از ظهر دوشنبه با همسری رفتیم دکتر...خیلی هیجان زده بودیم...دکتر معاینه ام کرد و گفت که دهانه رحمم ۳ سانت ونیم باز شده...بنابراین می تونم فردا برم بیمارستان !!!!!!!!!!!!

دکترم قبلا راجع به زایمان بی درد (اپیدورال) با من صحبت کرده بود ولی من چون از آسیبش به کمر می ترسیدم تصمیم گرفته بودم که زایمانم اپیدورال نباشه...ولی اون روز بخاطر کمر دردهای شب پیشش به رگ سیاتیک پام خیلی فشار اومده بود و من ترسیدم که گرفتگی رگ سیاتیکم مانع زایمان طبیعیم بشه واسه همین با همسرم تصمیم گرفتیم که اپیدورال کنم که بیحسی مانع گرفتگی رگ پام بشه...خلاصه با دکترم در این مورد صحبت کردم و قرار شد فردا برای زایمان طبیعی بی درد در بیمارستان عرفان ساعت ۸ اونجا باشم....

اون شب آخرین شب دونفره من وهمسری بود ....خیلی ذوق زده بودیم ...قرار بود که من از ساعت ۸ شب به بعد چیزی نخورم و کلی هم روغن کرچک بخورم....خلاصه من وهمسری در آخرین شب دونفره مون هات داگ اعلا خوردیمو بعدش همش به انتظار و هیجان گدشت...

برعکس اون چیزی که فکر می کردم شب تقریبا خوب خوابیدم وگاها دردهای شدیدی هر چند وقت یکبار منو بیدار میکرد....

صبح ساعت ۶:۳۰ بلند شدیم ....من رفتم دوش گرفتم و همسر هم کم کم داشت آماد ه میشد...توی این مدت من همش یکسری سفارش مثل تمیز بودن خونه....جا گردن لباسهای اضافه و.... رو به همسر یادآوری می کردم...اون هم در حالیکه کلی اضطراب داشت فقط می گفت چشم!!!!

ساعت ۷:۳۰ رفتیم دنبال مامانم....و تقریبا ساعت ۸:۳۰ بیمارستان بودیم...اون روز هوا فوق العاده خنک بود و واقعا لذت بخش....بیمارستان عرفان مثل همیشه خلوت بود و به محض ورود به بلوک زایمان پرسنل با خوش رفتاری زیاد از من استقبال کردن...مامان و امید موندن بیرون و من رفتم داخل اتاق درد!!!!!!....

 

(ادامه دارد)

 

تولد رایان کوچولو- مهر88- تهران

شب با امین نشستیم که فیلم "پالپ فیکشن" رو ببینیم . انقدر کشت و کشتار داشت که همون اول از خیرش گذشتیم . رفتم به تختم ولی طبق معمول چند هفته اخیر که بعد از یک ساعتی که خوابم نمی برد همه بالش ها و کوسن های دور و برم رو جمع کردم و رفتم تو اتاق رایان خوابیدم . اتاقش بهم آرامش می داد و معمولا زود خوابم می برد . ساعت حدود 3.5 بود که با یک درد از خواب پریدم و با فریادی از ته حلقم گفتم این چیه ؟ درد عجیبی بود خیلی شدید نبود ولی متفاوت بود . رفتم دستشویی یک آب به صورتم زدم و اومدم که بخوابم ولی درد دوباره اومد . به یاد حرف های منصوره افتادم که نوشته بود دردش بیشتر شبیه روده درد بوده تا درد پریود . اینم دقیقا همون طور بود  . منتها من چون همیشه سابقه دل پیچه دارم گفتم محتمل تر است که مال من اصلا درد زایمان نباشه . با این وجود انقدر هیجان زده بودم از اینکه این همون دردی باشه که انتظارش و می کشیدم  که موبایلم و آوردم به امید پیدا کردن یک دوره تناوب برای دردام و دوره تناوب 6 دقیقه یک بار رو بعد از اینکه چهار بار دردام تکرار شد پیدا کردم. مغزم شروع  کرده بود مثل ساعت کارهایی رو که باید قبل از رفتن به بیمارستان انجام بدیم مرور می کرد . لیستی که قبلا تهیه کرده بودم آوردم . ساک وسایل . دوربین . مدارک . پول.

سریع ساعت و طلاهام و در آوردم بالش ها یی که وسط اتاق بود جمع کردم و رفتم سراغ امین . وقتی بیدارش کردم و گفتم که دردام شروع شده اول هول کرده بود ولی بهش اطمینان دادم که حالا وقت زیادی دارم . گفتم نمازت رو بخون بعد می ریم . نمازش رو خوند و من هم بین گرفتن ول کردن های دردم تند تند همه جا رو جمع و جور می کردم . از در که خارج شدیم یک درد اومد سراغم . مجبور بودم چهار طبقه پله رو برم پایین درد که ول کرد سریع رفتیم پایین . همه جا خلوت و تاریک بود و ما بین دردهام می گفتیم و می خندیدیم به اورژانس ایرانمهر که رسیدیم و گفتم که مریض دکتر خواجوی هستم اولین شوک بهم وارد شد . دکتر خواجوی شب قبل یک کار فوری براش پیش اومده بود و مجبور شده بود به خارج از کشور برود . حس بدی داشتم من خواجوی رو به این خاطر انتخاب کرده بودم  که علاوه بر تجربه و علم بالایی که دارد تو زایمان طبیعی واقعا یک نقطه امید است برای آدم و حالا اون نبود . من رو سوار ویلچیر کردن و بردن بخش زایمان از اورژانس تا بخش زایمان سه باری درد گرفت و ول کرد . شیفت شب یک نرس ماما بود که بعدا فهمیدم حاظر شده بوده که بره و خیلی از سر رسیدن من راضی نبود . البته وقتی گفتم که دختر آقای کبیریان مسوول سی.اس.آر هستم کاملا من رو تحویل گرفت . شوک دوم رو البته خودش بهم وارد کرد و اون این بود که به محض دست زدن به شکمم گفت بچت خیلی بزرگه چه جوری می خواهی زایمان طبیعی بکنی . ایکاش می دونست که این حرفش تو اون لحظات چه تاثیر بدی می زاره . الان می دونم که اگر انقدر توی نه ماه بارداریم رو تمایلم به زایمان طبیعی پافشاری نمی کردم و مراحلش رو پیش خودم مرور نمی کردم یکی از حرفهای این پرستارها کافی بود که همون صبح تن به سزارین بدم .

یک خانم خیلی مهربون که کمک بهیار بود اومد و تختی رو که باید روش می خوابیدم آماده کرد و بعد شیوم کرد البته من 5شنبه رفته بودم پیش شراره و طفلی با هر زحمتی که بود من رو اپیلاسیون کرده بود و خدا رو شکر زیاد اذیت نشدم سر این قضیه . و بعد دراز کشیدم تا خانم پارسا تایم بگیره ببینه دردها با چه ریتمی تکرار می شوند . بعد از اینکه مطمین شد این ها درد زایمان هستند معاینم کرد و زنگ زد به خانم دکتر طهماسبی که قرار بود به جای دکتر خواجوی زایمان من رو انجام بده . گویا ازش پای تلفن در مورد من پرسیده بود و اون هم گفت که دختر آرومیه و همکاریش خوبه .

یک سری هم عدد به دکتر گفت که فهمیدم طول درد, فاصله دردها و مقدار باز شدن دهانه رحم و مقدار پایین اومدن سر بچه است. یک مریض دیگه آوردن تخت کناری که آماده بشه برای سزارین . بچه سومش بود دو تا پسر داشت و این بار دختر می خواست که خدا بهش داده بود . این ها رو بین گرفتن و رها کردن های دردام فهمیدم .  

ساعت حدود 9 بود و هر لحظه دردها شدید تر می شد و فاصله بینشون کمتر. طول خود دردها هم بیشتر و چقدر بی انصافن بعضی پرستارها و ماماها که تو اون حال بد دایم می گن این که چیزی نیست حالا از این بدتر هم میشه .و من با خودم می گفتم تا کجا قرار است دردها پیش بره . ولی الان که همه چیز تموم شده می دونم که خداوند هیچ دردی رو نمی ده که قبلش طاقت تحملش رو نداده باشه . اون هم درد زایمان که بسیار حساب شده و قابل پیش بینی است . درست است که خیلی وحشتناک است ولی وقتی بدونی که با یک ریتمی میاد و میره می شه براش برنامه ریزی کرد.

یک سری امین اومد تو اتاق و دستهامو گرفت . دردهام هر یک دقیقه میومد و می رفت . امین اشک می ریخت و با وحشت چهره منو نگاه می کرد . من فقط به خودم می پیچیدم و ناله می کردم و اون که هیچ کاری از دستش بر نمی اومد با چشماش ازم می خواست که طاقت بیارم . هر چند که بعدا فهمیدم که رفته بیرون و از دکتر خواسته که سزارینم کنن تا انقدر درد نکشم .  من فقط وقتی پیشم بود ازش خواستم برام دعا کنه . آخه عزیز من خیلی مومن است خدا همیشه به حرفاش گوش می ده .

تو فاصله ساعت 9 تا 10 کنترل خودم رو از دست داده بودم و فقط فریاد می زدم . گویا دکتر مادرم  و صدا زده بود تا بتونه من رو آروم کنه . مامان مثل یک فرشته نجات از راه رسید . تا اون لحظه ماما و دکتر فقط می گفتن داد نزن این که چیزی نیست ولی مامان اومد تا بگه چرا نباید داد بزنم .

تو چشماش نگاه کردم و گفتم مامان من میمیرم خیلی درد دارم . گریه می کرد ولی مثل همیشه یک کوه استوار بود که اومده بود  نجاتم بده دستامو گرفت و آروم شروع کرد به حرف زدن باهام . گفت درداتو حروم نکن عزیزم . نفس های عمیق بکش و به این فکر کن که هر دردی چقدر کوتاهه و تموم می شه . من ناله می کردم که درد بعدی الان دوباره شروع می شه ولی مامان گفت که اصلا به درد بعدی فکر هم نکن بگیر بخواب . تو فاصله هر درد تا درد بعدی بخواب. بعد همین جور که دستم تو دستش بود با من نفس کشید . با من درد کشید با من خوابید . فقط یادمه که بهش گفتم چقدر خوبه که اینجایی . و من توی 30 ثانیه درد نفس های عمیق عمیق می کشیدم به طوری که صدای نفسهام تو تمام اتاق می پیچید . با بینی دم و با دهان بازدم . شمردم 20 تا نفس بود و باور کردنی نیست که درد که می رفت من می خوابیدم . یک خواب خیلی عمیق انگار که هیچ دردی هرگز نبوده . به مامان گفتن بیرون باشه . و من از ساعت 10 دیگه تو اون اتاق نبودم اصلا گذشت زمان رو نمی فهمیدم . غرق شده بودم تو دم و بازدم هام و خواب های عمیقم که کمک می کرد لحظه به لحظه دنیا اومدن پسر عزیزم نزدیک تر بشه .

چندین بار در این بین خانم دکتر با دست به باز شدن رحمم کمک کرد که واقعا دردناک بود و از درد حس می کردم که دارم بیهوش می شم. معاینه کردن ها هم که عذابی بود الیم.

  ساعت 1 حس کردم که یک حرکت رو به پایین داخل رحمم بچه رو به پایین هول داد و یک فشار خیلی زیاد روی محل دفعم حس کردم وقتی به ماما گفتم گفت که از حالا هر بار که درد به اوجش می رسد باید فشار بیاری به سمت عقب . من که با خوندن خاطره منصوره آمادگیشو داشتم دست می زاشتم روی شکمم و وقتی می دیدم که درد به اوجش رسیده فشار می آوردم یکی از نرس ها هم یادم داد که رون هامو با دست بگیرم و چونمو خم کنم روی سینم و بعد زور بزنم . این هم واقعا کمک بزرگی بود . یک ساعت همون جا عمل فشار آوردن  رو انجام دادم . هر بار که درد شروع می شد سه تا زور محکم می تونستم بزنم و ماما بهم گفت که سر بچه دیده می شه . ساعت دو بهم گفتن که بلند شم و برم اتاق زایمان با پاهای خودم . و من آمادگی همه اینها رو داشتم . حقیقتا منصوره با نوشتن خاطرش یک خدمت بزرگ بهم کرده بود و من فقط می تونستم در اون لحظات دعاش کنم .

رفتم روی تخت زایمان و دست و پاهام و بستن به تخت . گفتن برای اینکه استریل است و دست نزنی ولی می دونستم برای چی دارن می بندن . قرار بود کار خیلی شاقی رو انجام بدم و ممکن بود بیافتم پایین .

وقتی دردم شروع شد و به اوج رسید فشار آوردن رو شروع کردم یک بار دو بار سه بار و درد تموم شد و من هنوز نتونسته بودم رایان رو به دنیا بیارم . یک پرستار در گوشم گفت بیشتر سعی کن وگرنه مجبور می شن از فورسپس استفاده کنند. یک بند توی دلم پاره شد . چقدر می ترسیدم از اینکه مجبور شن بچمو با فورسپس بیارن بیرون . دوباره درد شروع شد این بار با قدرت دو برابر زور می زدم ولی باز هم نشد . دکتر داد زد سرم که بچه بدجایی گیر کرده زور بزن . درد شروع شد و با خودم گفتم این بار یا بچمو به دنیا میارم یا نفسم و برای همیشه می برم . یک بار دو بار سه بار و بار چهارم یک فریاد زدم و فشاری آوردم که خودم هم باورم نمی شد . و بچه اومد بیرون من فقط نگران نگاهش می کردم و دکتر و پرستارها با عجله راه هواشو باز می کردن و پسر بلور من گریه کرد . من فقط هق هق می زدم و با بچم حرف می زدم . همه دردها تموم شده بود رایان اومده بود و تمام دردهای عالم رفته بود .

زیباترین حس عمرم رو داشتم آرامش مطلق . دیگر هیچ چیز برام سخت نبود . انگار اصلا جسم نبودم که دردی داشته باشم . سرتاپا جان بودم و جانان من رایان بود که با تمام توان به  دنیا اومدنشو داشت اعلام می کرد . پسرک 4.360 کیلویی من تمام بیمارستان رو از اومدنش باخبر کرد.و من به خودم می بالیدم که با همه انرژی های منفی که از پرستار گرفته تا ماما و دکتر به منی که گویا بعد از مدتها تنها مریض زایمان طبیعی اونها بودم وارد کرده بودن مقاومت کردم و تن به سزارین ندادم .

یک ساعت تو ریکاوری تنها بودم و برای خودم از شادی گریه کردم , با خدای خودم راز و نیاز کردم و برای اونهایی که تو لحظات درد فراموش کرده بودم دعا کنم دعا کردم . جالب است که خیلی ها حتی کسایی که مدتها بود به یادشون نبودم تو لحظات درد به یادم میومدن و براشون دعا می کردم.

کبوتر ها پشت پنجره اتاق ریکاوری بچه گذاشته بودن و من غرق صدای زریف جوجه های کبوتر ها بودم که وقتی مادرشون غذا میاورد همه اتاق پر از صداشون می شد و تو فکر پسر تازه متولد شده خودم که تا چند ساعت دیگه به آرزوی چندین ماهه خودم می رسیدم و شیرش می دادم .

 

پایان

 

تولد هوچهر کوچولو- مهر 86- شیراز

  شنبه، بیست و هشتم مهر هشتاد و شش، برای آخرین معاینه به پزشکم در شیراز مراجعه کردم. با رضایتمندی به صدای قلب دخترکم گوش فرا داد و از انجام آخرین معاینه برای احتراز از شروع دردهای زایمان سرباز زد. زمان زایمانم را یک یا دوهفته آینده تخمین زده بود. می گفت سر دخترکم کاملاً در لگن قرار دارد و احتمالاً زودتر متولد خواهد شد و شرایطم برای زایمان طبیعی عالیست. ساعات متمادی را برای شنیدن این جمله از دهان پزشکم پیاده روی کرده بودم و شادمانه نتیجه را برای آقای شیر بازگو کردم.

فردای آن روز وقتی آقای شیر به منزل مراجعت کرد، از او خواهش کردم برای خرید آخرین احتیاجاتم برای ساکی که باید با خود به بیمارستان می بردم به بازار برویم. آقای شیر گفت خسته است و فردا برویم. گفتم می ترسم فردا دیر باشد، خندید و گفت: "حرف دکتر جوگیرت کرده هان!" گفتم اما من احساس می کنم که بچه خیلی پایین آمده. به هر حال به بازار رفتیم ساکم را کامل کردم و به لباس های نوزادی که قرار بود محفلمان را سه نفره کند دست کشیدم و آنها را بوییدم، در ساک گذاشتم و زیپ ساک را بستم.

مانند همه شبهایی که در ماه نهم سپری کردم، از ساعت نه به بعد دردهایم شروع شد اما آن شب متفاوت بود و با دیدن لکه های بزرگ خون در ساعت یک و نیم شب دانستم که لحظه موعود فرا رسیده.

آقای شیر را بیدار کردم و با اضطراب به تصمیمی که گرفته بودم اندیشیدم؛ به تنهایی زایمان کردن در شهری غریب، به انتخاب زایمان طبیعی و به نیامدن مادرم و وعده مادرشوهرم که قرار بود بیاید و هنوز نیامده بود و آن شب در راه بود.

آن روزها بی ماشین مانده بودیم و در گیر و دار بد قولی های سایپا روزگار می گذراندیم. آژانس گرفتیم و به سمت بیمارستان روان شدیم و آژانس مورد نظر چیزی نبود جز یک پیکان جوانان مدل سال چهل و هفت که وارد هر دست انداز که میشد، نوزاد به حلقم می آمد و بر می گشت و درد در تمام بدنم زبانه می کشید. به مادرم تلفن کردم و گفتم که بیاید. گفتم که دارم به بیمارستان می روم. تلاش کرد آرامم کند. لرزش صدایم محسوس بود. تلاش می کردم ترسم را بپوشانم اما می دانستم که مادرم تیزبین تر از آن است که بفریبمش. با شکستن صدا در گلویم تلفن را قطع کردم و به سرعت، سیل اشک را که هجوم آوردند به پهنه صورتم پاک کردم تا آقای شیرم را نیازارم.

مادرم بارها خواهش کرده بود که برای زایمان به تهران بروم، چون دبیر بود و نمی توانست مدت نامعلومی به شیراز بیاید و کنارم بماند تا لحظه نامعلوم زایمان فرا برسد گفته بود دست از خیره سری بردارم و با سزارین کنار بیایم تا تاریخ مشخصی داشته باشد و همه خانواده کنارم باشند و به شیراز بیایند. پزشک هم به من گفته بود که از ماه هفتم اجازه جابجایی ندارم و اگر تصمیم به زایمان در تهران می گرفتم تقریباً چهار ماه (دوماه قبل و دوماه پس از زایمان) باید دور از خانه و آقای شیرم می بودم.

به بیمارستان رسیدیم و از همان ابتدا فاصله دردهایم پنج دقیقه ای بود و هر پنج دقیقه به مدت سی ثانیه درد می کشیدم. در آن ساعات نیمه شب، وقتی به سمت اتاقم می رفتم در بیمارستان هیچ کس نبود جز یک پرستار کشیک و یک خانم نظافتچی که چون گفتم می خواهم طبیعی زایمان کنم خندید و من باور نکردم آنچه او با پوزخندش به من رساند؛ همان پوزخندی که می گفت سزارین خواهی شد، اینجا کسی طبیعی زایمان نخواهد کرد! همه را سزارین می کنند!

پرستار معاینه ام کرد و فریادم به آسمان رفت و پرستار مرا کولی خواند و گفت:ساااااکتتتتتتتت، زشتههههههههه!

هر از گاهی که پرستار می آمد از او خواهش می کردم که اجازه دهند آقای شیر را به داخل راه دهند و او پاسخ می داد که ورود آقایان به بخش زنان ممنوع است و من می گفتم اینجا که پرنده پر نمی زند!

از لحظه ای که رسیدم هم پرستار و هم آقای شیر بارها و بارها با پزشکم تماس گرفتند و موبایل دکتر محترم خاموش بود و تلفن منزلش روی پیغام گیر.

تنها یک بار گوشی را برداشته و وعده آمدن داده بود و پرستار فاصله دردها و مابقی شرح حال را به او ارائه داده بود.

بارها به پزشکم گفته بودم :"خانم دکتر! من اینجا تنهام. مادرم نیست. اگه نصفه شب دردام شروع بشه شما می یاید؟" او هم پاسخ داده بود که خواهد آمد. گفته بود فرایند زایمان را نمی تواند تسریع کند و مسیری است که باید به تنهایی بپیمایم و من انتظار داشتم که برای دقایقی بیاید و آنگاه ترکم کند. اما او نیامد تا ساعت نه صبح فردا.

پرستار می گفت دهانه سرویکس هیچ پیشرفتی نداشته و همان دو سانتیمتری است که ابتدا به بیمارستان آمدم. ساعت هشت صبح آمپول فشار به من تزریق کردند تا شاید دهانه سرویکس باز شود. هنگام تزریق، به پرستار گفتم اگر فکر می کنید مرا سزارین خواهید کرد، خواهش می کنم این آمپول را تزریق نکنید و اجازه ندهید بیش از این درد بکشم.

ساعت نه، هدنرس* بیمارستان آمد و گفت قیافه ام برایش آشناست. آمدم توضیح بدهم که در دوران بارداری برای انتخاب شیوه زایمان (سزارین یا طبیعی) و بیمارستان به آنان مراجعه کرده ام که درد شروع شد و صدایم خفه شد و ناگاه بهت زده گفت:" آهان! شما همون خانم خوشتیپی هستی که از تهران اومده بودی؟اصلاً نشناختمت!"  آنقدر درد کشیده بودم که شکلم تغییر کرده بود! یکی از پرستارها به هدنرس گفت: "مادرشوهرش پشت دره و خیلی اصرار داره که داخل بیاد، چه کنیم؟ پزشکش هم هنوز نیومده." هدنرس پاسخ داد: "اینجا اتاق زایمانه، ورود ممنوعه. حالا اگه مادرش بود یک چیزی اما مادرشوهرش نمی تونه بیاد. پزشکش حتی برای یک نظارت کوتاه هم نیومده؟!" به هدنرس گفتم: "مادرم نیست. می شه اجازه بدید مادرشوهرم بیاد داخل؟ " گفت نمی شود.

هدنرس و دار و دسته اش ترکم کردند و من ماندم و کوهی از دردهای بی انتها. هیچ کس نبود و تنها آقای شیر نمی دانم چگونه موبایلم را با یک نظافتچی یا کس دیگر که امروز به خاطر نمی آورم، داخل فرستاد. خواهرم تلفن کرد و پرسید خیلی درد داری؟ گفتم آره و در همان لحظه، موعد درد کشیدن رسید و گوشی را  قطع کردم. هیچ کس آن اطراف نمی پلکید و تنها یک نظافتچی رد شد و فریاد کشیدم کمک! کسی پاسخ نداد. ظاهراً گوششان پر بود از این کمک خواستن ها. به شدت از انتخاب زایمان طبیعی پشیمان شده بودم و به خود لعنت می فرستادم و می گفتم چطور خود را شجاع فرض کردی؟! سایه مرگ را بالای سرم می دیدم. تنها شاد بودم که موبایلم کنارم است و می توانم اگر آخرین لحظات فرا رسید با آقای شیرم وداع کنم. خواستم فریاد بکشم مامان ن ن! اما یادم آمد که بارها مرا منع کرده بود از اینگونه تنها زاییدن و کلمه مامان را خوردم و به جایش گفتم خدایا کمک.

به مادرم اندیشیدم که در دقایقی که مرا به دنیا می آورد در آمریکا بود و همسرش و والدینش تا آخرین دقایق کنارش ایستاده بودند و  من اینجا تنها........ .

ساعت یازده شد و هر یک ربع یک بار می آمدند و معاینات دردناکشان را انجام می دادند و می گفتند بی تغییر است و باز تنها رهایم می کردند. پزشک تنها ساعت نه صبح آمد و گفته بود آمپول فشار به او تزریق کنید و رفته بود.

مامایی آمد و گفت: خانم! شما تنها هستید؟ گفتم بله تنها هستم. گفت: می خوای کمکت کنم؟ اگه کسی کمکت نکنه تا فردا به همین وضعیت می مونی. گفتم ممنون می شم کمکم کنی و به پزشکم اندیشیدم که می توانست به جای این ماما مرا دریابد و تنها ترکم کرده بود بی هیچ حرف امیدوارکننده ای یا کمکی.

ماما  کمک کرد و سرویکس باز شد و گفت حالا پنج سانت باز شده و میشه به متخصص بیهوشی تلفن کنیم. می خواستم مثلاً زایمان بدون درد داشته باشم با تزریق آمپول بی حسی در نخاعم و تا آن لحظه ده ساعت درد کشیده و از ده ساعت دوساعت را با دردهای شدید سپری کرده بودم.

ساعت دوازده ظهر بود و گفتند تا نیم ساعت دیگر دخترکم در آغوشم خواهد بود. ماما آمد و کیسه آب را پاره کرد و ناگاه کفت: بچه مدفوع کرده. کاغذی آوردند تا امضایش کنم و من پیش از این آن را مطالعه کرده بودم و حال میان دردهای بی پایان آن را به دستم دادند تا امضایش کنم. کاغذی که می دانستم در آن نوشته است مسوولیت سزارین را خود به عهده گرفته ام و از عواقبش آگاه هستم و... . پیش از این یک دکتر زنان این کاغذ را به من داده بود تا بخوانم و بدانم تفاوت میان سزارین و طبیعی را. امروز این کاغذ را به بیماری که حال خود را نمی دانست و همسر نگرانش که او هم ناخوانده امضا خواهدش کرد می دادند تا امضایش کند.

مرا به آقای شیر تحویل دادند تا با ویلچیر به طبقه دیگر برای سزارین اورژانسی به اتاق عمل برساند. ده دقیقه روی ویلچیر نشسته بودم تا به اصطلاح اتاق عمل را آماده کنند و یک بار به گمانم از درد بی هوش شدم و با فریاد آقای شیر به خود آمدم که فریاد می کشید کسی نمی خواهد همسرش را از او تحویل بگیرد و من بعدها به این می اندیشیدم که چرا نباید با برانکارد مرا می بردند و   

چطور جرات کردند یک زن زائو را در دقایق واپسین پیش از تولد کودکش، این گونه روی صندلی بنشانند که اگر از دردهای بیمار بیچاره هم که صرفنظر کنیم، هر آن امکان خفگی نوزاد وجود داشت.

آمدند و از من خواستند تا از روی ویلچیر به روی برانکارد بروم. بماند که چه جیغ ها کشیدم از درد این جابجایی اما آنچه روحم را می آزرد، کارگر مردی بود که آنجا کار می کرد و من با لباسی که یقه بسیار بازی داشت باید از روی ویلچیر به روی تخت می رفتم و اینکه مانند یک گوسفند با من رفتار شده بود. در حالیکه از زیر پایم خونابه روان بود و به خود زحمت قرار دادن پارچه ای زیر پای من آبرومند را نداده بودند به خارج از بخش زنان رانده شده بودم. در همین شرایط با آسانسور عمومی به همراه همسرم به طبقه دیگر رفتیم و حتی ساکم را به من ندادند تا از محتویاتش استفاده کنم و همسرم،  مادرش و همان مرد نظافتچی نظاره گر این منظره کریه و توهین آمیز بودند. تنها اشک می ریختم و می گفتم زمین کثیف شد و مادر شوهرم دلداریم می داد.

متخصص بیهوشی بالای سرم آمد و خودش را معرفی کرد و گفت من متخصص بیهوشی شما هستم. شانسش همان بود که نای مشت زدن نداشتم. چون اگر توان مشت زدن داشتم، مشتی حوله صورتش می کردم و می گفتم وقت را بابت معرفی کردن تلف نکن و سریع بیهوشم کن.

به یاد می آورم که تنها فریاد می کشیدم بیهوشم کنید بیهوشم کنید. دکترم بالای سرم آمد و سلام کرد و من تنها با نفرت نگاهش کردم.

پزشک محترم ظلمش را به فنا دادن خون بند ناف کامل کرد. با مرکز رویان برای ذخیره خون بند ناف قرارداد بسته بودیم و چون شیراز مرکز نگهداری نداشت با مشقت بسیار کلمن حاوی خون بندناف را که باید در کمتر از دوساعت بعد از خونگیری به مرکز می رسید، به تهران رساندیم و مرکز رویان اعلام کرد که خون کافی گرفته نشده. از ماه های نخستین درباره بندناف با پزشکم صحبت کرده بودم و سی دی آموزش خون گرفتن را در ماه هفتم به او داده بودم اما در اتاق زایمان کار را به یک پرستار محول کرده بود. از پولی که به هدر رفت که بگذریم یک نعمت تضمین سلامتی بزرگ را از دخترم سلب نمود.

وقتی به هوش آمدم، آقای شیر بالای سرم بود و مرا به اتاقم بردند و باز از من خواستند تا از روی برانکارد به روی تخت بروم و من باز می اندیشیدم که چطور می شد من روی همان تخت می ماندم. باز هم با ناله، روی تخت دیگر رفتم که تنها آنان که تجربه کرده اند می دانند چه دردی دارد این جابجایی. آقای شیر هم فیلم می گرفت از من تا به قول خودش روزی این فیلم ها را به هوچهر نشان بدهد تا بداند قدر مادرش را. آمد بالای سرم و گفت دخترم زیباست اما خیلی سبزه است. هوچهرکم  در اثر فشارها کبود بود و هیچ فکر نمی کردم سفیدی پوست امروزش را ببینم. از من پرسید می خواهم دخترکم را ببینم و من پاسخ دادم نه. ناتوان تر از آن بودم که متحمل این لحظه بزرگ در زندگیم باشم. دیگربار که بیدار شدم دخترکم را خواستم و آن لحظه بزرگ اتفاق افتاد و ثمره آن رنجها را در آغوشم نهادند. سزارین حلقه ای گمشده ایجاد می کند که مادر شدنم را به چشم  ندیدم، تنها کودکی در آغوشم نهادند و گفتند که مادرش هستم. اما امروز آن حلقه گمشده هم در لابلای برگ های زمان گم شده است و من مادرم. مادر هوچهر.

در بیمارستان مریض های اتاق های مجاور به ملاقاتم آمدند. میانشان زنانی بودند که پیش از زایمان در بیمارستان بستری شده و چند روز دیگر برایشان وقت زایمان تعیین کرده بودند. می گفتند صدای فریادهایم را شنیده اند. با فریاد "بیهوشم کنید" بیهوش شده بودم و ظاهراً به همین دلیل با فریاد به هوش آمده بودم. ترسیده بودند و می خواستند از زایمان بپرسند. مادران دلواپسشان هم کنارشان ایستاده بودند؛ مادرانی که خود چندین بار رنج زایمان طبیعی را به جان خریده بودند اما برای سزارین دخترانشان نگران بودند. نگاهی به آنان انداختم و با لبخند گفتم نگران نباشید. شما مادرانتان کنارتان هستند و رو به مادرانشان گفتم شما چرا می ترسید، شما که تجربه چند زایمان دارید! یکی از مادران گفت: شما طاقت ما را ندارید. شما فرزندان پفک و چیپس و روغن نباتی هستید!

 

ساعت چهارعصر مادرم رسید با یک دسته گل و اولین نوه اش را دید. نوه سه کیلو و صد گرمی و چهل و نه سانتی اش را. بی آنکه بداند بارها در دلم صدایش کردم و به او محتاج بودم.

                                        

پس از گذشت دوسال و اندی امروز توانستم آن خاطره تلخ را که پایان شیرینی داشت ثبت کنم. هربار تلاش کردم آن روزها را ثبت کنم اشک مجال نوشتن نمی داد. امروز پیر زمان سختی های گذشته را با فراموشی نرم کرده است و می دانم زایمان کشنده نخواهد بود، اگر پزشک خوبی در کنارمان داشته باشیم. می دانم هراس آور است اما پایانش بی نظیر است

 

والسلام.

 

  پی نوشت: برخی دوستان از اینکه صفحه با مشکل باز میشه و پیغام خطر موقع بازکردن وبلاگ می باد گله داشتند. آیا این مشکل رو همه دارند. کسی پیشنهادی برای رفع این مشکل داره؟ 

 

*headnurse

تولد نرگس کوچولو- شهریور 88- ایران- قسمت سوم و پایانی

...

چند بار پیشنهاد کرد بلند شوم و بروم سر توالت فرنگی بنشینم، اما من به بلند شدن از روی تخت فکر هم نمی‌کردم. یک ماما بالای سرم ماند و ضیایی رفت. من سعی می‌کردم بین انقباض‌ها نیرویم را جمع کنم و با تمام نیرو زور بزنم، اما خودم هم حس می‌کردم که هیچ پیشرفتی نمی‌کنم. یک پرستار بالای سرم بود و با پنبه خیس صورتم را خیس می‌کرد. می‌گفت صورتم قرمز قرمز شده. از شدت فشار وارده بود. پیشرفتی نمی‌کردم. ضیایی دوباره آمد بالای سرم. باز سعی کرد با دستش راهنمایی‌ام کند. چند بار تاکید کرد که زور را به انتهای روده بیاورم، نه به جلو. سعی کردم همین کار را بکنم. این بار ضیایی گفت «آفرین! همینه! همین طوری باید زور بزنی.» تازه یاد گرفته بودم. ضیایی تشویقم می‌کرد و من سعی می‌کردم با تمام قوا زور بزنم. گاهی حس می‌کردم الان است که شکمم از شدت فشار بترکد. راستش حتی گاهی می‌ترسیدم با شدت بیشتری زور بزنم، بس که درد داشت. ضیایی هی تشویقم می‌کرد و می‌گفت چند تا زور دیگه بزنی، می‌ریم اتاق زایمان (اگرچه این اصلا تشویق خوبی نبود، چون من عمرا دلم نمی‌خواست از جایم تکان بخورم!). چند تا انقباض آمد و رفت تا بالاخره ضیایی گفت «دارم سر بچه‌تو می‌بینم. بلند شو بریم اتاق زایمان.» بلند شو بریم؟! شوخی می‌کنی؟! مگر می‌توانستم بلند شوم؟! داشتم از درد جان می‌دادم! ضیایی گفت: «بلند شو! الان انقباض بعدی می‌رسه و دیگه نمی‌تونی راه بری.» گفتم «نمی‌تونم بلند شم!» ضیایی دستم را گرفت و کشید. به زحمت بلند شدم. انقباض بعدی آمد. نشستم همان جا روی زمین! ضیایی داد زد سرم «بلند شو! الان همین جای می‌زایی!» گریه می‌کردم. گفتم «خب بذار بزام!!» ضیایی به زور بلندم کرد و کشان کشان بردم تا اتاق زایمان. یک تخت بود، شبیه تخت‌های معاینه. وای خدا! دو تا پله داشت! مثل دو بار جان کندن بود بالا رفتن از آن پله‌ها! خوابیدم روی تخت و پاهایم را گذاشتم روی جاهایی که بود. دکتر خودم آمد. تی‌شرت قرمز پوشیده بود و موهایش را از پشت بسته بود! زیرم، روی پاهام و روی شکمم پارچه‌های استریل انداختند. یکی آمد و موهایم را تراشید و بتادین ریخت روی پاهایم. درد داشت. هر حرکتی و هر تکانی و هر اشاره‌ای درد داشت. نمی‌دانستم باید منتظر چه چیزی باشم. مهم هم نبود. برای هر چیزی و هر اتفاقی کاملا تسلیم بودم. دیگر توانی برای مخالفت با چیزی نداشتم. مثل یک تکه گوشت بی‌جان افتاده بودم و درد می‌کشیدم. حالا وسط آن هیر و ویر دکتر داشت برای ضیایی تعریف می‌کرد که این مریضم چقدر خوش‌اخلاق است و فوق لیسانس دارد و ال است و بل است!! واقعا دکتر سرخوشی بود! ضیایی دو تا دسته روی تخت را نشان داد و گفت وقتی انقباضی رسید، این دسته‌ها را بگیر، خودت را بالا بکش و زور بزن. انقباضی رسید. زور می‌زدم. حس می‌کردم که از درد دارم شکافته می‌شوم! بعد فهمیدم که سر بچه وارد واژن شده بوده. من جیغ می‌زدم و زور. ضیایی می‌گفت: «جیغ نزن، زور بزن!» من زور می‌زدم و جیغ. دکتر گفت میخوام یه سوزن بهت بزنم. زد؟ کی زد؟ اصلا حس نکردم. وسط آن همه درد، درد یک سوزن اصلا حس نمی‌شد! فقط دیدم که دست دکتر با یک چاقو به سمت من رفت و برگشت. هیچ دردی حس نکردم، اما گویا اپیزیوتمی شده بودم. انقباض بعدی رسید. زور زدم. ناگهان حس کردم اتفاقی افتاد. ضیایی گفت «سر بچه‌ات اومده بیرون. می‌خوای آینه بگیرم، ببینی‌اش؟» گفتم «نه!» گفت «نمی‌خوای؟» داد زدم: «نه! نمی‌خوام!» شانه‌های بچه گیر کرده بود. می‌دیدم که دکتر دارد کلنجار می‌رود. دکتر گفت «زور بزن!» دیگر نمی‌توانستم «نمی‌تونم!» دکتر دعوایم کرد: «بچه‌ات بدجایی مونده. زور بزن!» ترسیدم. ترسیدم اتفاقی برای نرگسم بیافتد. ناگهان انگار نیرویی از ورای تنم آمد و با تمام توان زور زدم. دلم خالی شد. دیدم که ضیایی موجود کوچک بدرنگی را بلند کرد و گذاشت توی تخت شیشه‌ای کنار تخت من. من حیرت‌زده شاهد این صحنه بودم. باورم نمی‌شد این موجود همین الان از شکم من بیرون آمده باشد! گفتم: «این بچه منه؟!» ضیایی گفت بله. گفتم «پس چرا انقدر کبوده؟ چرا گریه نمی‌کنه؟» نزدیک بود سکته کنم. نکند اتفاقی برای بچه‌ام افتاده؟ ضیایی گفت «کجاش کبوده؟! گریه هم کرد، نشنیدی؟» سر تکان دادم که نه. بلندش کرد و زد پشتش و گریه کرد. گفت «بیا! این هم گریه‌اش!» گفتم «نزن‌اش!»

ساعت 10 دقیقه به 9 صبح بود.

جان در بدنم نبود، اما انگار ناگهان سبک شده بودم. همه چیز تمام شده بود و حالا نرگس کوچک من آن کنار بود. باورم نمی‌شد آن موجود کوچک مچاله بچه من باشد. نگاهش کردم. گفتم «تو بودی اون تو؟! یعنی تو دختر منی؟!» دکتر روی شکمم را فشار می‌داد و سعی می‌کرد جفت را خارج کند. آه و ناله می‌کردم. دکتر گفت «چرا انقدر آه و ناله می‌کنی؟! دارم کارمو می‌کنم دیگه!» گفتم «خب شما کارتون رو بکنید، من هم آه و ناله‌ام رو!» دکتر خندید. رفت سراغ بخیه زدن. من هیچی حس نمی‌کردم. پرستار به دکتر کمک می‌کرد. یک نخ بخیه تمام شد. دکتر به پرستار گفت: «ا! چرا دو تا نخ باز کردی؟ من همیشه با یکی تمومش می‌کنم.» بعد گفت «خیله خب، حالا که باز کردی، می‌زنم!» گفتم «بی‌خیال دکتر! پوست منه‌ها!» دکتر خندید و گفت «حالا بازش کرده دیگه، چی کارش کنم؟» گفتم «شما بده‌اش به من خودم یه کاری‌اش می‌کنم!!» باورم نمی‌شد که همه چیز تمام شده است. یعنی این منم که دارم با دکتر شوخی می‌کنم و می‌خندم؟! دکتر بخیه‌هایش را می‌زد. ضیایی گفت «می‌خوای بچه‌تو بذارم روی سینه‌ات؟» گفتم «آره.» بچه را بلند کرد، لباسم را بالا زد و بچه را گذاشت روی پوستم و یک پارچه استریل انداخت رویش. نگاهش کردم. چشم‌هایش باز باز بود. سیاه و درشت، مثل دو تا دکمه گرد! داشت برّ و برّ من را نگاه می‌کرد! از نگاهش خنده‌ام گرفته بود! گفتم: «تو فسقلی بودی، اون همه لگد می‌زدی؟!» دلم می‌خواست بلند شوم و در آغوش بگیرمش اما تنم شروع کرده بود به لرزیدن. لرزشم هی بیشتر و بیشتر می‌شد، طوری که دندان‌هایم به هم می‌خورد. پاهایم روی گیره‌ها نمی‌ماند. ترسیدم نرگس بیافتد. گفتم، آمدند و بلندش کردند. دکتر گفت «لرزشت طبیعیه. نگران نباش.» بالاخره کار دکتر تمام شد. پرستار آمد و کمکم کرد تا بلند شوم و روی ویلچر بنشینم. گفتم: «پس بچه‌ام...؟» پرستار گفت «میاریمش، نگران نباش!» مرا برد به یک اتاق کوچک در گوشه‌ی خلوتی از بخش و کمک کرد روی تخت بخوابم. دو تا پتو رویم انداخت و برایم خرما و چند تا آبمیوه آورد. نرگس را هم گذاشتند کنارم. نرگس چنان هشیار بود که آدم خنده‌اش می‌گرفت! انگار نه انگار تجربه‌ای به این سختی را با هم پشت سر گذاشته‌ایم. چشم‌هایش را تا جایی که می‌شد باز کرده بود و به من خیره شده بود. قیافه‌اش اصلا شبیه نوزادهایی که دیده بودم، نبود. مثل آدم بود، نه مثل جوجه! نصف جعبه خرما را خوردم و دو تا آبمیوه را تا ته فرستادم توی دهنم. داشتم از گرسنگی و سرما می‌مردم. سعی کردم بهش شیر بدهم. سینه‌ام را گذاشتم توی دهن کوچکش و نرگس فوری شروع به مکیدن کرد. داشتم به نرگس شیر می‌دادم؛ باورم نمی‌شد! این واقعا بچه من بود و من واقعا داشتم به او شیر می‌دادم! آن طرف صدای پرستارها می‌آمد که بعد از یک روز کاری سخت، داشتند صبحانه می‌‌خوردند. یکی داشت در مورد حلواارده حرف می‌زد. وای... چقدر دلم حلواارده می‌خواست. یک چیزی که اندکی از انرژی رفته‌ام را برگرداند. پرستار آمد و دخترم را برد تا به پدرش و بقیه که آن بیرون بودند، نشانش بدهد. رفت و برگشت و برایم شیر و شیرکاکائو آورده بود. گفت «دخترت کپی باباشه، تو هم کپی مامانتی!» نرگس را گذاشت کنارم. لرزشم کم شده بود، اما از بی‌حالی داشت خوابم می‌برد. نرگس همچنان سرحال و هشیار بود. من انگشتم را گذاشتم لای دست کوچکش و خوابم برد.

یک موقعی فهمیدم که آمدند و نرگس را بردند که بشویند و وزنش کنند و این چیزها. من نمی‌توانستم بیدار بمانم. یک ساعتی خوابیدم و بعد از پرستار خواستم که موبایلم را برایم بیاورد. می‌خواستم با رضا حرف بزنم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. چقدر آرزو می‌کردم حالا پیشم باشد.

موبایلم را آورد، اما آنجا آنتن نمی‌داد. با کلی زور و زحمت بالاخره شماره‌اش را گرفتم. صدایش را که شنیدم، اشک‌هایم جاری شد. دخترمان را دیده بود. گفت «این که کچل نبود!!» و خندیدیم. بعد شروع کردم به اس‌ام‌اس زدن برای همه که خبر تولد نرگس را بدهم. جواب‌هایشان بعد که وارد بخش شدم رسید. کلی تبریک و بوس و این چیزها!

خسته شده بودم. خواستم که ببرندم توی بخش. گفتند دو ساعت باید اینجا بمانی. چیزی تا ساعت 11 نمانده بود. یک پرستار آمد و بلندم کرد تا بروم دستشویی. واقعا سخت بود. وقتی بلند شدم، سرم گیج رفت. کمی آبمیوه شیرین خوردم. رفتم توی دستشویی. سراپایم خون و بتادین بود. خودم را شستم، لباس زیر یکبار مصرف و پوشک‌های بزرگی را که پرستار برایم آورد گذاشتم و با کمک خودش لباسم را عوض کردم. دست‌هایم را شستم و به صورتم آب زدم. لباس قبلی را همان جا انداختم دور. لباس جدید، یک پیراهن بلند و گشاد صورتی بود. سرمم را که تمام شده بود، کندند. نشاندنم روی ویلچر و یک شنل مشکی تنم کردند و روی سرم یکی از این کلاه سبزهای اتاق عمل گذاشتند. بالاخره داشتم می‌رفتم بیرون. می‌دانستم که آن بیرون مادرم، رضا و مادر و پدر رضا منتظرم هستند. صورتم زرد زرد بود و جان در بدنم نبود اما سعی کردم کمی لبخند بزنم تا از نگرانی دربیایند. در بخش زایمان باز شد و من رفتم بیرون. چشم‌های مادرم و مادر رضا از بس گریه کرده بودند اندازه توپ شده بود. بعدا فهمیدم طفلکی‌ها صدای تمام داد و فریادهای من را شنیده بودند و گریه کرده بودند. اگر می‌دانستم که صدایم بیرون می‌رود، کمی مراعات می‌کردم! مامانم بغلم کرد و تبریک گفت. مادر رضا هم. بعد... رضا آمد. بوسیدم. اشک‌هایم آمد. چقدر دلم می‌خواست توی بغلش باشم و گریه کنم. نمی‌دانم چرا. فقط می‌دانستم خیلی خسته‌ام.

توی یک اتاق خصوصی مستقر شدیم. نرگس را گذاشته بودند توی یک تخت چرخدار و آوردند. لباسهای بیمارستان تنش بود و خوابیده بود. مامانم پیشم ماند و بقیه رفتند که برای ساعت ملاقات برگردند. بقیه هم آمدند. از خواهر و برادر من و رضا تا رفقای خودم. من نا نداشتم. دردهای بخیه زیاد نبود، اما بی‌جان بودم. خون‌ریزی شدیدی هم داشتم. نرگس هم تمام مدت خواب بود و چشم‌هایش را باز هم نکرد! مادر رضا هم برایم حلواارده آورد! مثل نخورده‌ها خالی خالی خوردمش! عجب چسبید.

شب اول، شب سختی بود. نرگس تا صبح نخوابید و مامان طفلکی تا صبح روی دست نگهش داشت. از اتاق‌های دیگر صدای ناله و استفراغ و گریه سزارینی‌ها می‌آمد. چند تا نوزاد طفلکی هم که مادرهایشان حال‌شان خیلی ناجور بود، توی اتاق نوزادان بودند و صدای گریه‌شان تا صبح بخش را پر کرده بود. خیلی دلم به حال‌شان سوخت و خدا را شکر کردم که حالم آنقدر خوب هست که بتوانم بنشینم، بچه‌ام را بغل کنم و شیر بدهم.

فردایش دکتر خودم معاینه کرد و ترخیصم کرد و پزشک اطفال هم آمد و نرگس را دید. وزنش 3200 بود، قدش 50 و دور سرش هم 34. رفلکس‌هایش خیلی خوب بود و گردنش را هم نگه می‌داشت!

10 صبح ترخیص شدیم و لباس پوشیدم تا برویم خانه. وقتی از جلوی در اتاق‌های دیگر رد می‌شدم، همه زائوهای دیروز را دیدم. همان‌هایی را که شیک و تر و تمیز آمده بودند و سزارین شده بودند. حالا مثل تکه‌های بی‌جان گوشت و استخوان و ورم روی تخت‌ها افتاده بودند و نای تکان خوردن نداشتند. راستش این است که ته دلم خوشحال بودم که جای آن‌ها نیستم. حدس زدم حالا دارند همه شکرهایی را که دیروز کرده بودند (برای این که جای من نیستند) پس می‌گیرند!

تمام شد.

همان روز همه چیز تمام شد.

زایمان با آن همه درد و سختی تبدیل به یک خاطره دور، سخت و البته افتخار آمیز شده که می‌توانم برای بقیه تعریف کنم. تمام درد وحشتناکی که این همه از آن می‌ترسند، به سرعت فراموش شد و کسی هم از درد نمرد! همان طور که حدس‌اش را می‌زدم!

 

پایان

 

این خاطره قشنگ با قلم زیبای مامان نرگس کوچولو نوشته شده. از ایشون ممنونیم و آرزوی سلامتی و بهروزی داریم براشون 

تولد نرگس کوچولو- شهریور 88- ایران- قسمت دوم

...

پرستار بلندم کرد و گفت بروم دستشویی. گفت «به طور کامل روده‌هایت را خالی کن و خون و آب روی تنت را هم بشور و بیا.» چه کار سختی! نشستم روی توالت فرنگی، اما دلم می‌خواست تا ابد همان جا بمانم! درد می‌آمد و می‌رفت و من توان بلند شدن نداشتم. بالاخره پرستار آمد دنبالم و بلندم کرد. داشتیم می‌رفتیم توی اتاقی که بالایش نوشته بود «لیبر». یک لحظه مادر رضا را دیدم که دم در ایستاده بود. چشم‌های او هم خیس بود. گفت: «بذار سزارین‌ات کنن، تموم شه.» لبخندی زدم و با آخرین انرژی باقی مانده دستی برایش تکان دادم و رفتم. رضا رفته بود دنبال گرفتن پول از بانک و ریختن به حساب بیمارستان و کارهای دیگر مربوط به بیمه و بیمه مکمل. همان اول زنگ زده بود که پدر رضا بیاید. پدر رضا خودش پزشک همان بیمارستان بود و حضورش حتما کمک‌مان می‌کرد.

اتاق لیبر، اتاقی بود با چهار تخت که بین‌شان پرده بود و برای معاینه داخلی کشیده می‌شدند. من خوابیدم روی تخت نزدیک در. برای چندمین بار یکی نبض بچه را کنترل کرد و معاینه داخلی شدم. برایم سرم وصل کردند. آن روز خیلی شلوغ بود. بعدا فهمیدم که چون 31 شهریور بود، آن‌هایی که هفته اول مهر بودند و می‌خواستند بچه‌شان نیمه اولی شود هم زایمان‌شان را انداخته بودند آن روز. نکته دیگر که بعدا فهمیدم این بود که آن روز تنها زایمان طبیعی بیمارستان من بودم و بقیه همه سزارینی بودند. من درد می‌کشیدم و درد می‌کشیدم و درد می‌کشیدم. تخت‌های مجاور من از سزارینی‌ها پر و خالی می‌شد و من همچنان همان جا افتاده بودم و ناله و واویلا می‌کردم. آن‌ها خیلی خوشگل و ترگل و ورگل می‌آمدند، می‌خوابیدند، برایشان سرم و سوند وصل می‌کردند و منتظر می‌ماندند تا اتاق عمل خالی شود و بروند. یکی که آن قدر آرایش کرده بود که گفتند باید برود و صورتش را بشوید، این طوری نمی‌شود داخل اتاق عمل شود! سوژه اتاق هم من بودم! همه‌شان خیره شده بودند به من. قیافه‌هایشان دیدنی بود. در همان شرایط ناجور از دیدن صورت‌هایشان خنده‌ام می‌گرفت! چنان با وحشت به من نگاه می‌کردند که کم مانده بود گریه‌شان بگیرد! مطمئن بودم که دارند ته دل‌شان خدا را شکر می‌کنند که جای من نیستند. آن وسط، یکی‌شان هم سوالی پرسید که بی‌نظیر بود. بین دو تا انقباض، پرسید: «خیلی درد داره؟!» جان توی تنم نبود، وگرنه غش می‌کردم از خنده! نه پس! درد ندارم! محض پر کردن اوقات فراغت دارم خدا و پیغمبر را صدا می‌زنم!! گفتم: «فقط دلم می‌خواد بخوابم و وقتی چشمامو باز می‌کنم، همه چیز تموم شده باشه.»

این واقعیت بود. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که بتوانم بخوابم. وقتی انقباض می‌آمد، ناله می‌کردم، داد می‌زدم، خدا را صدا می‌زدم، اسم نرگس را می‌آوردم، نفسم حبس می‌شد، صورتم فشرده می‌شد و خون توی صورتم می‌دوید. نمی‌توانستم داد نزنم. درد داشت. دردی که هر بار بدتر از بار قبل بود. فکر می‌کردم از درد می‌میرم به زودی. اما انقباض تمام می‌شد و من نمرده بودم! بین دردها از فرط بی‌حالی و خستگی خوابم می‌برد. آرزو می‌کردم این بار چند ثانیه بیشتر بخوابم، اما ناگهان ضربه‌ای در شکمم حس می‌کردم و با درد بیدار می‌شدم. دهانم خشک شده بود از بس نفس نفس زده بودم. به یکی از پرستارها گفتم «تو رو خدا یه چیکه آب بهم بدین.» برایم آب آورد و به همراهانم سپرد برایم آب‌میوه شیرین بیاورند. آب‌میوه را ریخته بود توی لیوان و خودش می‌آمد و کم کم بهم می‌داد تا بخورم. نمی‌خواستم، اما مجبورم می‌کرد. می‌گفت اگر نخوری، جان نداری زور بزنی. یکی از پرستارها هم دائم می‌آمد و صدای قلب بچه را چک می‌کرد. ضیایی هم می‌آمد، معاینه داخلی می‌کرد، بهم دل‌داری می‌داد، به اسم کوچک صدایم می‌کرد، از دانشگاه و زندگی‌ام می‌پرسید (تا درد یادم برود!) و هی می‌گفت: «می‌دونم درد داری، اما تو موفق می‌شی! زود زود بچه‌ات توی بغلته!» هر بار که صدای یک نوزاد دیگر توی بخش می‌پیچید، من به لحظه‌ای فکر می‌کردم که نرگس توی بغل من است. زیر لب می‌گفتم: «نرگس...!» و رویایش را می‌دیدم.

یک بار که ضیایی آمد، پرسیدم کی می‌توانم از اپیدورال استفاده کنم. ناگهان شاکی شد: «مگه تو اپیدورال می‌خوای؟ چرا زودتر نگفتی؟!» فوری یکی را فرستاد برای این که فرم رضایتنامه همسر را بگیرد. طرف رفت و آمد و گفت همسرش نیست. رضا رفته بود دنبال کارهای بیمه. هر چه همراه‌هایم گفتند یکی دیگر، مادر یا پدرشوهر یا هر کسی دیگر، فرم را امضا کند، قبول نکردند. تا رضا بیاید و فرم را امضا کند، دردهای من غیر قابل تحمل شده بود. در تمام این مدت درد کشیدم و از حال رفتم و باز درد کشیدم. بالاخره فرم را آوردند، یک پرستار انگشتم را گرفت، توی استامپ زد و زد پای برگه. من دیگر چیزی جز درد نمی‌فهمیدم. نمی‌توانستم حرفی بزنم. همان موقع دکترم رسید. با روپوش و روسری آبی آسمانی. با ضیایی آمدند بالای سرم. ضیایی سپرد سرویس اپیدورال را آماده کنند. دکتر گفت «بذار یه بار دیگه معاینه‌ات کنم.» معاینه کرد. درد داشت. خیلی درد داشت. هرچه می‌گذشت، معاینه داخلی دردناک‌تر می‌شد. دکتر گفت: «این که 9-8 سانت باز شده!» ضیایی آمد و او هم یک بار دیگر معاینه کرد. دکتر گفت «اپیدورال نمی‌خواد. چیزی نمونده. الان زایمان می‌کنی.» وای! دنیا روی سرم خراب شد. از تصور این که باز هم باید در این کابوس بمانم، داشت گریه‌ام می‌گرفت. حاضر بودم نصف عمرم را بدهم، تا این درد وحشتناک تمام شود. وقتی دکتر ناراحتی من را دید، گفت: «خوشحال باش! این یعنی چیزی نمونده تا آخرش!» راست می‌گفت. حالم بهتر شد. از این که چیزی تا آخرش نمانده بود و به سلامتی تا اینجا را آمده بودیم، نفس راحتی کشیدم.

کم‌کم احساس می‌کردم باید زور بزنم. پرستاری که آن‌جا بود این را به ضیایی گفت. ضیایی آمد و معاینه کرد و گفت «دهانه رحم‌ات کامل باز شده. حالا وقتشه که زور بزنی. تا تو زور نزنی، بچه پایین نمیاد. هر زوری که تو بزنی، بچه کمی پایین میاد. هر وقت سر بچه رو ببینم، می‌ریم اتاق زایمان.» بعد بهم یاد داد که باید چه کار کنم «بین انقباض‌ها نفس عمیق شکمی بکش. با بینی نفس بکش و با دهن بده بیرون و بدنت رو شل کن. وقتی انقباض رسید، پاهات رو خم کن. دستت رو بگیر پشت رون پات، چونه‌ات رو بچسبون به سینه‌ات و زور بزن.» انقباض اول آمد و رفت و من سعی کردم کارهایی را که ضیایی می‌گفت، انجام بدهم، اما ضیایی راضی نبود. گفت «خوب زور نمی‌زنی. باید طوری زور بزنی که انگار داری دفع می‌کنی. بعد دستش را وارد واژن کرد و گفت سعی کن به جایی که دست من هست فشار را وارد کنی.» درد داشت. خیلی درد داشت. ضیایی معذرتخواهی می‌کرد و می‌گفت: «می‌دونم درد داری منصوره جون، اما من می‌خوام کمک‌ات کنم» چقدر این لحن مودبانه‌اش آرامش بخش بود. سعی‌ام را کردم، اما باز هم ضیایی گفت اشتباه زور می‌زنم. چند تا انقباض رد شد، اما پیشرفتی نمی‌کردم. ضیایی گفت:«اشتباه زور می‌زنی، هرکی بود، تا حالا زاییده بود.» ...

پایان قسمت دوم