تولد روژینا
من زماني روژينا رو باردار شدم که 2 سالي از سقط جنينم در هفته 13 ام بارداري مي گذشت بنابراين نگراني از دست دادن اين بچه ازهمون ابتداي بارداري همراهم بود و اين نگراني وقتي بيشتر شد که بعد از يک زمين خوردن در هفته 20 ام متوجه شدم که در بيشتر مواقع لباس زيرم خيس مي شه و از اونجايي که مايع دفع شده بي رنگ و بي بو بود دکترم به سوراخ شدن کيسه آب مشکوک شد و براي همين به من استراحت مطلق داد.
من مدت 20 روز رو استراحت کردم اما بي فايده بود و اين خيس شدن ها ادامه داشت در اين مدت دائما سونو مي شدم تا از وضعيت آب دور جنين مطلع بشند که خدا رو شکر هميشه مقدارش کافي بود اما دکترم دائم به من خوردن مايعات بيشتر و استراحت را تذکر مي داد تا اينکه تصميم گرفتم دکترم رو عوض کنم چون واقعا دلشوره و نگراني من رو ول نمي کرد با توصيه يکي از دوستان که رزيدنت زنان بود به يکي از استاد هاش معرفي شدم و روزي که به مطب اين دکتر رفتم به محض اينکه وضعيتم رو فهميد گفت که بايد فورا به بيمارستان برم و اونجا برام تست فرن رو انجام بدهند ,
تست فرن يک آزمايش است و به اينصورت است که از ترشحات دهانه رحم نمونه مي گيرند تا ببينند که مايع دفع شده از کيسه آب است يا نه . خلاصه من شبانه به اونجا رفتم و از اونجايي که خانوم دکتر بهم گفته بود که در صورتيکه جواب تست مثبت بود بايد تا پايان بارداري بستري بشي واقعا دلشوره عجيبي داشتم اما خوشبختانه جواب تست منفي بود و من باخوشحالي به خونه برگشتم اما.. اين خوشحالي خيلي ادامه پيدا نکرد چون وقتي با جواب آزمايش به دکتر مراجعه کردم گفت که با این نتیجه نمی تونیم خیلی مطمئن باشیم چون شاید کيسه آب نيست و ممکن است که در لحظه اي که اين آزمايش انجام شده تو ليکي نداشتي بنابر اين باز هم استراحت و دوباره انجام تست فرن .
وقتي که جواب تست دوم هم منفي بود دکتر اجازه داد که برگردم سرکارم البته بصورت نيمه وقت و توصيه کرد در زمانيکه احساس مي کنم دفع آب دارم فورا به بيمارستان برم و تست فرن رو انجام بدم . من بصورت نيمه وقت کارم رو شروع کردم و نامه خانوم دکتر که براي انجام تست بود هميشه همراهم بود و يک روز هم براي بار سوم تست رو انجام دادم و باز هم جواب منفي بود اما آب ريزش من همچنان ادامه داشت اما من ديگه تصميم گرفته بودم که استرس و نگراني رو از خودم دور کنم و خيلي به اين مسئله فکر نکنم .
من در پايان هفتۀ 38 ام براي سزارين به بيمارستان رفتم خيلي مايل بودم که زايمان طبيعي داشته باشم اما با استرسي که دراون دوران داشتم بنا به نظر پزشکم سزارين برام بهتر بود در 4 ام فروردين 86 ساعت 8 صبح سزارين شدم ودخترکم با وزن 3.250 و قد 49 بدنيا اومد خوشبختانه عمل بسيار راحتي داشتم و خوشحال بودم که دوران حاملگيم با او ن همه ناراحتي هاي گوارشي و استرس و نگراني مربوط به ليک کيسه آب به پايان رسيده است
و البته هيچوقت فکر نمي کردم که يکسال و سه ماهه بعد دوباره باردار بشم . راستی این رو بگم که تا پایان بارداری دکتر هیچوقت با اطمینان به من نگفت که این آبریزش از کیسه آب نیست و همیشه به این موضوع مشکوک بود فقط وقتی من این مسئله را در بارداری دوم هم تجربه کردم مطمئن شدیم که این مربوط به ترشحات آب مانندی است که بعضی خانومها در دوران بارداری دارندو اینکه تشخیص آن از لیک کیسه آب کار آسونی نیست .
تولد شاینا
زمانيکه شاينا رو باردار شدم نمي دونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت از طرفي هميشه از دو بچه پشت سر هم خوشم مي اومد اما خب همسرم با داشتن بچه دوم مخالف بود چه برسد به اينکه پشت سرهم باشند و این بارداری ناخواسته در واقع برای من رسیدن به یک خواسته ام بود بدون دردسر و چک و چونه و از طرفی هم دخترکم هنوز خیلی کوچولو بود.
در ضمن ما یک مسافرت خارج از کشور رو پیش رو داشتیم که همیشه فکر می کردیم آیا با یک بچه کوچولو کار درستیه یا نه و حالا می شد با یک بچه کوچولو و یک زن حامله بد ویار ! اما خوب مسئله ای بود که پیش اومده بود و کاریش نمی شد کرد . من تقریبا تا هفته 16 بارداری رو مبهوت و افسرده و گیج بودم اما خوب با بهبود نسبی وضعیت جسمیم وضع روحیم نیز بهتر شد و یواش یواش دیگه از حضور غافلگیرانه این دختر کوچولوم هم خوشحال بودم .
دوران بارداریم با دفعه پیش خیلی فرق می کرد من که در بارداری قبلی سنگین ترین چیزی که بر می داشتم کیف پولم بود اینبار با وجود یک بچه نو پا در خانه وضعیتم خیلی فرق می کرد بغل کردن دائم روژینا و دنبالش از این ور و اونور رفتن و بیداریهای شبانه واقعا خسته ام می کرد اما خوب با کمک اطرافیان و لطف خداوند این دوران به پایان رسید و من در پایان هفته 39 ام در تاریخ 8 فروردین 1388 در ساعت 6 صبح سزارین شدم و دخترکم با وزن 3 کیلو و قد 50 به دنیا اومد من ایندفعه به خواست خودم بیهوشی اسپاینال شدم یعنی از کمر به پایین تا تجربه ناب دیدن فرزندم را در لحظه بدنیا امدن داشته باشم و واقعا که تجربه زیبایی بود اما چیزی که باعث میشه اینکار را به هیچکس توصیه نکنم سردرد وحشتناکی بود که از فردای عمل گرفتم و کم کم به گردن و پشتم سرایت کرد و به مدت 10 روز ادامه داشت و در این مدت من استراحت مطلق بودم و این مسئله با وجود یک بچه ای که باید شیر می خورد و یک بچه ای که مات و مبهوت به قضایای دور و برش خیره مونده بود و احتیاج به آغوش مادرش داشت کار خیلی سختی بود اما خوب هرچه بود گذشت و من بعد از 10 روز سرپا شدم و تونستم مراقبت از کوچولوهام را به عهده بگیرم .
راستی مسافرتی هم که داشتیم رو د رهفته 10 ام بارداری رفتیم و نمی دونم از دعاهای مادرم بود یا تغییر آب و هوا که من اون هفته را با کمترین ویار و دخترکم با بهترین رفتاری که میشه از یک بچه 1 سال و 3 ماهه انتظار داشت گذروندیم .
پایان
ممنون از مادر خانومی، مامان روژینا و شاینا برای ارسال خاطرۀ قشنگ و البته پرماجرای تولد کوچولوهاشون.
برام جالب بود که روژینا و شاینا، هر دو تو یک ماه به دنیا اومدند
.
پی نوشت: ببخشید که فونت این پست هماهنگ با بقیۀ پستها نیست. تلاش زیادی کردم ولی نمی دونم مشکل دقیقاً از کجاست![]()
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+ نوشته شده در ساعت9:10 توسط مدیریت وبلاگ
شنبه وقت دکتر داشتم، شنبه ای که گذشته بود و من که وقت دکترم را دوشنبه یادداشت کرده بودم وقتی زنگ زدم که ساعتش را هماهنگ کنم منشی گفت که وقتتون شنبه بوده! بالاخره با کمی صحبت با منشی قرار شد چهارشنبه اول وقت برم. سه شنبه شب، شب قدر بود، شب نوزدهم ماه مبارک. همسرم می خواست بره احیاء و من رفتم خونه مامان. یه کمی احساس دل درد داشتم مثل زمانی که شکم آدم به هم می خوره. به مامان گفتم ولی چون مرتب نبود و طولی هم نکشید، زیاد جدی نگرفتم.
صبح شد و من عصرش وقت دکتر داشتم. سر ساعت همراه با مامان و همسرم رفتم مطب. نفر اول بودم که رفتم تو اتاق. چون می خواستم طبیعی زایمان کنم و روز قبلش هم کمی حرکت بچه کم شده بود دکتر پیشنهاد داد که برو بالا هم یه نوار قلب بگیرند و هم خودتو معاینه کنند که برای طبیعی مشکلی نداشته باشی. رفتم بالا و بعد از اینکه یه ساندیس و کیک بهم دادند و 20 دقیقه ای نشستم رفتم برای معاینه. خانم ماما که معاینه کرد گفت درد نداری؟ گفتم نه! گفت برو بخواب داری زایمان می کنی! دهانه رحمت 7 سانت باز شده! من کلی ذوق کردم که آره خود به خود دارم زایمان بدون درد را تجربه می کنم. پرسیدم تا چه ساعتی طول می کشه؟ گفت تا 7:30 لباس پوشیدم و سرم بهم وصل کردند. گفتم به مامای خودم را خبر کنند. آمپول فشار به سرم زدند اما من هیچ دردی نداشتم. بعد از مدتی دوباره ماما آمد و معاینه کرد هنوز۷-۸ سانت بیشتر باز نشده. بچه هم بالاست. با خودم گفتم حالا چی میشه؟ یعنی می تونم طبیعی زایمان کنم؟
ساعت 8:30 بود که مامای خودم آمد. هیچ پیشرفتی نداشتم. سرم را تندتر کرد و من کم کم داشت دردم شروع می شد. ماما خیلی به من کمک می کرد و من را راهنمایی می کرد. همینطور ادامه داشت تا اینکه دکترم هم آمد. دکتر کیسه آبم را پاره کرد و آنوقت بود که دردم شدت گرفت. چون بچه بالا بود خیلی باید زور می زدم تا بیاید پایین. ازم پرسیدند می خواهی بهت گاز بدیم؟ و من هم که تا قبل از این دلم نمی خواست هیچگونه آرامبخشی داشته باشم اما حالا دیگه تسلیم شده بودم و گفتم بدین.
همراه با شروع درد و با راهنمایی ماما زور می زدم. نمی دانم چه مدت گذشت شاید نزدیک 1 ساعت شد که ماما گفت خوبه. بریم اتاق زایمان. و من را بلند کردند و ما رفتیم به طرف اتاق زایمان.
روی تخت زایمان دراز کشیدم و پارچه را روی پاهام کشیدند. و دوباره زور زدن شروع شد. دسته های تخت زایمان رو می گرفتم و با تمام وجود زور می زدم و از امام علی(ع) کمک می خواستم. بالاخره در ساعت 11:05 یهو احساس کردم چیزی قل خورد و از درونم بیرون آمد. شیرین ترین احساسی که در تمام عمرم داشتم. یک کوچولوی نقلی با موهای مشکی و صورت گرد و سرخ وسفید که خسته از گرد راه رسیده بود. از ماماها خواستم بگذارنش رو سینه ام. اما گفتند اینجوری نمیشه. علی من 3290 گرم بود و خدا رو شکر سالم.
بعد از اینکه تمیزش کردند آوردنش و گذاشتند کنارم تا شیر بخوره. بیچاره کوچولو خسته بود و حس مک زدن نداشت. من هم که شیری نداشتم. زود بردنش و ماماها شروع کردند به بخیه زدن. مثل اینکه سر بچه هم درشت بوده و مجبور به شکاف شده بودند. بعد از اینکه بخیه ها تمام شد من رو منتقل کردند به اتاقی که از قبل گرفته بودیم. مامان اونجا منتظر بودند. با دیدن من تبریک گفته و اشک در چشمان هر دو ما حلقه زد. خدایا شکرت. هرچه تو را شکر کنیم باز هم کمه. کمک کن تا بتوانیم اونطور که مورد رضای تو هست او را پرورش دهیم.
پایان
ممنون از سلالۀ عزیز، مامان علی کوچولو برای ارسال این خاطرۀ زیبا و آرزوی سلامتی و خوشی بیشتر براشون
بیمارستان محل تولد علی کوچولو، بیمارستان مادر تو شهر یزد بوده.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت15:17 توسط مدیریت وبلاگ
سلام
اینم خاطره تولد پسر منه از دید من! البته نمي دونم از دید پسر چگونه بود و چطور اين لحظات رو سپري کرد ولی خدا رو شکر که سالم اومد تو بغلم.
روز جمعه ۵ تیر 88 تولد پسرعمه علیرضا بود و ما دعوت بودیم رستوران مروارید خلاصه شام رو خوردیم و اومدیم خونه دیدم پسرم اصلا حرکت نداره بطوریکه همیشه بعد از خوردن غذا کلی حرکت میکرد ولی اونشب!!!!
تا صبح رو با هزار تا فکر ناجور گذروندم فردا هم بهمین منوال گذشت و امیرپارسا هیچ حرکتی نداشت باباش هم دیر وقت اومد خونه دیگه وقت دکتر رفتن نبود ولی فرداش منو برد گذاشت خونه مامانم اینا که بهم برسن و استراحت کنم گفت حتما پسری خسته شده منم رفتم اونجا ولی استراحت نکردم رفتم خرید تا زودتر نی نی بیاد پائین بلکه دنیا بیاد آخه دکترم گفته بود باید زیاد بری پیاده روی ولی امیرپارسا تکون نخورد داشتم از استرس میمردم ...
شوشو ساعت ۶ اومد رفتیم یه بیمارستان دولتی بغل خونه مامان اینا که اگه مشکلی بود برم بیمارستان خودم خلاصه اونجا چک کردن و با دستگاه صدای قلب پسرم اندازه گرفتن و گفتن ضربان قلبش افت شدید داره و باید همین الان بستری شی من گفتم من نمیخوام اینجا زایمان کنم بیمارستان آتیه وقت دارم ولی گفتن نمیشه از اینجا بری مگر اینکه شوشو رضایت بده که اگه مشکلی پیش اومد بر عهده خودتونه خلاصه شوشو اومد رضایت داد و ما رفتیم بیرون و بدون اینکه بریم خونه سریع رفتیم بیمارستان آتیه شانس ما ترافیک هم زیاد بود خلاصه حوالی ۱۰ شب رسیدیم اونجا صدای قلب پسرم و چک کردن و با دکترم تماس گرفتن.
دکتر گفت بستری شه من هم ساعت ۸ صبح میام برای سزارین ولی تا صبح دستگاه بهش وصل باشه که مشکلی پیش نیاد!!!!
خلاصه من بستری شدم و به بابای امیرپارسا گفتن برو و ۸ صبح اینجا باش اونم رفت و کارهای بستری من از قبیل آنژیوکت و سرم و آمپول بتا تزریق شد و دوباره رفتم زیر دستگاه...
قلب امیرپارسا دچار مشکل جدی شد ضربانش میرفت رو ۶۰ و یهو میرفت رو ۱۸۰ پرستار سریع با دکترم تماس گرفت و گزارش داد خانم دکتر هم گفت حتما بند نافش دورش پیچیده ببرید اتاق عمل منم تا ۵ دقیقه دیگه خودمو میرسونم خیلی ترسیده بودم آخه نی نی گل یکی از دوستام هم هم این مشکل براش پیش اومد و قبل از رسیدن به اتاق عمل نی نی فوت شد!!!!
همش از خدا کمک میخواستم یه لحظه به خودم مسلط شدم و همه چیز رو به خودش سپردم به شوشو زنگیدم که برو دنبال مامانم و بیائید من باید برم برا سزارین حالا پسرم خوب نیست!
منو بردن اتاق عمل تا خوابیدم رو تخت دیدم دکترم هم اومد و داشت آماده میشد با من کلی شوخی کرد تا روحیه ام عوض شه ساعت ۲۳:۳۰ بود گفت دوست داری نی نی ۷ تیر باشه یا ۸ تیر گفتم ۷ تیر رو به پرستارها با لحن شوخی گفت خانمها بجنبید که نیم ساعت بیشتر وقت نداریما!!!!
اونها هم خندیدند یهو یه دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و سلام علیک کرد گفت شاغلی گفتم بله آآآآآیییییییییی از آنژیوکت یه آمپول تزریق شد نمیدونستم چیه تا اومدم سوال کنم پرسید کجا کار میکنی گفتم اییییرررااااانننسسسسسللللللل.....
دیگه هیچی نفهمیدم!
وقتی بهوش اومدم که یه خانمی میگفت خودتو بلند کن برو رو اون تخت فقط یادمه خیلی درد داشتم و همش ناله میکردم تا یه ترامادول برام تزریق کردن هنوز چشمام هیچ جا رو نمیدید فقط دیدم دو سه نفر برام دست تکون میدن سعی میکردم ببینم اونها کین! مامانم بود شوشو بود و مادرشوهرم که تازه فوت شده انگار داشت بهم تبریک میگفت!
همون لحظه امیرپارسا رو آورن بهش شیر بدم نمیتونستم ببینمش فقط انگار یه فرشته کنارم خوابیده و داره شیر میخوره داشتم فکر میکردم که چی شده و من کجام تا ۱۰ دقیقه تو همین حال بودم تا فهمیدم که این پسر منو و من مامان شدم
مامانم گفت هیچکس بیمارستان نبوده و وقتی ما رسیدیم امیرپارسا دنیا اومده بوده فرداش که دکی اومد بهم سر بزنه گفت بند ناف ۳ دور دور بدنش پیچیده بود یه دور دور سینه یه دور دور شکم و یه دور دور جفت پاهاش تازه فهمیدم چرا ناخن پسرم تو ساعتهای اول بعد از تولد کبود بود و پاهاش هم کبود بود خدایا شکرت که به موقع همه چیزو درست کردی و پسرم سالم اومد تو بغلم.
راستی نی نی من وزنش ۳۶۰۰ گرم و قدش هم ۵۲ بود.
پایان
مرسی از ارسال این خاطرۀ خوب و خدا رو شکر که همه چی به خوبی و به سلامت پیش اومده و گذشته ![]()
پی نوشت: مدتهاست تولد کوچولوهای جدید تو پستهای این وبلاگ اعلام نشده. دلیل مهمش اینه که من زمانی متوجه شدم که مدت زیادی از زمان تولد گذشته و من فقط به تغییر نام وبلاگ تو لیست کنار صفحه اکتفا کردم. اخیراً دوتا خبر تولد داریم. یکی تولد محمد پارسا کوچولوپسر مریم، و دیگری هم خواهر دار شدن ساراکوچولو ی مامان هنا، یکی از موثرترین مدیران این وبلاگه که با کمکها و نظرات خوبش این وبلاگ رو حمایت میکرد. تبریک میگم به هردوی این مامانها تولد کوچولوهای شیرینشون رو و آرزوی سلامتی و روزهای خوش میکنم براشون .
از لیست کنار صفحه، کسی خبری از مهدیه و فاطمه و مهشید و ... مامانهای منتظر نی نی داره؟
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+ نوشته شده در ساعت10:6 توسط مدیریت وبلاگ
- بارداري
بعد از 4 سال از زندگي مشترك ، تصميم به بچه دار شدن گرفتیم ، حدود 6 ماه تلاش كرديم تا بالاخره با تغييرات حالم احتمال بارداري را دادم و بيبي تستر استفاده كردم كه دو تا خط پررنگ افتاد ، خيلي ذوق داشتم ولي از يك طرف هم شك و دودلي و ترس هم سراغم اومد .
دوران بارداري من فراز و نشيب زياد داشت ، اشتهام چند برابر شده بود و اصلا از حالت تهوع خبري نبود ،
يادمه ساعت 5 صبح از خواب بيدار مي شدم و نيمرو مي خوردم ، يكمي خونريزي داشتم كه دكتر گفت بايد استراحت كني ، اما من زياد جدي نمي گرفتم مرتب مي رفتم سركار و از مترو استفاده مي كردم ،حدود دو ماه از بارداري مي گذشت ، يادمه روز سه شنبه جشن مبعث بود شوهرم گفت ناهار بريم بيرون ، من حاضر شدم و آرايش كردم و يكدفعه احساس خونريزي شديد كردم ، سريع رفتم دستشويي و چه صحنه بدي ديدم مثل اين بود كه شير دوش باز شده باشه اصلاً قطع نمي شد ، من فقط گريه مي كردم و اسم ائمه رو مي آوردم ، شوهرم سريع رفت دنبال مامانم ، من حدود 10 دقيقه توي دستشويي بودم و اين خونريزي ادامه داشت ، تا اينكه مامانم اومد و من رو بلند كرد ، من همش گريه مي كردم ، شوهرم هم خيلي ناراحت بود ، مامان مرتب ما رو دلداري مي داد و مي گفت عيب نداره قسمت نبوده بچه بمونه ، ناهار خوردم و خوابيدم تا عصر بازم گريه مي كردم و پيش خودم گفتم قطعاً بچه افتاده ، چند روز بعد مامان اصرار كرد دكتر بريم و سونو بديم ، هيچ اميدي نداشتم .
توي مطب با يك خانمي آشنا شدم و قضيه رو بهش گفتم كه بچه ام افتاده ، بهم خنديد و گفت تو كه درد نداشتي پس از كجا مي دوني افتاده ؟ گفت كه 3 بار خونريزي شديد داشته اما هنوز بچه اش سر جاشه ، يك نور اميد تو دلم روشن شدم و سريع رفتم سونو ، خانم دكتر گفت كوچولوت سر جاشه و با اين خونريزي شديدي كه داشتي در حد يك معجزه است ، انگار دنيا رو بهم داده بودند كلي نذر و نياز كردم به شوهرم زنگ زدم اونم خيلي خوشحال شد .
يك هفته از اداره مرخصي گرفتم و فقط خوابيدم و شياف هاي خارجي مصرف كردم ، شكر خدا بهتر شدم و خونريزي كاملاً قطع شد .دوران بارداري خوبي داشتم هيچ درد خاصي نداشتم و مرتب مي رفتم سركار البته فقط با تاكسي ، ويار نداشتم و يكم به خاطر شرايط مالي بدمون نمي تونستم مرتب ماهي و گوشت و ميگو بخورم ، اما مرتب ميوه و خرما و شير و عسل مصرف مي كردم ، كلاً تو زندگي زياد آدم سخت گيري نيستم و به خاطر همين قضيه هميشه بهترين اتفاقها برام مي افته .به خاطر همون شرايط مالي ، مجبور شدم برم يك بيمارستان معمولي ، بهترين دكتر بيمارستان رو انتخاب كردم كه مطبش كنار بيمارستان تهران كلينيك بود، اما من به درمانگاه مي رفتم تا پول ويزيت كمتري بدم ، كم كم روزها گذشت و به بهمن نزديك شديم .
2- زايمان
دقيقاٌ تا 23 بهمن اومدم سركار ، از همه همكارام خداحافظي كردم و اومدم خونه ، روزي هم كه اومدم خونه بدترين روز عمرم بود ، برخي از اين همكاران بد ذات مي گفتند ديگه اميدي به برگشت تو نيست ، و بهتره بموني و بچه ات رو بزرگ كني ، اين حرفاشون آتيش به قلبم مي زد ، وقتي رسيدم خونه اينقدر گريه كردم ، آخه كارم رو خيلي دوست داشتم و چون توي يك سازمان دولتي كار ميكنم و براي پيدا كردنش هم خيلي سختي كشيديم ،يك دفعه ديدم ني ني تكون نمي خوره و كلي نگران شدم ، خودم رو به خدا سپردم و پشيمون شدم از اين همه گريه ، به خدا گفتم هر چي مي خواد بشه ، فقط ني ني من سالم باشه ،
حدود 10 روز خونه بودم و مرتب پياده روي مي كردم ، دكتر تاريخ زايمانم رو 4 اسفند زده بود ، 29 بهمن رفتم براي معاينه ، اينقدر اين معاينه لعنتي درد داشت كه كلي ضعف كردم ، قيد زايمان طبيعي رو زدم ، رفتم پيش دكترم و گفتم مي خوام سزارين كنم ، اونم برگشت گفت باشه مشكلي نيست اما من بايد يك نامه بدم بيمارستان كه تو رو بستري كنه ، و دستمزد عملم هم بدون هزينه بيمارستان 4 ميليون مي شه .
انگار يك آب يخ ريختن روم ، از مطب اومدم بيرون ، شوهرم و مامانم موافق نبودند و همش اميد مي دادند كه تو مي توني طبيعي زايمان كني و اينقدر نترس و از اين حرفها ، اما من گوشم بدهكار نبود و حسابي ترسيده بودم ، اونشب تا صبح گريه كردم و مامانم هم پا به پاي من گريه مي كرد و دلداري مي داد .
صبح روز يكشنبه 4 اسفند 87 ، سردترين روز اسفند بود ، شوهرم سركار نرفت به من زنگ زد و گفت بريم پياده روي . حاضر شدم رفتم دستامو گرفت و كلي با هم حرفاي قشنگ زديم ، اصلا نفهميدم زمان چه جور گذشت ، كل جمهوري و پاساژ علاء الدين رو گشتيم ، بعد رفتيم برام دل و جگر خريد ، ازش خداحافظي كردم و رفتم خونه ، ديدم مامان قيمه گذشته اونم خوردم و خيلي چسبيد ،ساعت 2 راه افتاديم سمت بيمارستان دوباره تا بيمارستان پياده رفتيم ، اونروز 4 ساعت پياده روي داشتم .
رفتيم بخش زايمان ، لباسهامو عوض كردم ، يك پرستار اومد براي معاينه ، بهش گفتم معاينه برام خيلي درد آوره ، برگشت گفت چه عطر خوشبويي زدي ، اسمش چيه بهش گفتم ، نگو داره منو معاينه مي كنه و اصلا نفهميدم ، برگشت گفت ديدي درد نداشت حدود 4 سانت باز شده باورم نمي شد اصلا درد نداشتم ، به مامانم خبر دادم كه نگران نباشه اونم گفت بيرون منتظرم مي مونه ، حدود ساعت 4 عصر بود كه سرم بهم وصل كردند و تو اتاق با يك دختره بودم با هم حرف مي زديم و مي خنديدم تا ساعت 7 اصلا دردي نداشتيم ، مرتب معاينه مي شدم و پرستارها مي گفتند پيشرفت زايمانت خيلي خوبه و تا 7 سانت باز شده ، خيلي خوشحال بودم از اينكه درد نداره و اميدوار بودم ، حدود 30 / 7 توي سرمم آمپول فشار زدند ، و گفتند اينقدر نخنديدن الان دردتون شروع مي شه ، دردها شروع شد ،مثل درد پريود اما خيلي شديدتر ، دردها هر 10 دقيقه يك بار براي من مي آمد و جيغ مي كشيدم ، حدود يك دقيقه درد طول مي كشيد و بعد از بين مي رفت و نفس راحت مي كشيدم و استراحت مي كردم.
اون دختره دردش مداوم بود و اصلا قطع نمي شد ، نفسش بند اومده بود ، دكتر معاينش كرد و گفت اصلا پيشرفتي نداشته و بايد سزارين بشه و اونم خيلي خوشحال شده بود ، منو معاينه كرد و گفت خيلي خوبي و به زودي زايمان مي كني ، مرتب دعا مي كردم كه خدا كمكم كنه ، بك دفعه احساس كردم لگنم داره پاره مي شه ، به ماما گفتم يك چيزي داره مي آد بيرون مي خوام برم دستشويي ، رفتم دستشويي ، هيچي نبود ولي دوست داشتم خيلي زور بزنم ، خيلي حس خوبي داشتم ، دكتر گفت ببرينش تو اتاق ، آماده است ، رفتم رو تخت خوابيدم .
دكتر براي برش تيغ زد كه مي تونم بگم بدترين جاي زايمان همين بود كه كلي جيغ زدم ، دو بار زور زدم و يك دفعه يك چيز داغ ليز خورد اومد پايين و انداختنش روي شكمم ، ديناي من بود كه با تعجب همه جا رو نگاه مي كرد ، پرستار بچه رو برد بشوره ، دكتر گفت جفت پريده بالا و بايد سرفه كني تا بياد پايين ،مرتب سرفه مي كردم ، گلوم خشك شده بود برام آب آوردند ، اما اين جفت پايين اومدني نبود ، دكتر گفت زايمان خيلي خوبي داشتي اما از شانست جفت پريده بالا ، بايد براي عمل آماده شي ، دنيا رو سرم خراب شد ، اينقدر تلاش كرده بودم طبيعي زايمان كنم ؛اما حالا اينجوري شده بود ، پرستار گفت يك آيه الكرسي بخون ، خوندم و به خودم فوت كردم ، شايد باورتون نشه يك دفعه شروع به لرزيدن كردم و جفت پريد بيرون ، پرستارا دكتر رو صدا كردند و اونم اومد بخيه زد و تمام دردها تموم شد . وقتي برگشتم به بخش ، هيچ دردي نداشتم دينا رو بغل كردم و شير دادم ، اونايي كه سزارين كرده بودن تا صبح ناله مي كردند و خونريزي داشتند ، من فردا سر پا بودم و اونا هنوز ناله مي كردند . زايمان براي من خيلي خاطره خوشي بود و دوست دارم بازم تجربه كنم ، به تمام عزيزان نصيحيت مي كنم ، اينقدر حساسيت نشون ندهند ، مرتب دكتر و بيمارستان عوض نكنند و فقط خودشون رو به خدا بسپرند و اميدشون رو از دست ندهند ، خدا رو شكر دخترم هم خيلي خوبه و خيلي آروم و نازه ، دنياي من و باباشه ، اصلا اذيتي برام نداشته ، الانم برگشتم سركار ، و شكر خدا همه چيز خوب پيش ميره.
پایان
ممنون ار این خوانندۀ عزیز برای ارسال این تجربۀ قشنگ از تولد کوچولوی نازشون.
پی نوشت: فکر می کنم اگه این عکس دینا کوچولو برای مسابقۀ بامزده ترین عکس ارسال میشد، از داعیه داران برندگی در اون مسابقه به حساب می اومد.
![]()
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت15:36 توسط مدیریت وبلاگ
بعد از 9 سال كه از ازدواجمون ميگذشت من و همسرم تصميم به بچه دار شدن گرفتيم و اصلا هم انتظار نداشتم كه خيلي زود اين اتفاق بيفته . ولي مثل اينكه پسر ما خيلي وقت بود منتظر بود بياد پيشمون و ما خيلي منتظر گذاشته بوديمش .
روز 3 آذر 86 1 روز بود كه پريودم عقب افتاده بود . شب ،آخر وقت يه بيبي چك استفاده كردم .البته كلي به خودم ميخنديدم كه تو چه خوش خيالي . خط دوم صورتي خيلي كمرنگ ظاهر شد و من فكر كردم كه توهمه . به همسرم چيزي نگفتم و گفتم 2 روز ديگه صبر ميكنم اگه پريود نشدم دوباره بيبي چك استفاده ميكنم . صبح كه رفتم سركار ديدم اصلا طاقت ندارم و ساعت 10:30 صبح بلند شدم رفتم يه آزمايشگاه روبروي ادارمون بود آزمايش دادم گفت 14:30 جوابش حاضره . فكركنم اين 4 ساعت طولاني ترين 4 ساعت عمرم بود . ساعت 14 از هولم رفتم آزمايشگاه و جواب رو گرفتم بله مثبت بود . چشمم جلوي پام رو نميديد ديگه . رسيدم اداره و به همسرم زنگ زدم اونم هي ميگفت اذيت نكن تو رو خدا . باورش نميشد . راستش باورش براي خودم هم سخت بود .
دوران بارداري با سختي ها و شيريني هاش ميگذشت و من تا هفته 20 بارداري حتي به زايمان طبيعي فكر هم نميكردم.
تو هفته 20 بارداري به توصيه يكي از همكارام رفتم بيمارستان صارم تو شهرك اكباتان رو ديدم . خيلي جاي خوبي بود . از همه بهترش اين بود كه استخر براي خانوم هاي باردار داشت . رفتم به دكترم گفتم بهم گواهي بده براي استفاده از استخر كه نداد و همين باعث شد من برم پيش يكي از دكترهاي بيمارستان صارم و كم كم بيمارستان رفتن و استخر رفتن باعث شد كه من با محيط بيمارستان و ماماها آشنا شدم كه همه يك پارچه تشويق به زايمان طبيعي ميكردن و خوب در نتيجه ترس من از زايمان طبيعي از بين رفت كه هيچ بلكه خيلي هم راغب شدم كه حتما طبيعي زايمان كنم. البته تاثير خوب خود دكتر صارمي كه خيلي خانومها رو تشويق به زايمان طبيعي ميكند و همه جوره براشون مايه ميزاره هم بسيار زياد بود .
9 مرداد 40 هفته بارداري من تموم ميشد . تمام دوران بارداري رو ورزش كرده بودم از ماه 8 هم هر روز 1 ساعت پياده روي داشتم و يكروز در ميان هم 2 ساعت استخر رفته بودم . وزنم خيلي زياد نشده بود در نتيجه منتظر يه زايمان خيلي راحت بودم ولي زهي خيال باطل !!!!!!!!!!!!!!
روز 4 مرداد جمعه شب بود كه من احساس كردم درد دارم . دردهايي مثل درد پريود ولي منظم نبود من چشمم به ساعت خشك شده بود كه يه نظم زماني بين دردهام پيدا كنم ولي نشد كه نشد . ساعت 12 شب بود كه خوابيدم . ساعت 2 نصفه شب يهو از خواب پريدم . خوابي ميديدم كه انگار من در خود بهشتم جايي بودم كه هنوز وقتي فكرش رو ميكنم چنان زيبايي رو در عمرم نديدم . به همسرم گفتم من توي خود بهشت بودم و مطمئن شدم كه وقت زايمان است. درد داشتم ولي نه خيلي زياد . تصميم داشتم تا آنجايي كه ممكن است توي خونه باشم و بيمارستان نرم . بلند شدم يه دوش گرفتم تا آرومتر بشم و ساعت 3 صبح دوباره خوابم برد . ساعت 5 صبح با درد شديد زير دل از خواب پريدم . به ساعت كه نگاه كردم ديدم فاصله دردها تقريبا هر 30 دقيقه يكبار است . تا ساعت 7 صبح همينطور خواب و بيدار بودم 7 صبح به همسرم گفتم فكر كنم بايد بريم بيمارستان . متاسفانه اونروز همسرم يه كار خيلي واجب داشت بهش گفتم برو سريع انجام بده و برگرد . همسرم رفت و من صبحانه خوردم و آرايش كردم آخه به خيال خودم ميخواستم موقع زايمان خوشگل باشم . ساعت 10 دقيقه به 9 بود همسرم اومد . تو اين فاصله دردهام زياد شده بود طوريكه صبحانه رو بالا آوردم . ساعت 9 رسيديم بيمارستان . منو با يه پرستار و همسرم فرستاند زايشگاه .اونجا دكتر شيفت منو ديد گفت به اين خانوم نمياد بزا باشه حالا بخواب معاينه ات كنم ببينم . معاينه كرد خيلي درد بدي داشت گفت 4 سانت دهانه رحمت باز شده آماده اش كنيد براي زايمان . يه خانوم ماماي خيلي مهربون مسئول من شد وبهم گفت تا عصر زايمان ميكني .
خلاصه كارامو كردند و گان پوشيدم آزمايش ازم گرفتن دادن به همسرم كه ببره آزمايشگاه و بعد كارهاي پذيرش رو انجام بده . بهم آمپول فشار زدن هرچند كه من خيلي مخالفت كردم ولي گفتن چون ميخواي اپيدورال استفاده كني كمكت ميكنه زودتر زايمان كني . چند بار خواستم بگم نميخوام اپيدورال رو آمپول فشار هم نزنيد ولي راستش جرات نكردم .
خلاصه منو بردن تو اتاق درد . هيچكس غير از من توي زايشگاه نبود. من سرم به دست توي زايشگاه راه ميرفتم و براي تمام كساني كه بهم سپرده بودند دعا ميكردم . ساعت 11:30 بود كه ماما اومد وازم خواست روي تخت بخوام معاينه كرد و گفت دهانه رحم 7 سانت است باورم نميشد فكر ميكردم درد بايد خيلي بيشتر از اين حرفها باشه آخه اصلا اينقدري نبود كه من بخوام جيغ بزنم يا حتي ناله كنم . ماما گفت ميخوام كيسه آب رو پاره كنم من پرسيدم درد داره گفت اصلا و واقعا هم نداشت . كيسه آب رو با زحمت زياد پاره كردند و گفتند خوشبختانه ني ني پي پي نكرده و رنگ آب شفاف است چون با توجه به nsd كه صبح گرفته بودند سروش تكون نميخورد .
ولي با پاره كردن كيسه آب دهانه رحم دواره جمع شد و دوباره شد 4 سانت يعني 3 ساعت درد بيخودي من كشيدم. تا ساعت 12:30 ظهر دوباره دهانه رحم 7 سانت شد . ماما يادم داده بود كه موقعي كه درد ندارم خيلي عميق تنفس كنم و وقتي هم كه درد دارم خودم رو منقبض نكنم وميگفتند زايمانت داره خيلي خوب پيشرفت ميكنه به خاطر اينكه خيلي خوب تنفس ميكني . دكتر بيهوشي اومد و توضيح داد راجع به اپيدورال چند بار خواستم بگم نميخوام اپيدورال كنم ولي نميدونم چرا ترسيدم همسرم هم نميدونم چي شده بود از ساعت 9:30 صبح من نديده بودمش ديگه و هي از ماماها سراغش رو ميگرفتم ميگفتند رفته كارهاتو انجام بده آخه مگه من چقدر كار داشتم !!!!!!!! مطمئن بودم كه راهش ندادند بياد تو . شايد اگر اون لحظه همسرم بود شجاع ميشدم و ميگفتم نميخواهم اپيدورال بشوم .
خلاصه دكتر بيهوشي اپيدورال رو وصل كرد و يه دوز خيلي كمي دارو زد و گفت من ميرم ناها و برميگردم ببينيم اوضاعت چطوره . درد خيلي كم شد . خيلي زياد ولي هنوز يكم بود . ساعت نزديك 2 بود دوباره درد بي امان شده بود دهانه رحم به 8 سانت رسيده بود . من مرتب سراغ همسرم وصد البته دكتر بيهوشي رو ميگرفتم . شيفت ماماها عوض شد ماماي جديد كه اومد بالاي سرم گفت پس همسرت كو ؟ گفتم نميدونم احتمالا راهش ندادند . گفت الان پيج ميكنم بياد . 10 دقيقه بعد همسرم با لباس سبز اومد بالاي سرم . از در كه اومد تو چهره اش بشدت نگران بود . دكتر بيهوشي هم اومد ودوباره دارو تزريق كرد . درد كم شد . همسرم زنگ زد تا با مامانم صحبت كنم نميدونم چرا توي اون لحظه اصلا نتونستم باهاش حرف بزنم و فقط گريه كردم . مامانم برام دعا كرد و اونم گريه كرد . ساعت 3:10 گفتند دهانه رحم فول شده و بايد زور بزني .
من با تمام وجودم فشار ميدادم ماماها و دكتر(دكتر شيفت بالاي سرم بود) هم تشويقم ميكردند كه عاليه و وقتي زور ميزني ما موهاشو ميبينم. بين زور زدن ها استراحت ميكردم . درد بي امان شده بود و از دارو هم خبري نبود چون ميگفتن زايمانت رو به شدت كند ميكنه . هر چه توان داشتم زور ميزدم كه هر چه زودتر اين درد تمام شود ولي انگار درد تمامي نداشت .به شدت تشنه ام شده بود و با كلي التماس بهم يك ليوان آب دادند . واقعا نميدونم چرا در طي اين پروسه نميزارن آدم آب بخوره چون به شدت تشنگي اذيت ميكنه . در يكي از معاينات ماماي مهربون گفت پسرت سرشو يه فشاري ميده به دستم كه نگو و من در حين درد غرق لذت شدم . دوباره يه نيم ساعت بعد يه ماماي ديگه اومد معاينه كرد و گفت اين بچه هنوز سرش گرده گرده با اين سر كه نميتونه بياد وااااااي خدايا داشتم دق ميكردم دلم ميخواست داد بزنم بگم تو رو خدا جلوي من اينقدر حرف نزنيد مخصوصا حرفهاي نااميد كننده . ساعت 5 بود كه دكتر گفت اتاق زايمان رو آماد ه كنيد ساعت 5:30 ميريم اتاق زايمان من از خوشحالي داشتم بال در مياوردم . شوهرم زير بغلم رو گرفت و من رو با حالي نزار بردند اتاق زايمان گفتند تا 20 دقيقه ديگه احتمالا زايمان ميكني .
رفتيم اتاق زايمان. همسرم موقع درد كمكم ميكرد و بلندم ميكرد كه زور بزنم و موقع استراحت ماسك اكسيژن رو روي صورتم ميگذاشت . من با تمام توان رو به اتمامم تلاش ميكردم ولي واقعا خسته شده بودم و تواني برايم نمانده بود. من هي زور ميزدم ولي پسرك قصد بيرون آمدن نداشت كمرم از درد داشت ميشكست . و من فقط فرياد ميزدم خدايا كمرم شكست . يه دكتر نوزادان هم توي اتاق زايمان حاضر بود . توي اون حال و هوا بودم كه ديدم ميگن آب قند بياريد اون لحظه من نفهميدم آب قند رو براي چي ميخوان بعدش همسرم گفت دكتر نوزاداني كه تو اتاق بوده با ديدن صحنه زايمان غش كرده و آب قند براي اون ميخواستن . واقعا كه اين دكترها بعضي هاشون شاهكارن به خدا .
ساعت 6 ديدم دكترم( دكتر صارمي) از در اتاق وارد شد با ديدنش كلي انرژي گرفتم .
شروع كرد به شوخي و خنده و تشويق كردن من . يه دستمال خيس داد به همسرم كه روي صورت من رو خيس كنه چون خيس عرق بودم . يه چند دقيقه ايي من و بچه و دكتر شيفت رو تشويق كرد بعد كه ديد نه اين بچه بيرون بيا نيست و منم توانم تقريبا تموم شده خودش رفت دستهاشو شست و اومد. هي ازش ميپرسيدم اپيزيوتومي رو زديد دكتر ميگفت يه زور خوب ديگه بزني ميزنم . بالاخره طي يه انقباض گفت زدم دوتا زور خوب ديگه بزني بچه اومده ولي من احساس ميكردم همه دارند براي دلخوشي من دروغ ميگن و اين درد هيچوقت تموم نميشه . در اين بين يكهو دكتر گفت بيارين صداي قلب بچه رو گوش كنيد و من مردم كه نكنه پسركم طوريش شده كه خوشبختانه سروش داشت خوب طاقت مياورد و ضربانش خوب بود.
خلاصه همه ماماها و دكتر تشويقم ميكردند كه يه زور خوب بزني اومده ولي من ديگه تواني نداشتم بالاخره دكتر تصميم گرفت از وكيوم استفاده كنه دو يا سه بار كه وكيوم رو زد و با فشاري كه ماماها روي شكمم آوردند با جيغ وحشتناك من احساس كردم يه چيز داغ از بدنم سر خورد بيرون . تمام دردها تموم شد . صداي گريه سروش اتاق رو پركرد . ساعت 6:44 عصر روز پنجم مرداد ماه بود .
همسرم چشمهاش پر از اشك بود و سرش رو گذاشته روي سر من . فكر كنم شانس آوردم از ترس بيهوش نشد . چون رنگ و روش عين گچ شده بود.
سرم رو كه برگردوندم ديدم سروش رو گذاشتند روي تخت نوزادان و دكتر نوزادان داره معاينه اش ميكنه . همسرم يه ديدي زد و گفت از اون بچه زشت هاست .
جفت هم كي بيرون اومد من كه چيزي نفهميدم ولي واي از بخيه زدن . موقع بخيه زدن با دونه دونه بخيه ها جونم بيرون اومد . هر دونه ايي كه ميزد ميپرسيدم چندتا ديگه مونده ميگفت يكي دوتا ديگه . خلاصه جونم دراومد تا بخيه ها تموم شد .
پرستار اتاق نوزادان بهم گفت ميخواي بچه رو ببينيش ؟ گفتم آره حتما . پيچدنش لاي يه پتو و آوردش گذاشت كنار صورتم . اولين چيزي كه بهش گفتم اين بود كه واي تو چقدر زشتي !!!!!!!!!!!!( هنوز عذاب وجدان اون جمله باهامه )
بچه رو بردند و منو بردند تو ريكاوري دكتر بيهوشي اومد و گفت عجب زايمان سختي داشتي . و گفت الان برات يه مورفين ميزنم و از همون مجرايي كه اپيدورال رو ميزدند يه مورفين زد و بعد شلنگ مربوط به اپيدورال رو درآورد .
همسرم رفت موبايلم رو آورد و من در حين خواب و بيداري اس ام اس ميزدم و جواب اس ام اس هاي تبريك رو ميدادم.
بعد از 2 ساعت منو بردن تو بخش و يه شام حسابي برامون آوردند كه خيلي بهم چسبيد و بعد سروش رو آوردند كه شير بدم .
توصيه هايي كه به نظرم مفيد ميان
1. درد زايمان اسمش وحشتناك تر از خودشه . اينو حقيقتا ميگم .
2. اگه ميتونيد از اپيدورال براي بيدردي استفاده نكنيد و از استشاق گاز استفاده كنيد چون من بعدش دچار مشكل ادرار كردن شده بودم يعني مجراي ادرار بيحس شده بود احساس ادرار داشتم ولي نميتونستم ادرار كنم و اون شب تا صبح عذاب كشيدم .
3. من همون روز مدفوع نكردم فرداش شياف دادن بهم كه به وسيله شياف مدفوع كنم كه من چون ميترسيدم موقع مدفوع درد داشته باشم استفاده نكردم و در نتيجه تا 4 روز بعدش هم به طور طبيعي مدفوع نكردم و بعد از 4 روز از شياف استفاده كردم . وخدا ميدونه كه يه درد زايمان ديگه كشيدم و هنوز بعد از 1 سال درگير هموروئيد هستم . پس توصيه ميكنم همون اول اگه مدفوع نكرديد از شياف استفاده كنيد .
۴-از يك هفته مونده به زايمان رازيانه استفاده كنيد براي اينكه وقتي كوچولوتون به دنيا مياد شير داشته باشيد .
پایان
ممنون از این خوانندۀ عزیز وبلاگ که خاطرۀ قشنگش تولد کوچولوشون رو برای این وبلاگ ارسال کردند و ممنون از توصیه های خوبشون![]()
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت12:18 توسط مدیریت وبلاگ
،بلاخره ساک خودم و بچه رو که مدتها بود حاضر کرده بودم رو گذاشتیم توی ماشین و خودمون با پاي خودمون ساعت هفت شب روز بیست و يک جون رفتیم بیمارستان.اونجا به من يک ژل تزریق کردن و يک بالون کوچک داخل واژنم گذاشتن که باعث شروع انقباض ها بشه.اون شب تا صبح درد داشتم.انقباض هايی که از یک ربع یک بار به پنج دقیقه یک بار رسيده بودن و هر دفعه شدت شون هم بیشتر می شد.چندین بار هم رفتم زیر مانیتور که باعث می شد نتونم تا صبح بخوابم.ساعت شش صبح دوباره یک ژل به من تزریق کردن و این دفعه شدت انقباضات بیشتر و بیشتر می شد.انگار دردهاي واقعی زایمان شروع شده بودن،با خودم گفتم اگه دردها همینجور بمونن که قابل تحمل اند و نیازي به اپیدورال ندارم.دلم می خواست طبیعی زایمان کنم،بدون هیچ آمپول بي حسی.اما دو تا علت باعث شد که برخلاف میلم تن به تزریق اپیدورال بدم،اولی که خيلی هم برام مهم بود این بود که به مادرم قول داده بودم درد زیاد نکشم و اپيدورال رو تزريق کنم.چون نتونسته بود بیاد پيشم خیلي سختش بود و دلش می خواست حداقل زایمان راحتي داشته باشم،به قول خودش اینجوري خيالش راحت تر بود.دلیل دوم این بود که چون دو شب بود نخوابیده بودم،فکر کردم اگر اپیدورال بزنم شاید بتونم چرتی بزنم و جبران خستگی هام رو بکنم تا شب رو به خوبي بتونم از بچه ام مراقبت کنم.
توی این فاصله دردها به اوج خودشون رسيده بودن.همسرم پيشم بود،حضورش بهم آرامش می داد.پرستار مدام میومدن سر می زدن و چک می کرد و من هنوز چهار سانت دایلت شده بودم.دکترم اومد و کيسه آبم رو پاره کرد.بعد از اون بود که دردهای واقعی اومدن سراغم.امانم رو بريده بودن. پرستار رو صدا کردم و گفتم اپیدورال مي خوام،حالا مگه دکتر بیهوشی میومد! پرستاره می گفت چندبار باهاش تماس گرفته تو راهه داره میاد.خلاصه چاره ای نبود جز صبر و تحمل.توی این فاصله دکترم اومد باز چک کرد و گفت زودتر از پنج عصر زایمان نمی کنم،حالا ساعت 10.30 صبح بود.خلاصه اگه تا حالا مردد بودم برای زدن اپیدورال الان دیگه مطمئن بودم که مي خوام.چون فکرش رو کردم اگه بخوام تا 5 عصر همینجوری درد بکشم میمیرم.نه فقط از درد،که از شدت خستگی.
بلاخره دکتر بیهوشي ساعت 11.30 اومد.چقدر این تزریق کردنش مکافات داشت،درد نداشت اما اندازه یک عمل جراحی آماده کردن و دردسر داشت.توی فاصله یکی از انقباضات آمپول رو تزريق کردن.من همیشه از امکان فلج شدنش مي ترسيدم و وقتی دکتر ازم خواست انگشت های پا و زانو هام رو تکون بدم و دیدم می تونم تکونشون بدم،خیالم راحت شد.پنج دقیقه بعد هم اثر کرد و انگار آبی بود که روی آتش می ریختن.دنیای دیگه بود برام،نه خبري از درد بود و نه از خستگی.باز اومدن و چک کردن همون چهار سانت بود.دیگه برام مهم نبود زایمانم پنج عصر باشه يا دیرتر چون دیگه دردی رو حس نمی کردم.توی این فاصله برام ناهار آوردن،داشتم ضعف می کردم از گشنگي اما خب فقط اجازه داشتم سوپ بخورم.
حدودای ساعت دو بود که پرستار اومد و چک کرد،هيچ تغییری غیر از اینکه بچه يک کمی پایین تر اومده بود ايجاد نشد بود.زنگ زد به دکترم و اونم دستور تزريق یک داروئی رو داد که اسمش رو نمی دونم اما باعث پیشرفت زايمان می شه.من رو برده بودن توی يک اتاقی که رو به روي اتاق زایمان بود،همسرم رفته بود توی اتاق خودمون چند تا آب نبات بیاره براي من.دو دقیقه ای می شد که اون دارو رو تزریق کرده بودن که حس کردم دردهایی حس می کنم.دکتر بیهوشی بهم یک دکمه از اون همه سیمی که بهم وصل بود رو نشون داده بود که اگه دردی رو حس کردم اون رو فشار بدم،انگار اون دوز اپیدورال رو اضافه می کرد.دکمه رو فشار دادم و منتظر شدم اما هيچ اثری نکرد.از شدت درد همینجور به خودم می پیچیدم.سه بار دیگه دکمه رو فشار دادم و هر سه بار بی فايده.حالا هیچکی پیشم نبود،زنگ هم دم دستم نبود بخوام زنگ بزنم و پرستاره رو خبر کنم.اينقدر داد زدم و کمک خواستم تا پرستاره اومد.گفتم احساس می کنم باید فشار بدم.وقتی چک کرد گفت دختر تو باید زایمان کنی! همینجوری که داشت منو آماده مي کرد ببره اتاق زایمان گفت تا می توني فشار بده.خدای من،یعنی تا دیدن فرشته کوچولوی من چيزی نمونده بود.زنگ زد دکترم بیاد،مگه باورش می شد به این زودی من بخوام زایمان کنم.فکر کرد پرستاره شوخی اش گرفته! توی این هیر و ویر همسرم هم نبود،به پرستاره گفتم خبرش کنین،پرسید اتاق تون شماره چنده؟ گفتم نمی دونم! خلاصه هرجوری بود پيداش کردن و اومد.دکترم هم سریع خودش رو رسوند،کف کرده بود.در کمتر از بیست دقیقه دارو روی من اثر کرده بود و از چهار سانت رسیده بودم به ده سانت.
هرچی توان داشتم و انرژی جمع کرده بودم رو بکار بردم برای فشار دادن.یک فشار و دو فشار،دکتر می گفت سرش رو داره می بینه.چه سر پر موئی هم داره...باز یک نفس عمیق و یک فشار دیگه،همسرم گفت دارم سرش رو می بینم.دکتره دستم رو برد گذاشت روی سرش،می دونستم یا يک فشار دیگه مياد بیرون.یک فشار طولانی دادم اینبار و دخترک زیبای ما آرینا،بلاخره بعد از ماه ها انتظار در ساعت 14.46 روز 22 جون برابر با 1 تیر به دنیا اومد.وزنش 3.910 و قدش هم 54.5 بود.گذاشتش رو سینه ام،با اون دهن کوچولوش داشت دنبال سینه ام مي گشت.مدام دستهای کوچولوش رو می بوسیدم.قابل توصيف نیست اون لحظه...باورم نمی شد این از درون من اومده. از خدا خواستم که تجربه کردن اين لحظات رو از هیچ زنی دریغ نکنه.
ازم گرفتن بردنش براي چکاپ.توي این مدت منم چهارتا بخیه خوردم که درد داشت ولی قابل تحمل بود.باز آوردنش گذاشتنش رو سینه ام و بردنمون اتاق خودمون.پرستاره اومد و طریقه شیردادن رو یادم داد.شیرش دادم و گرفت خوابید.شب هم فقط برای عوض کردن پوشک و شير دادن بیدارش مي کردم،وگرنه همه اش خواب بود.اينقدر بچه آروم و ساکتی بود که دیگه از دستش شاکی شده بودم چرا اینقدر زياد می خوابه!
لپ تاپ و وبکم رو برده بودیم بیمارستان،اینجوری خانواده هامون آرینا رو نیم ساعت بعد از تولد تونستن ببینن.پنج روز رو بیمارستان موندبم و بعدش اومدیم خونه.آرینا امروز 22 روزه است و هنوزم یک بچه آروم،خدا رو شکر.منم با کمک یک پرستار که میاد خونه و راهنمائی های مامانم بچه داری رو خوب بلد شدم و خدا رو شکر تا حالا مشکلی نداشتیم.
از اینکه اين وقت گذاشتید و داستان زايمان رو خوندید ممنونم.برای مامان هاي منتظر آرزوی سلامتي و زایمان راحتي رو می کنم.
این هم عکس دخترک من
پایان
با تشکر از مامان آرینا کوچولو برای ارسال این خاطرۀ زیبا و سهیم کردن ما در این تجرلۀ قشنگ.
پی نوشت: از اونجا که ظاهراً از سایت تینی پیک برای آپلود عکس نمیشه استفاده کرد، میخواستم بپرسم که آیا سایت دیگه ای وجود داره که مثل این سایت کدی در اختیار قرار بده که با درج اون کد بشه عکس رو داخل وبلاگ قرار داد؟ من از سایت دیگه ای برای آپلود عکسهای بالا استفاده کردم و ظاهراً اون سایت همچین امکانی رو نداره.
پی نوشت دوم: باران کوچولوی نسرین روز بیست و پنج تیر، نینی کوچولوی مهشید، بیست و ششم خرداد، و درسا کوچولوی پرستو ، اردیبهشت ماه به دنیا اومدند. تبریک میگم به این مادرای عزیز و برای خودشون و کوچولوشون آرزوی سلامتی میکنم. از تاخیرم هم بابت اعلام این خبرها هم عذر میخوام. امیدوارم خبر تولد دیگه ای رو جا ننداخته باشم![]()
پی نوشت سوم: سارینا کوچولوی غزال جون هم روز ۱۰ تیر به دنیا اومدند. ضمن تبریک دوباره به غزال، ممنون از اطلاع رسانی در این مورد![]()
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت13:40 توسط مدیریت وبلاگ
سلام
اجازه بدید همین اول تشکر کنم از وبلاگ خوبتون که واقعا باعث شد با خوندن قصه زایمان ديگران،من با آمادگی و آگاهی کامل به انتظار زایمان بنشینم و ترسم از زايمان بریزه و همین باعث شد که زایمان نسبتا راحتي داشته باشم.
بگذارید از چگونه باردار شدنم بنویسم که خودش يک داستان است.
من و همسرم تقریبا دو سال پیش تصمیم به بچه دار شدن گرفتيم،اما با انجام آزمايش های لازمه فهمیدیم که جور هندوستان رو بايد بکشيم تا بتونیم بچه دار بشیم! همسرم از لحاظ تعداد و کیفیت، اسپرم هاش مشکل داشت و دکتر تنها راهي که جلوی پای ما گذاشت لقاح مصنوعی بود.قرار شد اول سه بار آی یو آی کنیم و اگه موفقیت آميز نبود،میکرواینجکشن رو امتحان کنيم.یک توضيح اضافه براي کساني که نمی دونند فرق اين دو تا چیه بدم که در روش آي یو آی اسپرم های مرد رو بعد ازدستچین شدن و شستشو به وسیله یک سرنگ باريک و بلند وارد رحم می کنند و در واقع لقاح داخل رحم صورت ميگیره،اما در روش ميکرو، اسپرم رو به وسیله یک سوزن باريک به تخمک تزریق می کنن و لقاح در محیط آزمایشگاه صورت می گیره.
خلاصه بعد از کلی آزمایش از من و همسرم،ما آماده شدیم براي آی يو آی که متاسفانه دفعه اول منفی شد و ما که ديدیم اینجوری هم پول و هم وقتمون رو تلف می کنیم،به همین یک دفعه بسنده کردیم و از دکتر خواستيم همون روش میکرو رو انجام بدیم.
روز 22 آگوست 2008 من تخمک کِشی داشتم و از هشت تا تخمکي که داشتم شش تای آنها جنین شدند.که سه تاشون کیفیتشون خوب بود.یکی از اونا رو برام انتقال دادن و دو تای دیگه رو در فریزر گذاشتن.
دو هفته پر التهاب رو باید پشت سر می گذاشتيم تا آزمایش می دادم و معلوم مي شد من حامله ام یا نه.تموم دو هفته رو مرخصی گرفتم و نشستم خونه به استراحت کردن.زمان نمی گذشت،هر دقيقه اين دو هفته برام به اندازه یک سال گذشت،تا اینکه روز آزمایش رسید و نتیجه منفي رو دادن دستمون.دنیا رو سرم خراب شده بود،هزار تا فکر جورواجور که اگه هیچ وقت نشه چی و...
اما به روی خودم نمياوردم،دلم نمی خواست همسرم احساس گناه بکنه يا عذاب وجدان داشته باشه.توکل کردم به خدا و همه چی رو به دست خودش سپردم.بعد از یک ماه استراحت قرار شد اون دوتا جنیني رو که داخل فریزر داشتم رو برام انتقال بدن.اينبار اما به خودم حتی يک سر سوزن هم امیدواری ندادم.از همون اول خودم رو برای نتيجه منفی آماده کردم.
بلاخره روز موعود رسيد،2 اکتبر 2008 دو تا اسکیموهای منو(این اسمي بود که همسرم به جنین های فریز شده مون داده بود)به داخل رحمم انتقال دادن.هیچ تصميم استراحت نداشتم،فقط چون خورده بودم به تعطيلات آخر هفته،شنبه و يکشنبه رو خونه موندم و دوشنبه رفتم سرکار.همه کارهای روزمره ام رو انجام مي دادم و استراحت که هيچ،اونقدر خودم رو زدم به بی خیالی که اصلا انگار نه انگار من قراره باردار بشم.
دو هفته خيلی زودتر از اونچه که فکرش رو مي کردم گذشت.برعکس دو هفته دفعه قبل.روز قبل از اینکه برم آزمایش بدم،صبحش که داشتم می رفتم سرکار آدامس می خوردم که یک حالتی بهم دست داد،حالت تهوع و اصلا حالم از آدامس به هم مي خورد.از سرکار که برگشتم خونه گفتم بگذار برم يه بي بی چک بگیرم.همسرم اصرار که نرو،اين همه صبر کردی يک روز دیگه رو هم صبر کن...اما من واقعا کاسه صبرم لبریز بود.رفتم و بي بی چک رو گرفتم.هرگز اون لحظه از یادم نمیره،بی بي چک من در 20 ثانیه رنگ گرفت و اونقدر پر رنگ بود که دیگه جاي شکی باقي نمی گذاشت.
اون روز دوتامون بارها رو بارها با ناباوري زل می زدیم به بی بی چک و دل توی دلمون نبود تا نتیجه آزمايش رو بگیریم.
فرداي اون روز وقتي پشت تلفن تبریک خانوم آزمایشگاهی رو شنیدم از شادی در پوست خودم نمي گنجیدم.خدای من،من باردار بودم،اونم با بتای خیلی بالا یعنی 862.يعنی ممکن بود من دو قلو باردار باشم! قرار شد آزمایش خون رو سه بار تکرار کنم و اگه بتا خوب بالا می رفت بعدش سه هفته منتظر بمونم تا روز سونوگرافی...خوشبختانه بتای من در هر سه بار خيلی خوب بالا می رفت و بلاخره روز سونو رسید.یکی از بهترین روزهای عمرم،روزی که یک نقطه کوچک رو روی مانیتور مي دیدم که قلب داشت،یک قلب تپنده در درون من، که خبر از زندگی و از معجزه می داد.و اینکه بلاخره معلوم شد ما يه دونه نی نی داریم.راستش از این بابت خوشحال بودم،اگه دوتا بودن هم نگران سلامتی شون بودم و هم اینکه من دست تنها و بی تجربه اونم توی غربت چطوری می تونم دو تا بچه رو بزرگ کنم.خدا رو شکرگزار بوديم بابت همین یکي و از خودش سلامتي اش رو می خواستيم.
ديگه ماه هاي بارداری رو با عشق پشت سر مي گذاشتم.خدا رو شکر بارداری نسبتا راحتی داشتم،ویار آنچنانی نداشتم،فقط به بعضی از بوها حساس بودم که اونم با پایان سه ماهگی تموم شد.گرچه اگر هم اذیت می شدم اصلا برام مهم نبود،بچه من به قولی یک گُلدن بی بی بود و معلومه اذیت هاش هم زیبا...
کم کم به ماه های آخر مي رسيدم.کارم هر روز شده بود توی سایت ها رو گشتن،و کتاب خوندن در مورد زایمان.من قصدم از همون اول زايمان طبیعی بود و البته اینجا هم تا زمانی که برای خودت یا بچه مشکلي پیش نیاد هيچ وقت سزارين نمی کنن.
توی این مدت براي مامانم دعوت نامه فرستادم اما متاسفانه بهش ويزا ندادن و برای زایمان و بچه داری حسابی دست تنها و بي تجربه بودم.
تا هفته 35 رفتم سرکار.اگه سنگين نمی شدم واقعا دلم نمی خواست زود کارم رو ول کنم.ورم نداشتم،اما چون برای میکرو هورمونهای زياد استفاده کرده بودم اضافه وزن زیادی داشتم و شکمم هم بی نهایت بزرگ شده بود،طوری که همه همکارام می گفتن حتما دوقلواند و اون یکی قل هم توی شکمت هستش!
تاریخ زایمان من رو بیست جون یعني سی و یک خرداد تخمين زده بودن.آخرين باري که رفتم سونو دکتر وزن بچه رو 3.800 حساب کرد و این در حالی بود که من دو هفته دیگه هم از وقتم مونده بود.دکتر می گفت اگه وزن بچه بره بالای 4 کیلو احتمالا سزارینم مي کنه.و من اصلا دلم نمي خواست اینجوري بشه اصرار کردم که می خوام هرطور بشه طبیعی رو امتحان کنم.هفته بعد بازم رفتم سونو و خوشبختانه وزن بچه همون زیر 4 کیلو مونده بود.قرار شد تا روز بيستم منتظر بمونم و اگر خبری نشد روز بیست و یکم برم بيمارستان و بستری بشم.
بیستم هم گذشت و خبری نشد...
ادامه دارد
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت10:35 توسط مدیریت وبلاگ
چند تا نرس و دکتر اومدن و زیر اندازم رو گرفتن و از طرف راست که به پهلوی چپ پرتم کردن... خیلی وضعیت بدی بود...گفتن ببخشید اما چاره ای نیس..ضربان بچه باید پیدا بشه. خلاصه با این کار دوباره دیدم گرومپ گرومپ پیدا شد...خیالم راحت شد..همه دکترا اومده بودن..چراغا روشن شد و نفهمیدم کی خواهرم رو بیرون کرده بودن...بهم اکسیژن دادن..اولش احساس خفگی داشتم باهاش..اما بعدش خوب بود. دکتر خیلی ماهری بالا سرم بود...از اینکه هدایتم میکردم لذت میبردم وفقط سرمو به نشانه تایید تکون میدادم. میگفت با هر انقباض نفس رو حبس کن و تا 3 بار زور بزن. اگه اون میگفت تا 10 بشمر و زور بزن من دلم میخواست تا 15 بشمرم که زودتر تموم شه. همه تیم کفشون بریده بود که من نه داد میزنم و نه فریاد و فقط به حرف دکتر گوش میکنم و خوب زور میزنم. نمیدونم شاید از ترس جونم هم بود که دلم میخواست بچه زود بیاد. آقای پدر میگفت من فکر میکردم که یه بلایی داره سرخودت میاد که اصلا صدات در نمیاد...فکر میکردم اگه بخوام داد بزنم انرژی ایمو واسه زور زدن از دست میدم...ضمن اینکه اصلا به نظرم جیغ و داد و قال نداشت. فقط تمرکز میخواست...چون این قسمتش از همه جاش آسونتر بود. وقتی هم که انقباضی نبود حسابی میشد استراحت کرد و نفس گرفت. فقط صدای دکترا رو میشنیدم که به آقای پدر میگفتن این خانومت چقدر محکم و قویه...هی تشویقم میکردن واسه زور زدن. و من فکر میکردم که دارن الکی میگن که دل منو خوش کنن. وسط کار دکتر گفت مثانه ات خیلی پره و داره فشار میاره...باید سوند بزنیم...راضی هستی!؟ یه نگاهی به صورت آقای پدر کردم و دیدم که اون میگه آره بکن...خلاصه تجربه سوند هم چشیدم...هیچ درد یا ناراحتی نداشت. حالا وسط سوند دردم هم گرفته بود...نمیدونستم چیکار باید بکنم...اونا از اون طرف مثانه ام رو تخلیه میکردن..منم از این طرف زور میزدم.
هر از گاهی به صورت پدر نگاه میکردم و میگفت آفرین...من دارم موهاشو میبینم...یه ذره دیگه....یه لحظه عجیبی بود...انگار احساس میکردم که بچه همین لبه...با زور آخر یه دفه آهی کشیدم و یه چیزی با یه عالمه آب ازم خارج شد. فقط صدای گریه اشو میشنیدم و صورت آقای پدر رو میدیدم که داره اشک میریزه و میگه چقدر خوشگله. سریع بند نافشو گرفتن و به پدر گفتن که بیا اینجا رو ببر. بعدش سریع بچه رو بردن واسه چکاپ و خیلی سریع چون ما پکیج وایا کورد (خون بند ناف) رو گرفته بودیم مشغول شدن که خون ناف رو بگیرن. بعد از اون دکتر بهم گفت یه زور کوچولو بزن واسه جفت...خلاصه جفت هم اومد و گفتم که میخوام ببینم...بهم نشون دادن..صورتی بود. بعد هم مشغول بخیه زدن شدن. که برخلاف تصورم اصلا دردی نداشت...فقط میگفت وقتی امپول بیحسی رو میزنم باید یه کم بسوزی که نشونه اینه که داره اثر میکنه..همینطور هم بود اما دردی نداشت.
بعد از زایمان انگار همه دردا رفته بود.احساس سبکی و یه جور غرور میکردم... از اینکه تونسته بودم کاری که دوست دارم رو انجام بدم...از اینکه به همه کسایی که بهم گفته بودن حتما اپیدورال بگیر وگرنه زیرش میزایی...!! از اینکه جلوی کسایی که حتی یکبار هم نزاییده بودن اما میگفتن زایمان دردناکه...جلوی همه و همه سربلند بودم..و از همه مهمتر جلوی همسر و دخترم...قشنگترین لحظه زندگیم بود...لحظه ای یه چیزی از بدنم کنده شد...و از خون و گوشتم بود. همه بهم تبریک میگفتن...به اقای پدر هم همینطور. دکترا همچنان باورشون نمیشد. حتی قبل از زایمان هم بهم گفته بودن که شاید مجبور بشیم آخرش از ساکشن استفاده کنیم و بچه رو بکشیم بیرون. اما خدارو شکر احتیاجی به هیچ کدوم از این کارا نشد.پدر خبر تولد رو به ایران داد...به مامانش...و مامان خودم هم که هر چند وقت یه دفه زنگ میزد و از روند میپیرسید...تا اینکه دختر ما به وقت ایران تقریبا 6:30 صبح بود که دنیا اومد. دیگه تا فرداییش به خاطر تلفن ها و تبریکات استراحت نداشتیم.
بعد از زایمان هم به اتاق ریکاوری رفتیم که برای همراه هم تخت گذاشته بود...همه چیز خوشگل و شیک بود..انگار هتل بود نه بیمارستان. دختر کوچولو با باباش رفت که معاینه آپگار بشه و من رفتم تو اتاق...تنها چیزی که نداشتم خواب بود...اما داشتم از گشنگی میمردم...فقط میخواستم یه چیزی بخورم. از ذوقم 1-2 اول که تو بیمارستان بودیم رو هم نه خوب خوردم نه خوب خوابیدم....تجربه فوق العاده شیرینی بود. از بیمارستانم..ار دکترا از سرویس دهی خلاصه همه و همه راضی بودم...نه بخیه هام اذیت کرد نه دخترم زردی داشت نه مشکل دفع داشتم...نه خونریزی...ایشالله که این خاطره شیرین نصیب همه بشه.
عکس۱
پایان
با تشکر از مامی عزیز، مامان نلی کوچولو که اجازۀ ثبت این خاطرۀ قشنگ تولد رو در این وبلاگ دادند.
براشون آرزوی سلامتی و خوشی و بهروزی میکنیم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:50 توسط مدیریت وبلاگ